سلام
یه مدت هیچی ننوشتم چون آدم تا چیزی تو دلش نباشه حرفی برای گفتن نداره.ممکنه خیلی شاد باشی و بخوای همه انرژیت رو به همه آدما بدی.یه موقع هم حالت خیلی گرفته هست.مث روزای ابری.اون موقع هم آدم خیلی دوست داره حرف بزنه یا چیز بنویسه.الان حدود یک ماه یا بیشتر میشه که کیانا رفته.آروم و بی سروصدا.قلب منو هم با خودش برده و الان مثل یه مرده متحرکم.بگذریم
بنظر من آدم باید عاشق نشه یا عاشق یه چیز درست و حسابی بشه.یه چیزی که حتی جونت رو به پاش بریزی.میفهمین؟؟؟؟مردونه.با تمام وجود.بازم بگذریم.
این روزا حالم خیلی گرفته.از دست مامانم.هرکی میبینتم میگه علی چرا اینجوری شدی؟؟مگه چی شده؟؟وبعد که براش توضیح میدی میگه: خب باید حق رو به مامانت بدی چون.....
حتی فرصت نمیده تا آخر حرف بزنی.و یه ساعت براش روضه بخونی که قضیه از اول چی بوده که الان به اینجا رسیده.تازه بازم شاید متوجه نشه.باز خدا پدر میثم رو بیامرزه.اونم عین منه.منو میفهمه.
از زندگی خسته شدم.ازین شرایط خسته شدم.از کج فهمیها.از قضاوتها و داوریهای متعصبانه و کورکورانه.دلم یه زندگی آروم میخواد.اما هیچکس اینو نمیفهمه.حتی بارها شده خودم هم خودمو گول زدم.
بارها شده قلبم داد زده که آخه بابا تا کی اینجوریه؟و من بهش گفتم بی خیالش شو.اونم ساکت میشه تا یه موقع دیگه.قلب خوبیه.اذیتم نمیکنه.با همه بدیهام راه میاد.
نمیدونم چی میشه.ترس بقیه دست و پامو بسته.حتی صدا و سیما هم اینجوری شده.تروخدا ببینین.جوونها فقط اشتباه میکنن.همه انتخابهاشون غلط و اشتباه از آب در میاد.پدر و مادرها فقط به این فکر میکنن که فرزندشون برگرده بگه غلط کردم.هیچوقت نشده ببینیم که یه جوون اشتباه میکنه و پاش می ایسته.
یه زمانی خیلی خوشحال بودم.میگفتم کل دنیا تو شور و شعف و رقص و آوازه.شعار نداده بودم.اون موقع کوک من با کوک آفرینش یکی بود.منم آواز جهان رو میشنیدم.الان دارم یه نت دیگه میزنم.دارم خارج میزنم.باید ساز روحم رو کوک کنم و از اول شروع کنم.
سخته ولی ممکنه.مگه نه؟








