عشق همه چیز من است

سرگذشت پسرک درونم
 
Unplug-3
ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٦ : توسط : علی شادان

امروز یعنی شنبه، اومدم کافی شاپی که فقط یک بار با نجات اومده بودم. کف کافه با موزاییکهایی فرش شده که سنگ توشه، کاملا قدیمی و نوستالژی گونه. اطراف کافه پر از گلدونه با میزهای چوبی که تو کل فضا پخش شدن. در عوض دیوارها و بار کافی شاپ مدرن هست ولی بااینحال من حسی قدیمی ازش میگیرم. این دفعه که توی مسیر بودم به خودم قول دادم که درونم رو از یاد نبرم. عزیزم، روح خسته م این دفعه ول ت نمی کنم به حال خودت. میخوام در آغوش بگیرمت...آغوشی که همیشه برای بقیه باز بوده...و بعد از مدتی روحم تو کشاکش زندگی، تو گرماگرم چالشها گم می شد و من فکر می کردم: " دیدی؟ غم و غصه هم تموم میشه و میره؟ باید قوی بود... باید فلان بود و..." یک مشت حرفهای صدتا یه غاز. این بار اما بخودم گفتم نه، این دفعه نمیذارم تنها بمونی. نمیخوام مث قبل حس لعنتی و تلخ تنها موندن با روحم بمونه. مگه من جز روحم توی دنیا کی رو دارم؟ تا حالا این سوال لعنتی رو از خودتون پرسیدین؟ یه تست سر کلاس دادم. جوابش اینطور دراومد که از دایره چهارگانه ی زندگی یعنی ( خود، تفریح، رابطه، کار ) برای من اینطور اولویت بندی شده: کار- تفریح- خود- رابطه. حتی شاید بعضی مواقع جای کار و تفریح عوض بشه ولی جای رابطه همیشه خالی بوده تو زندگیم. اصلا یه جورایی الان می بینم تمام ناراحتیها، غمها، غصه ها، تمام رنجهای درونی، کشمکشها، تمام عشقها، صنایع دستی، رفتارهای Impulsive و ... بخاطر نبود این کوارتر و نامتعادل بودن چهار کفه ی زندگی بوده. امروز اومده بودم کتاب بخونم. زندگی نزیسته ات را زندگی کن اما حس نوشتن م خیلی پررنگ بود. این شد که قلم به دست گرفتم و الحق از خودم راضی ام. وقتی " حال" نوشتن دارم دیگه فکر نمیکنم. کلمه ها خودشون میان... و من non stop فقط می نویسم. قلم یک بند رو کاغذ می دوه و کلمات انگار عجله دارن برای ظاهر شدن. الان از تنهایی م ناراضی نیستم.

دقیقا تو همین لحظه بود که معجزه اتفاق افتاد. به دور و برم نگاه کردم و دیدم واقعا ناراحت نیستم. چه جالب......

حسی که هربار میومدم کافی شاپ نداشتمش. اما این دفعه منم با روحم اومدم کافی شاپ. و انگار دارم باهاش حرف میزنم. ولی.... الهی بمیرم خیلی حالش بده. سر و صورت کثیف، زخمی، موهای آشفته ی عسلی،  و قیافه وحشت کرده اش بیشتر از هر چیزی در نظرم میاد. چقدر دلم میخواد بغلش کنم و در آغوش بفشارمش. گریه م گرفته. خوشحالم که اینجا حواس شون به خودشون هست و من میتونم یواشکی دو سه قطره اشکی بریزم. روحم یه دختر بچه ی حدودا شش ساله با لباسی قرمز، شلوار راحتی سیاه و یک جفت دمپایی کوچولوی آبی هست. باهام حرف نمی زنه. فقط نگاه میکنه. مث یه بچه گربه که بهت اعتماد نداره و با نگاهش مراقبه که نکنه یه وقت بخوای اذیتش کنی یا بلایی سرش بیاری. اسم روحم شادی هست. چه چشمهای جذاب و درخشانی داره. خب لااقل خوشحالم. خیلی خوشحالم که حاضر شده خودش رو نشونم بده. از این به بعد، شادی وجودم قول میدم مواظبت باشم، عزیز دلم.

تو اون لحظه های رویایی فقط بهت زده بودم. نمی دونستم چه طور شادی م رو نشون بدم... از درون خیلی شاد بودم. حسی که نمیگم نداشتم. اما خیلی کم بود و الان حس میکنم انگار بیشتر Fake بود تا حقیقت. حالا داشتم حس واقعی رو تجربه میکردم. بعد از سی و چهار سال. حس واقعی خوشحالی... حس کامل بودن... به خودی خود کامل بودن...

رفته بودم داروخانه، برای موهام که داره میریزه. خانم خانی که قول داده بود دوتا sample بیاره داشت درباره ی شامپوها توضیح میداد که بزن رو موهات و امتحان کن ببین از کدوم خوشت میاد؟ ببین چه حسی پیدا میکنی. و من که سعی داشتم حیرت و تعجب م رو پنهان کنم به شنونه ی تایید سر تکان میدادم ولی درونم داشت فریاد میکرد: حس؟؟!!!!! مگه شامپو هم حس داره؟ و بالاخره اینقدر فریاد کشید که پرسیدم مگه شامپو برای شستشو نیست؟؟ دیگه حس ش چطوریه؟ چه جور حسی باید داشته باشم؟ این بار خانم خانی با چشمای گرد توضیح داد و من داشتم فکر میکردم چه جالب من تاحالا به حس هام توجه زیادی نداشتم. چقدر نسبت بهشون غریبه ام. چقدر ماشینی شده ام. و واقعا هم همین بود. کسانیکه با من بودن میدونن که برای من یک شی فقط در حد یه شی هست. وقتی اون کارایی خودش رو داشته باشه در غیراینصورت بی ارزش محسوب میشه. اما واقعیت امر اینطور نیست و حتی اشیا هم در رابطه ی عاطفی با انسان قرار میگیرند. همونطور که آدم نسبت به بقیه آدمها، نسبت به گیاهها، به حیوانات، به رفتارها، به صفات، به ماوراءالطبیعه و ... حس داره. یکسری چیزای دیگه هم میخواستم بگم ولی فعلا یادم نمیاد. شادی پیدا کردن شادی بیشتر از هر شادی دیگه ای شادی ام رو زیاد میکنه. یه شروع دوباره...

شنبه/78/ساعت 7 شب


 
test
ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٥ : توسط : علی شادان

this is a test 


 
Unplug-2
ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٩ : توسط : علی شادان

توی این مسیری که اسمش رو Unplug گذاشته ام اتفاقای جورواجوری میفته. اتفاقهایی که تکون میده. جابجا میکنه. تلنگر میزنه. بعضی اوقات هم..... از بین می بره.

پریشب وقتی از مترو کلاهدوز اومدم بیرون فکر کردم چقدر خوبه که تو خونه بشینم و تلگرام و واتس اپ و ... رو چک کنم، سر صبر و باحوصله. بعد بخودم گفتم نه، الان چک کنم ببینم بچه ها چکار کردن. این شد که سرم تو گوشی بود و داشتم آروم آروم میرفتم طرف خونه. قبل ورود به فلکه نگاهی به خیابون انداختم. ساعت ده بود و فقط ماشینی از دودست میومد. پس با خیال راحت دوباره مشغول گوشی شدم. داشتم به حرفهای بچه ها فکر میکردم و اینکه چی بنویسم که بناگاه حس کردم گوشی از دستم دراومد. هدفونی که تو گوشم بود بشدت کشیده شد و دونفر دزد سوار بر موتور رفتند. اول (ساده دلانه) فکر کردم مثل همکارام که اذیت میکنن الان برمیگردن و گوشی رو پس میدن. یک لحظه بعد اومدم به جهان واقعی و این دفعه فکر کردم ایکاش گوشی رو میداد که به بچه ها بگم من دیگه گوشی ندارم. فعلا پیام ندین تا خودم بگم....

تمام این افکار تو دو ثانیه سپری شد و بعدش شروع کردم به داد و بیداد کردن.....آی دزد......بگیرش.......گوشیییییم........بگیرینش

کمی دویدم دنبالش اما دیدم فایده ای نداره. فلکه بلافاصله برگشت به همون سکوت ده ثانیه پیش. گویی هیچ اتفاقی نیفتاده. تند تند داشتم میرفتم سمت خونه، درحالیکه رگبار فکر هجوم آورده بود به مغزم : حالا باید چکار کنم؟ سیم کارتم رو چطور بسوزونم؟ تلفنی میشه؟ چطور به بچه ها بگم جمله هایی که ممکنه نوشته بشه مال من نیست؟ اووووه.... اصلا شماره بچه ها رو نمی دونم. حالا برم کلانتری و درخواست بدم؟ کلانتری کجا هست؟ برم خونه و زنگ بزنم به گوشیم و با آقای دزد وارد مذاکره بشم و ...

حال عجیبی داشتم. حس رها شدن در اثر تموم شدن یه چیزی. انگار یه باری وجود داشت و الان نیست. حس تازگی. یه جور سبکی. رسیدم خونه. اما هیچ کاری نمیتونستم بکنم. برای اینکه مامان چیزی نفهمه پا شدم کمی تمرین کردم. چای خوردم و بمحض اینکه خواستم بخوابم باز اون حس غریب اومد سراغم. این بار اما حس فقدان بود. حس از دست دادن. حس بی چیزی. فکر کردم مرگ هم همینقدر سریع و بی هوا میاد. غیرمنتظره. کلی کار نکرده داری. هزار جور برنامه ریزی داری. کلی فکر داری که میخوای پیاده کنی. کلی مطلب و فایل داری که مرتب کنی. اما همیشه بخودت میگی حالا وقت هست.... وقتی آقای دزد گوشیمو دزدید خواستم بگم دست نگه دار. بذار به دوستام بگم، بذار باهاشون خداحافظی کنم. اما موتور پرگاز داشت می رفت و نمی ایستاد. شب، گوشیم نبود که باهاش حال دوستام رو بپرسم. بهشون شب بخیر بگم، Chess بازی کنم، خرجهای روزانه م رو بنویسم. فردا صبح گوشیم راس ساعت 5.30 برای آقای دزد زنگ میزنه که از خواب بیدار بشه. Misscall ها و Sms ها برای آقای دزد میره. من باید می پذیرفتم که خیلی اعتماد می کردم، جامعه اونقدر ها هم مطمئن و امن نیست و بایست مواظب بود. صبح فرداش رفتم سیم رو سوزوندم و رفتم بانک تا برای خرید گوشی جدید تحقیقات کنم


 
Unplug - 1
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳۱ : توسط : علی شادان

نوزادی که در گهواره گریه میکند ولی کمکی نمی یابد سرانجام ساکت می شود ولی رنج تنهایی در عمق وجودش باقی می ماند.


 
گذر از مه و نور و شن و عطر خنک جنگل
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۱٤ : توسط : علی شادان

1- دوباره میرم کلاس TA. اونم با Bobbie. تو این مدت کلی روزمره گی داشتم که قابل نوشتن نبود. اما چیزای زیادی هم یاد گرفتم. رفتم سراغ سهیل. با سهیل راحت ترم. علیرغم اینکه اولین باری که سخنرانیش تو شبهای ایمان و توانگری شنیدم فکر میکردم ورود به ذهنیاتش و درک حرفهاش مشکل باشه ولی نبود. صمیمی تر از شیری دیدمش. تصحیح میکنم. سهل تر از شیری و دم و دستگاهش دیدمش. فعلا دارم پایین و پایین تر میرم. چیزی که سهیل یادم داد این بود که وقتی پایین میری سعی نکن به زور بیایی بالا. سعی نکن الکی خوشحال شی. کارایی کنی که خوشحال شی یا این غم و غصه و پایین بودن از بین بره. بره تو پس زمینه زندگیت. ازش فرار نکن. آره.حالا که اومدی پایین، بمون. بذار چشمات به تاریکی عادت کنه. اگه تاریکی مطلق هست و چشمات نمی بینه بازم صبر کن. چشمات کار نمیکنه.... حس و درک شهودیت که از بین نرفته. قبول دارم موندن تو تاریکی سخته. قبول دارم آدم دور و برش رو نمی بینه، می ترسه، دستش به جایی نمی خوره. تکیه گاهی نیست. هیچی نیست. خودتی و خودت.....

سردت نیست. گرمت هم نیست. فقط سکوته و سکوت و سکوت. بایست جلو بری. باید با خودت خلوت کنی. خودت رو بشنوی. دردهات رو بشنوی. زخمهات رو ببینی. و بپذیری که زخمی. ناراحت نشی... به هیچوجه... بپذیری که زخمی ای . این همه مدت فرار کردی. تن و بدنت به همه جا کشیده شده. تو راه به در و دیوار خوردی. یا بقیه زدنت. چه دانسته.... یا نادانسته.... و زخمی شدی. زخمت رو لمس کن. بشناسش. و درکش کن. واقعا درکش کن، نه اینکه ادای درک کردن رو در بیاری. و وقتی شفا پیدا کردی برگرد بالا. اون موقع دیگه اراده نمیکنی برگردی بالا. ناخودآگاه میایی بالا.

امروز یعنی شنبه دوازده دی نود و سه فمیدم که زندگی و روند جهان بسمتی هست که همه چیز برگرده به اصل خودش.

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش

همونطور که اگه یه تکه از زمین رو ول کنیم به حال خودش "به مرور" و " ذره ذره" خودش رو ترمیم میکنه و برمیگرده به حال اول خودش. قطعا طول میکشه اما جریان پایداره. متوقف نمیشه. حالا فکر کنید که مسیر زندگی همین کار رو برای ما " ذره ای از جهان" انجام میده. روند زندگی دائم داره بهمون چیز یاد میده. فرصتهایی رو بوجود میاره که مشکلات رو درک کنیم و درمانش کنیم. بعضی اوقات در مقابل چیزی گارد میگیریم و اشتباه مون رو قبول نمیکنیم.

بارها و بارها شده برای خودم اتفاقی افتاده. یه حادثه ای، یه آدمی، یه موسیقی، یه مکانی، یه جمله ای، یه نگاه، یه حرف، یه حرکت صورت و ...و....و.... "حالم رو بد کرده". من رو اسیدی بهم ریخته. دگرگون شدم. نفسم تند شده. ریتم قلبم تند شده. دستم عرق کرده. پاهام به لرزه افتاده...... اما من بهش توجهی نکردم. و این بزرگترین ظلم در حق خودمونه. که به ندای درون مون گوش ندیم. زندگی میخواد ما رو نجات بده. اما ما خودمون باید گیرنده هامون رو تقویت کنیم. باید بشنویم.

2- مطلب این شماره رو برای کسی می نویسم که خوب میفهمه.  و امیدوارم لااقل یه بار امتحانش کنه.

,Do not "DO"

."BE"

3- آدولف گوگنبال میگه " اگه چرایی ازدواج رو بدونیم، با هرنوع چگونگی اون کنار میاییم". این جمله رو خوندم و بعد، به یاد سیل بی پایان حرفهایی افتادم که آشنا و غریبه، بزرگ و کوچیک، پیر و جوون، دختر و پسر و همه انواع بشر سعی در تفیهمش به من داشتن: " ازدواج نکن". کتاب این مرد در واقع جوابی هست به یکی از مسائل عمیق زندگی من. "چرا؟؟؟؟" ازدواج میکنیم؟

خدا جواب سوالم رو فرستاد دم خونمون. ممنونم ازت خدا

4-  وقتی زیاد میری بالا. وقتی فکر میکنی دیگه ته دنیا رو درآوردی و هوا ورت داره که من دیگه پایین بیا نیستم جناب هادس میاد و یک عدد سیلی نقد بهت میزنه که از جو خارج شی و فکر نکنی خبری شده. القصه، تو چکی که این دفه خوردم فهمیدم که "زن" یک ملکه هست. شاید ظرفیت و گنجایش یک ملکه رو نداشته باشه، اما ذاتا یک ملکه به دنیا میاد. و چون این سیستم ذاتی هست از همون اول بلده چطور ملکه بودن رو بازی کنه. در واقع زن ازین لذت می بره که ملکه ای باشه برای مردش. اما......

شکاف عمیقی که این وسط هست اینه که من "هنبوز" با پادشاه درونم ارتباط برقرار نکردم. با پادشاه بودنم، با زیاد بودنم، با در دست داشتن، با مالک بودن، با حضور داشتن کنار نیومدم. شاید مهمترین خواسته برای زن باشه....شابدم اشتباه میکنم، نمیدونم. اما بنظرم میاد که "بودن، برای زن" اون اصل اساسی باشه که بعدا براش احساس یگانه بودن یا تک بودن یا خاص بودن رو بوجود میاره.

من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش

چون بفکر سوختن افتاده ای مردانه باش


 
← صفحه بعد