درباره نویسنده
علی شادان
هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هرکه دراین راه رفت
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • علی شادان
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • نفس زن
  • یاد باد آن روزگاران یاد باد
  • رابینسون کرزوئه که میگن منم من D:
  • قوانین عاشقی
  • بدنبال Iron john
  • ۱۳٩٠/٥/۱٧
  • زن من
  • من زن
  • عمیق ترین درد
  • در پلکان شعور
  • دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
  • بی موضوع
  • پریشانی
  • حقیقت
  • آنچه عالی است بخواهیم
  • سال نو
  • کشف الاسرار
  • کلاس شیمی
  • حرکت جوهری
  • لختی خلوت
  • ملغمه
  • فناپ
  • مازی نور
  • Hard reset
  • گیلاس سرخ فام
  • گور بابای تابو و خط قرمز
  • مادر
  • یک ساعت تفکر برتر از هفتاد سال عبادت است
  • درس زندگی
  • جا نزن
کلمات کلیدی مطالب
  • عشق (۱)
  • شادی (۱)
  • خنده (۱)
  • لبخند (۱)
  • ایستاده بر خاکستر (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
دوستان من
  • در بیابان
  • مهرنوشی
  • دختری از جنس بهار که پائیز را دوست دارد
  • تنهای دل خون
  • متولد ماه مهر با دستهای کوچولو
  • رها
  • دختر عاشق خوناشام
  • آبجی بزرگترم-دلش قد تمام دریاهاست
  • دختر باران
  • غزل
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



عشق همه چیز من است
سرگذشت پسرک درونم
نفس زن
نویسنده: علی شادان - ۱۳٩۱/٢/٢۳

صادقانه بگم همیشه در مواجهه با یک دختر، یا زندگی با یک زن ( مادر عزیزتر از جان ) دچار مشکل و دردسر بوده ام. کم پیش میاد که منطق پشت حرفهاشون رو درک کنم یا متوجه بشم که منظور واقعی شون از بیان یه جمله چیه. مثال :

دختر : این لباسه چقدر قشنگه، نه؟؟ ( منظور واقعی : این لباسه رو چند شب پیش تو شو لباس کریستین دیور دیدم. چقدر هم به دختره ی نکبت میومد. یه بار هم تو تن Katy perry و Rihanna دیدمش.زود برام بخرش)

من : آره، رنگاش چه هارمونی ای داره.

دختر : آخ........End of relation ship

من : تعجبتعجبسوال

ولی با تمام اینا هیچوقت احساس بدی نسبت زنیت نداشته ام و ندارم.عین اینکه تیغهای گل سرخ رو هیچوقت نباید جدا کرد چون اون هم یه قسمت از هارمونی و زیبایی گل سرخ هست. امیدوارم همه زنها پی ببرند که چه گوهر با ارزش و قیمتی تو وجودشون هست و بتونن به بهترین نحو ازش استفاده کنن.

پ.ن 1 : روز جهانی زنان 8 مارس هست که در واقع روز جهانی دفاع از حقوق سیاسی، اجتماعی زنان بوده و کم کم با فرهنگ کشورها قاطی شده و اون رنگ و بوی سیاسی اش رو از دست داده و بیشتر مناسبتی شده برای ابراز عشق، قدردانی یا دستاوردهای اجتماعی و اقتصادی زنان شده.

پ.ن 2 : در ایران قدیم جشنی با نام مزدگیران یا مردگیران در بین مردم رواج داشته.از ویژگی های این جشن که زمان برگزاری آن ۵ روز نخست ماه اسفند بوده، استراحت کامل زنان از کار و تلاش و کوشش و فرمانبرداری کامل مردان از زنان بوده.در این چند روز به پاس تلاش یک ساله زنان، مردان وظایف شان را بر دوش گرفته و با این کار، فعالیت های یک زن را تجربه می کردند و در عین حال در این روز هدیه دادن به زن خانه از آداب و رسوم اصلی این جشن به شمار می رفته.این جشن به نام «سپنته آرمئی تی» یا «فروزه» از خودگذشتگی و فروتنی و مهر بی پایان، شناخته شده.

نظرات ()



یاد باد آن روزگاران یاد باد
نویسنده: علی شادان - ۱۳٩۱/٢/۱٧

این حرف و چند حرف بعدی که میزنم مال یه زمان بوده. اما مجبور شدم جداش کنم چون سر درد میگرفتین.از بس که زیاد بود.
 
بگذریم... بعضی وقتا هست که دوستان برام ایمیلهایی رو میفرستن که یه مشت قصه کوتاه توش هست که خوندنشون خالی از لطف نیست. بعضی هاش رو خوب و درست بهش عمل میکنم. بعضی ها هست که وقتی میخونیش میفهمی و درستی اش رو درک میکنی اما تو عمل نمیتونی به همون خوبی باشی. داستان زیر یه نمونه از اونا هست :

رسیدن به کمال
در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه گفت: کمال در بچه من "شاینا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شاینا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شاینا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شاینا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شاینا گفت:
یک روز که شاینا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شاینا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شاینا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شاینا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم....
درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شاینا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شاینا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شاینا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شاینا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شاینا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شاینا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شاینا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شاینا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شاینا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شاینا به خط اول ندویده بود! شاینا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شاینا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شاینا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شاینا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.. همینکه شاینا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شاینا، برو به خط خانه...! شاینا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شاینا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...
پدر شاینا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند.....
این روتعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم.هیچ کدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم.اطرافیان ما هم همین طورند.پس بیاید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنیم بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمون رو.

پ.ن 1 : یه موقع هست که شدید دنبال یه چیزی هستی که ممکنه به نفعت نباشه اما با حماقت کامل بازم برای داشتنش تلاش میکنی. باید یاد بگیرم و بفهمم که همه چی تو دنیا بطور کامل دست ما نیست و وقتی تلاشم رو کردم و اون اتفاقی که میخواستم نیفتاد یعنی : داداش بکش بیرووووووووووون. بیخیال شو و برو پی زندگیت.از این قضیه چیزی به شما نمی ماسه. هنوز که هنوزه نتونستم کامل با این قضیه کنار بیام.

پ.ن 2 : سه شنبه دو هفته پیش یعنی 5 اردیبهشت امتحان زبان داشتم. هوا هم یه مدت بود هی قر و فر میداد. چند دقیقه آفتاب بود و یهو ابر میشد. از امتحان که اومدم بیرون تازه بارون گرفته بود. از اون بارونای بهاری تند که ظرف چند ثانیه تا آخرین چیزی که پوشیدی تر میشه. منم بیخیال زدم به دل بارون. عجب حس غریبی بود. تاحالا لمسش نکرده بودم. حس لحظه ای یه چیز جدید رو داری تجربه میکنی یا وقتیکه از ترسی که داشتی یا چیزی که ازش میترسیدی خلاص میشی. چنان با آرامش و با متانت راه میرفتم انگار که دارن رو سرم گل میریزن و هیچ باکی از خیس شدن یا سرما خوردن ندارم. آدم گاهی باید سخت بخودش نگیره.(مث من که از همون سه شنبه تا همین الان دارم با سرما خوردگی کلنجار میرم).

پ.ن 3 : این روزا به camel و bee gees گوش میدم و الحق و الانصاف خوب مینوازند. بسی آرامش می بخشند. مخصوصا سولو های بی پایان camel.

پ.ن 4 : دلم برای باران خیلی تنگ شده. با اون دستای کوچولوی ظریفش و خنده های بی خیال و دلبرانه اش.لابد تا الان دیگه 4 یا 5 سالش شده.ایکاش می شد بازم ببینمش اما از من خیلی دوره و شاید تقریبا غیر ممکن باشه.

پ.ن 5 : رضا یزدانی، هرجا هستی خدا دست و پنجه ات رو برسونه به ضریح.این آلبوم آخری ات بد رقم ضماد دل بی پیر ما بود.

نظرات ()



رابینسون کرزوئه که میگن منم من D:
نویسنده: علی شادان - ۱۳٩۱/٢/۱۳

این ایمیل رو بخونین تا بعدش باهم حرف بزنیم :


" امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!! موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟! هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی... احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی! آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید... دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی "

نتیجه گیری :دنیا پره از امید و انرژی و نور. هرکس باندازه مسئولیتی که بعهده داره باید تلاش کنه و قطعا بهمون اندازه کمک، انرژی یا هرچیز دیگه ای که اسمش رو میذارین دریافت خواهد کرد. به حرف هیچکس گوش نمیدم که دنیا فلان و بهمانه و خدا به حرف من گوش نمیده و منو فراموش کرده و این همه بهش گفتم و به من توجه نکرد و.....


2- از اون اول، یعنی 16 سالگی به بعد بنا به عادت دنبال نماز و دین و ... بودم.بعد بمرور این دین ارثی کمرنگ و کمرنگ تر شد تا اینکه به صفر رسید. یعنی اینکه کلا دست از همه چیز شستم و رفتم دنبال چیزایی که یه زمان برام تابو و خط قرمز بود. با تمام علاقه دنبال این چیزا بودم و سرخوش و خوشحال ازینکه به وصال رسیده ام. اما از اونجا که آدمیزاد سریع حالش دگرگون میشه و بقول معروف با یه غوره سردیش میشه و با یه کشمش گرمیش میشه، دوران خوشی و عشق و حال اون چیزا هم تموم شد و علی موند و حوضش. خیلی زودتر از اونی که فکر میکردم لعاب پرطمطراق و ظواهر پر زرق و برق از بین رفتن و چیزی که باقی موند اینقدر حقیر و ناچیز بود که ترجیح دادم سریعتر ازش عبور کنم. حالا که حالم خوش نبود میدیدم که اون چیزی که زمانی یه ارزش بود یا خیلی برام خوش آب و رنگ بود خیلی بی معنی و پوچه و اونقداااا هم پایدار و موندگار نبود. اما تحمل کردم. دنبال چیزای دیگه رفتم و زودگذر بودن طعم همشون رو چشیدم. آآآآه که چقدر ساده دل و گیج بودم. و اون موقع بود که شروع کردم از همه چیز گذشتن.


اینجا من باید ازیکی از عزیزترین دوستانم معذرت بخوام، چراکه ناچار شدم تو این تجربه بزور شرکتش بدم. با اینکه این دوستم بسیار با شعور و فهیم هست اما من وظیفه خودم میدونم که ازش بابت این مدت عذرخواهی کنم، چون این مدت که تو خرابات خودم بودم و قیافه ام شده بود عین رابینسون کروزوئه، هیچ نرفتم به زیارتش، حالی ازش نپرسیدم و به حال خودش گذاشتمش. که واقعا کار درستی نبود.


القصه....... پول، انواع و اقسام داراییها،لباس فاخر، چاپلوسی آدما، زیبایی های ظاهری که بهرنحو می بینیم، مقام،  انواع و اقسام چیزایی که برای خودمون افتخار میدونیم، موقعیتها، همه و همه به یه مو بند هستند و من موندم چرا آدما برخی اوقات مسحور و مبهوت این چیزا میشن. درختان زیبا، آسمان آبی، دریاهای پهناور، کوههای سر به فلک کشیده، ظرافت اندام یه زنبور و خیلی چیزای دیگه فقط به واسطه داشتن یه حقیقت هست که زیبا و با ارزشه و به خودی خود هیچی نیست. حتی عشق آدما ، که دیگه فکر نکنم بالاتر از این چیزی تو دنیا باشه. این عشق هم به واسطه یه چیز دیگه هست که ارزش و اعتبار داره. وگرنه خود عشق تنها وقت گذرونی هست.

از در خویش خدایا به بهشتم مفرست               که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس

 و اون ارزش اینه که آدم رو از خودش جدا کنه و به اون حقیقت بالاتر و والاتر متوجه کنه ( متوجه الباقی جهان که تجلی آفریننده بودن کل کارگاه عالم هست). متوجه اینکه کی هستیم، چی هستیم، از کجا اومدیم و ته ماجرا قراره چی بشه. متوجه این باشیم که رضایت به اینه که ( زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت) چون اینقدر پارامتر تو عالم وجود داره که اگه بخواد ما رو از عرش اعلی به ته چاه ویل برسونه چشم بر هم زدنی این اتفاق میفته . به اینکه ما عاشق میشیم که ظرفیت پیدا کنیم که زیبایی، وحدت، یگانگی، کمال،شکوه،وقار،لطافت،جمال و .... خدا رو بفهمیم. نمیدونم چقدر تونستم شفاف باشم. امیدوارم حرفهام در حد کیهان بچه ها نبوده باشه براتون.

نظرات ()



قوانین عاشقی
نویسنده: علی شادان - ۱۳٩٠/۱٢/٢۳

کم کم تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکستهایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید میسوزاند
اگر زیاد آفتاب بگیری.بعد باغ خود را میکاری
و روحت را زینت میدهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی... که خیلی می ارزی.
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد میگیری ....؛

خورخه لوییس بورخس

پ.ن : اولش که بدنیا میایی چنان پاک و ساده ای که هرکسی و هرچیزی رو مثل خودت میدونی.کم کم که بزرگ میشی و می بینی رفیقت پاک کن ات رو کش میره، معلم به بقل دستی ات نمره بیشتری میده، ناظم مدرسه ات الکی بهت گیر میده، استاد دانشگاه هوای "یه عده از دانشجویان لطیف" رو بیشتر داره، رئیست به همکارت اضافه کاری بیشتری میده و .... میفهمی که آدما در عین ظاهر تر و تمیز، صورت آرایش کرده، حرفهای قلنبه سلمبه، داشتن n تا زیر دست و .... میتونن آب زیر کاه، دو دره باز، دروغگو، خائن، زیرآب زن و .... باشن. میفهمی که هرچیز قانونی داره و خوبی و بدی همه جا با هم هست، چون "باید" با هم باشه....بعد کم کم ماجراهای عاشقانه پیش میاد. و اگه هنوز روحت تر و تازه و سالم مونده باشه آنچنان مجنون وار جلو میری که حتی خود مجنون هم مات و مبهوت میشه و بعد که طرف ولت میکنه و میره میفهمی که حتی عشق و عاشقی هم برای خودش قوانینی داره و همینجوری یلخی نیست که یکی رو پیدا کنی و همه چی تموم شه. میفهمی که عشق زمینی زیاد هم قابل اطمینان نیست و حتی اون هم یه مسیره برای گذروندن و رسیدن به یه عشق بالاتر و کاملتر. آنده ژید تو کتاب "سمفونی کلیسایی" که خاطرات یه کشیش درباره نگهداری از یه دختر نابینا و ماجراهای عاشقی اش با دختره هست از زبون کشیشه درحال رازونیاز با خدا میگه : خدایا عشق من به ژرترود اشتباه نیست، چون با وجود عشق او میتونم عشق تورو بیشتر درک کنم.

خلاصه اینکه اینجا(دنیا) با همه زیباییهاش که خدایی کم هم نیست ناپایدار و گذراست. و من این مفهوم لعنتی رو دقیقا تو این مدتی که نبودم تجربه کرده ام.چند وقت پیش وبلاگ رها رو میخوندم که اول پستش بخاطر اینکه مطلبش غم انگیز بوده عذرخواهی کرده بود....و حالا نوشته های خودم رو می بینم.....حالا فکر میکنم بیشتر از اینکه غم انگیز باشه رئال هست و درواقع عینهو اسپرسو دبل شات تلخ و نافذه.  

پ.ن 2 : نفس عمیق بکشید...هیچ اتفاقی نیفتاده....کمتر از یک هفته به عید مونده.....اجازه بدید با هم برگردیم به دنیا و مشغله هامون. امروز کلی کار دارم.تو ساعت ناهار نشستم پست می نویسم( 13.15 PM)

نظرات ()



بدنبال Iron john
نویسنده: علی شادان - ۱۳٩٠/۱٢/۱٠

بالاخره برگشتم.....

بالاخره پسرک در قفس را میگشاید و آیرون جان آزاد میشود و قصد میکند که به جنگل برگردد.دراینجا پسرک اعتراض میکند که
-اگر پدر و مادرم به قصر برگردند متوجه میشوند که من تو را آزاد کرده ام.
-من تو را با خود به جنگل خواهم برد چون تو مرا آزاد کرده ای و من دلم برایت میسوزد.تو دیگر هیچوقت پدر و مادرت را نخواهی دید. اما من گنجهای بسیار دارم، بیشتر از هرشخص دیگری.
پسرک قبول میکند و آیرون جان پسرک را قلمدوش میگیرد و کار تمام !

رفته بودم دنبال آیرون جان(Iron john) که بموقع حسابی ازش حرف میزنم. تو این مدت برای دومین بار تو زندگیم اراده کردم که عاشق بشم. اولش روند پیشرفت دست خودته اما بناگاه همه چی به آشوب کشیده میشه و بعدش چشم باز میکنی و می بینی که وسط " بیم موج و گردابی چنین حائل" هستی . 4 ماه آزگار نفهمیدم که چی شد. و بعد.......یاد گرفتم. زیرا که درگیر شدن باعث تفکر میشه و تفکر باعث تغییر میشه و تغییر باعث پیشرفت میشه ( چه مادی و چه روحی )

تو این مدت خیلی چیزا رو تجربه کردم. با آدمای جدیدی آشنا شدم. و حقیقتهای جدیدی رو لمس کردم، و حقیقتا که عجب مزه تلخی میده. میفهمی و میدونی که اینطوری هست و میدونی و درک میکنی که نمیتونی تغییرش بدی و همینی که هست رو باید بپذیری و از ازل این شکلی بوده. خیلی وقتها تو جزیره ام بودم، جزیره ای که فقط بچه های قدیمی میفهمن چه معنی ای میده.و خیلی چیزها رو تو همین جزیره پیدا کردم.بگذریم.....

ازین به بعد میام که حرف بزنیم.وبلاگم رو مثل مفهوم "خانه" دوست دارم.اینجا کسایی هستن که وقتی حرف میزنن آدم قلقلکش میاد که فکر کنه و روی اون موضوع تامل کنه.کسایی هستند که دوستشون دارم.

تا بعد

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »