عشق همه چیز من است

سرگذشت پسرک درونم

دین

و اما دین

امروز میخوام این بحث رو با این فرض شروع کنم که همگی خانمها و آقایون اسلام رو بعنوان یک دین کامل قبول دارند.این یعنی اینکه اصل دین برای خواننده زیر سوال نباشه.همچنین حرفام دو تکه داره.اول رابطه نمایندگان دینی با دین و دوم تعامل مردم با دین.

از اون روزی که اسلام وارد ایران شد ملت ایران به شکوه و وقار اسلام پی بردند.ایران شاید اونروزها از اعراب شکست خورد اما این شکست فقط یک شکست نظامی بود.فرهنگ ایران همچنان پابرجا بود.و اینجوری بود که اسلام با گوشت و خون ایرانیان درآمیخت و بالید تا امروز به اینجا رسیده.هرچند که در طی این سالها بسیار خدشه ها بهش وارد شد.بسیار آسیبهای جدی دید.بعضی اوقات به عمد و بعضی اوقات سهوا.

دین همیشه برای ما یک چارچوب بوده.تو همه شئون زندگیمون.تو زندگی شخصیمون.توی حیات اجتماعی ما.توی روابط ما با هم.حتی توی شخصیتمون تاثیر گذاشته.میخوام بگم چیزی که امروز به بچه های ما بعنوان اسلام معرفی میشه دقیقا اون حقیقت نیست.و کسانی که بعنوان نماینده های دین معرفی میشن بعضا بسیار بسیار بسیار به خود دین لطمه میزنن.مگه نه اینکه کسی که نماینده دینی میشه باید همسطح و همتراز پایینترین قشر جامعه باشه؟؟هیچکس درباره ثروت امام علی چیزی شنیده؟؟هیچکس درباره باغ و بوستانهای امام حسن مجتبی چیزی میدونه؟؟اونا مگه نمیتونستن در رفاه زندگی کنن؟؟

همین رفتارهای غلط.همین کج رفتاریها.همین غرق شدن در دنیا.همینکه خودشون رو تافته جدا بافته میبینن.اینا باور مردم رو سست میکنه.اینا اعتقاد مردم رو متزلزل میکنه.این کارها اعتماد مردم به دین رو از بین میبره.تروخدا به اطرافتون نگاه کنین.بچه های الان دیگه کمتر سراغ دین و مسائل دینی و از این چیزها میرن.آره الان بابا و مامانها بچه ها رو وادار میکنن.الان مدرسه ها بچه ها رو مجبور به نماز خوندن میکنن.

وقتی میشنوم مسئولین میگن ما مردم دینداری هستیم یا میگن جوانان به سمت دینداری گرایش دارند میخوام دیوونه بشم.اما خب انصافا از حق نباید گذشت.بعضی از این نماینده های دینی واقعا خوب به مسئولیت و رسالتی که به گردن دارند عمل میکنند.

فکر کنم دود از کله تون بلند شد.ببخشید که پرگویی کردم.خوندن مطلب بلند حوصله میخواد.بخش دوم در رابطه با تعامل مردم با دین هست که بزودی براتون میگم.همتون رو دوست دارم و می بوسمتونقلبچشمک

ایران

امروز میخوام دوتا حرف بزنم

١-ایران

٢-دین

خب.اول از همه باید سلامم به همه دوستان گلم.همه تون رو دوست دارم.عاشق همتونم.و با تمام قلبم میخوام ماچتون کنم.قلبماچ

حالا میخوام حرفهام رو بزنم.همه از اوضاع و احوال خبر دارین.خودتون میبینید که چه جوری جوونها دارن فدا میشن.چه جوری مردم رو کتک میزنن.برای رسیدن به پول و قدرت دست به هر کاری میزنن.از هر سیاست کثیفی استفاده میکنن.هیچی هم براشون مهم نیست.نه آدمها مهمند.نه حرفهای مردم مهمه.خیر سرمون دموکراسی داریم.آزادی بیان!!!!!چه مفهوم خنده داری.یا مثلا مردم سالاری دینی.کو؟؟؟؟؟کجاست؟؟؟؟؟

ایران عزیزم,خاکم شده جولانگاه یه عده کفتار بزدل که آویزون مقدسات ملت شدن.از همه شما دوستان گلم خواهش میکنم به این لینک برین و فایل پاورپوینت رو دانلود کنین و ببینین.البته شاید تعداد دانلودش محدود باشه.اگه نشد بهم بگین که یه جای دیگه upload کنم.

http://rapidshare.com/files/334977702/IranMyLove_2.pps.html

http://www.MegaShare.com/1741094

و اما حرف بعدی ام در مورد دین.نمیخوام در مورد اسلام بد بگم.اسلام انصافا دین کاملی هست.از اونجا که اگه مطالب زیاد باشه حوصله همه سر میره میذارم تو یه وقت دیگه.بزودی.

دوستتون دارم

خودزنی

امروز میخوام درباره خود زنی حرف بزنم.اصولا انسان وقتی با یه مسئله یا رویداد ناگهانی مواجه میشه که با عواطف و احساساتش ارتباط داره خیلی سریع از خودش واکنش نشون میده.این واکنش در مراحل اولیه بصورت جیغ,داد و فریاد,ناله یا آه و فغان شروع میشه.توی مرحله بعدی یعنی وقتی که حادثه لحاظ احساسی قویتر باشه گرفتگی صورت,ناراحتی روحی و دل گرفتگی هم به قبلیها اضافه میشه.                    در مرحله سوم که اغلب با ضربه همراه هست افراد (بخصوص خانمها)به سر و صورت یا دست خودشون میزنند.بعضی حتی به صورتشون چنگ هم میزنند. و بهمین صورت میره بالاتر.

پس هرچی عشق و علاقه بین دو چیز بیشتر باشه جدایی دردناکتر و سخت تر میشه.یعنی هر مسئله ای که بین عاشق و معشوق فاصله بندازه ناخواستنی تلقی میشه.حالا فکر کنین یه طرف این عشق حسین وایساده باشه.چی میشه؟؟؟؟چه انتظاری میشه داشت از یه عزادار عاشق؟؟؟کسی که حسین رو مثل خانواده اش میبینه باید هم از شدت ناراحتی چنین کاری بکنه.

1-کسی که درد عاشقی نچشیده باشه این معنی رو متوجه نمیشه.حافظ میگه:

فرشته عشق نداند که چیست قصه مخوان   بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

2-کسی که به صورتش لطمه میزنه تو حال خودش نیست.از خودش خارج شده.اون موقع همه فکر و ذکرش مصیبتی هست که بر سر حسین اومده.در هر حال هر آدم عاقل و هشیاری میدونه که نباید به خودش صدمه بزنه.بقول مولوی:

تو مپندار که این شعر به خود میگویم      تا که بیدارم و هشیار، یکی دم ترنم

                                                                           التماس دعا

                                                                         کمترین - علی

 

از پس فردا محرم شروع میشه.هیچوقت برای ورود به محرم یا ماه رمضون آماده نبودم.میگن ماه رمضون ماه میهمانی خداست.من همیشه با لباس پاره پوره رفتم مهمونی.بگذریم.

اما محرم فرق میکنه.اینجا اون سفینه النجاه اومده دست منو که دارم غرق میشم رو بگیره.نمیخوام بسیجی بازی در بیارم.

از صمیم قلبم امام حسین رو دوست دارم.روز خوشی اش روز خوشی من و روز عزا و مصیبتش روز مصیبت منه.مثل عزیزترین فرد خانواده ام.کی هست که تو عزای عزیزش بخنده؟؟کیه که بی خیال به کارهای روزمره اش برسه؟؟نه....هیچکس دست و دلش به کار نمیره.حسین مال یکی دو روز محرم نیست.حسین مال همیشه هست.

بیشترین چیزی که همیشه منو دنبال خودش کشونده منش بزرگوارانه اش بوده.همینه که دل آدم رو آتیش میزنه.دیگه اشکم در اومد

عشق فقط یک کلام

حسین علیه السلام

                                                        غروب

 

کم کم دارم پیر میشم.بهم سخت میگذره.دارم زور میزنم از مامانم اینا جدا بشم.برم و برای خودم زندگی کنم.حالم از همه چیز بهم میخوره.اگه نتونم این وضع رو عوض کنم حتما میمیرم.تو این مدت با یه ببر آشنا شدم.خیلی بامزه هست.و بسیار باهوش.همچنین دوستم rescue گفت که میخواد ول کنه بره.عین Gorilla که ول کرد و رفت.نمیدونم چرا همه بعد از یه مدت ول میکنن و میرن.به احتمال زیاد ایراد از منه که اینجوری میشه.بگذریم.از زندگی شهری خسته شدم.نفسم میگیره.البته باید بگم.هیچ کسی نمیتونه منکر رفاه و تکنولوژی زندگی شهری بشه.اما من ازینکه هر روز صبح بخوام ماسک آدمای خوب رو بزنم و نقش یه آدم بی درد و بی خیال رو بازی کنم خسته شدم.بقول میثم میخوام خودم باشم.زندگی ما داره مارو با خودش جلو میبره.ما داریم پیشرفت میکنیم.اما تو مسیری که خودمون دوستش نداریم.اون موقع ها جمعه ها با احسان میرفتیم کوه.وسط راه از بقیه جدا میشدیم و میرفتیم طرف ایستگاه 5.بعد رو یه قله نزدیک ایستگاه بار و بندیل و پهن میکردیم و بعد از خوردن یه صبحونه تپل احسان میخوابید و من با صدای بلند آواز میخوندم.وه که چه لذتی داشت.و چه سکوتی!!چه آرامشی!!!بگذریم.منم شدم مثل reviere.همیشه موقع خستگی مچ خودم رو میگیرم.یادم میاد اونم هیچ وقت خسته نمیشد.هیچ وقت گله نمیکرد.همیشه عین یه کوه برام پر صلابت بود.بگذریم.

یه وقتایی,یعنی اکثر اوقات به عزراییل فکر میکنم.تا حالا فکر کردین چقدر تنهاست؟؟؟کی دوست داره با کسی که جون همه رو میگیره دوست باشه؟؟؟هرچند که این معنی برای اون که یه فرشته هست صادق نیست.ولی خب میشه تصورش کرد.نه؟؟

 

سلام کیانا جان
منم تورو فراموش نکردم.خیلی وقته میخواستم بهت ایمیل بزنم کجایی خوش معرفت؟؟هرچند میدونم توهم سرگرم کارهای خودتی.برام نوشتی که من باعث شدم که بری.میخوام بگم عاشق شدن همینه.میاد و مثل یه موج تکونت میده.بالا و پایینت میکنه.خب همین اتفاق هم برای من افتاد.عشقی که به زندگی رنگ نده.هیجان نده که عشق نیست.کشکه.منم که بارها بهت گفتم.من بالا و پایین رفتن رو دوست دارم.سخته اما لذتبخشه.اما این همه قضیه نیست.یعنی شاید اولش ببینی که همه چیز آدم بهم میخوره اما در واقع تو داری به یه شرایط جدید عادت میکنی.شرایط جدیدی که حالا یه نیروی تازه بهش اضافه شده.من ابدا از تو ناراحت نیستم.تو حق انتخاب داری و من اگه بخوام تورو بخاطر عشق خودم اسیر کنم آخر خودخواهی هست.کیانا هنوزم وقتی به اون دوباری که باهم رفتیم بیرون فکر میکنم تمام روحم پر از سبزی و شیرینی میشه.این تنها چیزیه که از تو برام مونده.یه خاطره خوش.این رو هم انکار نمیکنم که مشکلات دیگه ای هم داشتیم.اما بنظر من صرف انتخاب کافیه.وقتی انتخاب میکنی یعنی با تمام سلولهات همسرت رو دوست داری و تمام بدیهاش رو پذیرفتی.یعنی تا ته خط حاضری وایسی و فقط از درکنار همسرت بودن لذت ببری.بنابراین بازم مشکلی باقی میموند؟بگذریم.خیلی خوشحالم کردی که کامنت گذاشتیخیلی خیلی زیاد.اینکه میبینم هنوز میایی و حرفهای دلم رو میخونی بهم کلی انرژی میده.امیدوارم هرجا هستی سرخوش باشی.قلب گرمت پر از نور و شیرینی باشه و روحت.آرزو میکنم روحت باندازه دریا پهناور و نیرومند باشه. به امید دیدار.

 

سلام

یه مدت هیچی ننوشتم چون آدم تا چیزی تو دلش نباشه حرفی برای گفتن نداره.ممکنه خیلی شاد باشی و بخوای همه انرژیت رو به همه آدما بدی.یه موقع هم حالت خیلی گرفته هست.مث روزای ابری.اون موقع هم آدم خیلی دوست داره حرف بزنه یا چیز بنویسه.الان حدود یک ماه یا بیشتر میشه که کیانا رفته.آروم و بی سروصدا.قلب منو هم با خودش برده و الان مثل یه مرده متحرکم.بگذریم

بنظر من آدم باید عاشق نشه یا عاشق یه چیز درست و حسابی بشه.یه چیزی که حتی جونت رو به پاش بریزی.میفهمین؟؟؟؟مردونه.با تمام وجود.بازم بگذریم.

این روزا حالم خیلی گرفته.از دست مامانم.هرکی میبینتم میگه علی چرا اینجوری شدی؟؟مگه چی شده؟؟وبعد که براش توضیح میدی میگه: خب باید حق رو به مامانت بدی چون.....

حتی فرصت نمیده تا آخر حرف بزنی.و یه ساعت براش روضه بخونی که قضیه از اول چی بوده که الان به اینجا رسیده.تازه بازم شاید متوجه نشه.باز خدا پدر میثم رو بیامرزه.اونم عین منه.منو میفهمه.

از زندگی خسته شدم.ازین شرایط خسته شدم.از کج فهمیها.از قضاوتها و داوریهای متعصبانه و کورکورانه.دلم یه زندگی آروم میخواد.اما هیچکس اینو نمیفهمه.حتی بارها شده خودم هم خودمو گول زدم.

بارها شده قلبم داد زده که آخه بابا تا کی اینجوریه؟و من بهش گفتم بی خیالش شو.اونم ساکت میشه تا یه موقع دیگه.قلب خوبیه.اذیتم نمیکنه.با همه بدیهام راه میاد.

نمیدونم چی میشه.ترس بقیه دست و پامو بسته.حتی صدا و سیما هم اینجوری شده.تروخدا ببینین.جوونها فقط اشتباه میکنن.همه انتخابهاشون غلط و اشتباه از آب در میاد.پدر و مادرها فقط به این فکر میکنن که فرزندشون برگرده بگه غلط کردم.هیچوقت نشده ببینیم که یه جوون اشتباه میکنه و پاش می ایسته.

یه زمانی خیلی خوشحال بودم.میگفتم کل دنیا تو شور و شعف و رقص و آوازه.شعار نداده بودم.اون موقع کوک من با کوک آفرینش یکی بود.منم آواز جهان رو میشنیدم.الان دارم یه نت دیگه میزنم.دارم خارج میزنم.باید ساز روحم رو کوک کنم و از اول شروع کنم.

سخته ولی ممکنه.مگه نه؟قلبقلبقلبقلبقلبگلگلگلگلگل

 

امروز میخوام یه حرف بزنم که به فریبا قول داده بودم بگم.اون اول که خدا نفس رو آفرید نفس یه نگاه به خدا کرد و دید که چقدر زیباست و فکر کرد که من چقدر اینو میخوام.پس بعد که تو وجود آدم گرفت باعث شد که آدم همیشه پی خدا باشه.بعدها که آدم رفت به بهشت خدا بهش گفت منو میخوای یا بهشتو؟؟ادم گفت مسلما تورو میخوام.خدا گفت خواستن من سخته.باید از دنیا عبور کنی.آدم قبول کرد.آدم میدونست که شیطان به سراغش میاد.و میدونست که گولش میزنه.همه اینارو خدا قبلا یادش داده بود و بهش گفته بود.اماآدم چنان شیفته و عاشق خدا و اون زیبایی منحصر بفرد بود که تمام این سختی ها رو بجون خرید.بقول مولانا:

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت   ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

این شد که ما اومدیم به دنیا.که عاشق باشیم و عاشقی کنیم.و این صفتی هست که مارو به اون نزدیکتر میکنه.این صفتی هست که مارو با همه جهان به وحدت میرسونه.حتما همه شنیدین که کل جهان درحال تسبیح و تقدیس خدا هستند.ما هم جزئی از اون ترانه وحدت میشیم.امیدوارم تونسته باشم خوب توضیح بدم

                                                                  نقل از سخنان استاد الهی قمشه ای 

نويسندگان

علی شادان