عشق همه چیز من است

سرگذشت پسرک درونم
 
روز آخر
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ : توسط : علی شادان

امروز روز آخر کاری هست.همه خانواده دیروز ساعت ١ براه افتادن و علی موند و حوضش. امروز صبح هم در تنهایی کامل بیدار شدم و برای خودم چایی دم کردم و بعد از خوردن صبحونه اومدم سرکار.زندگی مجردی همینه دیگه.

همیشه وقتی روزای آخر سال میرسه یه جور غمی میشینه تو دلم.غم اینکه یه سال دیگه گذشت و انگار هیچ پیشرفتی نکردیم.همش به درگیری با زندگی، مشکلات کاری،گرفتاری تو ترافیک،جنجالهای سیاسی،و.....

چقدر به خودم رسیدم؟؟چقدر حواسم به روحم بود؟؟چقدر حواسم به قلبم بود؟؟چقدر سعی کردم آدم باشم و با آدمها مهربون باشم؟؟چندبار با خودخواهی ام ،با دروغهام و با ریاکاری و خیلی سیاهیهای دیگه دل انسانها رو شکستم.

تنهایی یه موقعهایی خیلی خوبه.آدم با خودش خلوت میکنه و به خودش رسیدگی میکنه.انگار از خودت دراومدی و داری به مسائلی که برات بوجود اومده اما بهش توجه نکردی بپردازی.

نمیخوام بگم امسال هیچ کاری نکردم.اما در برابر وقتی که تلف کردم بسیار کم بوده.یه چیزی حدود یک به صد.شاید همه ما به نوعی و در زمانهای مختلف به این خودنگری و درون بینی برسیم.اما این فقط محدود به دوره محدودی میشه.یعنی اینکه بعدش همه چی رو بدست فراموشی میسپاریم و روز از نو روزی از نو.

اما امروز تصمیم گرفتم تو این سال جدید حواسم بیشتر به خودم باشه.توی دنیا و مسائل پوچ و زودگذرش حل نشم.البته تصمیم گرفتن مهمه اما عملش خیلی مهمتره.

برای امروز داستانی انتخاب کردم از هفت پیکر نظامی بنام گنبد سیاه.در خواندن داستان صبر و حوصله به خرج بدید و به حرفها و توضیحات ظاهری داستان اهمیت ندید.تمام اونها استعاره و نمادی هستند برای معنی عمیقتر و ظریفتری که در زیر چهره این نمادها پنهان شده.امیدوارم لذت ببرید.

پیکر اول: روز شنبه: داستان شهر سیاهپوشان
روز شنبه بهرام شاه به سوی گنبد سیاه و بانوی هندی خود روانه شد. تا شب آنجا نشاط و شادی, عود سوزی و عطرسازی کرد. هنگامیکه شب همچون عودِ سیاهی به روی حریر سپیدِ روز ریخته شد, شاه از بانوی کشمیریِ خود افسانه ای طلب کرد و آن آهوی تُرک چشم هندوزاد گره از نافه ی مُُشکین خود گشود و در حالیکه از شرم نگاه به زمین دوخته بود داستان خود را اینچنین آغاز نمود که:

در دوران کودکی از خویشان و بستگانم چنین شنیدم که از جمله خدمتکاران قصر خاندان ما, زاهد زنی بود که هر ماه در سرای ما می آمد. سر تا پای پوشیده در لباس سیاه. روزی از او سبب سیاهپوش بودنش را جویا شدند و او از آنجا که زنی پارسا و درستکار بود چاره ای جز راستی پیش روی خود ندید و راز آن حریر سیاه را گفتن آغاز کرد که:

سالها قبل من کنیز فلان مَلِک بودم. مردی بود بسیار درستکار و بزرگمنش و کامگارو مهماندوست که گرچه جورها و بی عدالتی های فراوان دیده بود اما دست از کوشش برنداشته بود. مهمانخانه ای داشت بزرگ و غریبان و خستگانِ راه را در منزلش سُکنی میداد و خوانِ سخاوتش همواره بر همگان باز بود.و این او بود که همواره در تمام اوقات سال سیاهپوش بودو ردا و جامه ی سیاه به تن داشت. در گذشته لباسهای پر از زینت و طلا, به رنگِ سرخ و زرد می پپوشید اما رخدادی در زندگی او سر تا به پا, سیاهش کرده بود و کَس راز این سیاه پوشیدنش را نمی دانست. روزی به پایِ شاه افتادم و دلیل سیاه پوشیدنش را خواستار شدم و او را گفتم:

"ای دستگیر غمخواران فقط تو راز این جامه ی سیاه را میدانی پس مهر از لب بگشا و مرا محرم بدان."

شاه چون اصرار من بدید لب به سخن گشود که:

در ِ قصر من همواره به روی میهمانان باز بوده و هست. روزی از روزها میهمانی از راه رسید که از کلاهِ روی سر تا کفش و دستارش همگی سیاه بود. در دل دانستنِ دلیل این سیاهپوشی را خواستار شدم اما ابتدا به شرط میزبانی نُزلی پیش رویش گذاردم و سپس از او پرسیدم:

"از چه روی جامه گان تو همگی سیاه هستند؟"

پاسخ داد: " معذورم بدار که گفتن نتوانم. "

اصرار کردم, لابه و زاری کردم و او چون بیقراری من بدید گفت:

"در ولایت چین شهریست چون خُلد برین. نام آن شهر, *شهر مدهوشان* است با مردمانی به صورت ماه, در قبا و جامه ی سیاه. هر که در آن شهر وارد شود همچون آنها سیاهپوش می گردد.اگر گردنم را بزنی بیش از این نتوانم گفت."

این را بگفت و از پیش من برفت. من ماندم و بی قراری و اشتیاق دانستن آن شهر و آگاهی از این راز سر به مهر. صبر پیشه کردنم را سود نبود پس راه سفر پیش گرفتم و راهی دیار چین شدم و به شهر مدهوشان رسیدم.

چون قدم به آن شهر گذاشتم باغی دیدم آراسته چون خُلد برین ساکنان شهر سپید رویانی چون ماه اما در قبای سیاه. تا یکسال آنجا ماندم اما کَسی از آن راز آگاهم نکرد تا اینکه با آزاذه مَرد قصابی آشنا شدم. از آنجا که انسانی بود نیکرای و نیکزاد با او دوستی آغاز کردم و به او لطف ها کردم تا این داستان را برایم بگوید. روزی مرا به خانه ی خویش برد طعامی آورد و خدمتی خوب درنوردید. هنگامی که خوردن و صحبت از هر دری کردن خاتمه یافت هر آنچه از طلا و سکه و جواهر که به او بخشیده بودم پیش آورد و پرسید:

"دلیل این همه بخشش چیست؟ در قبال اینها چیزی از من بخواه, که اگر جانم را هم بخواهی دریغ نخواهم کرد."

به او حکایت خود را گفتم و دلیل ماتم و سیاهپوشی مردم شهر را جویا شدم. مرد قصاب چون این سخن بشنید دگرگون شدو لختی ساکت ماند و سپس گفت: " وقت آنست که آنچه را که میخواهی بدانی ببینی و از آن «گاهی یابی بر خیز تا بر تو راز آشکار کنم."

این سخن بگفت و از خانه بیرون شد و من در پی او. او میرفت و من به دنبالش تا از شهر بیرون شدیم و به خرابه ای رسیدیم. آنجا سبدی بود که به طنابی بسته شده بود. مرا گفت:" در آن سبد بنشین و بر آسمان و زمین بنگر تا دلیل سیاهی و خموشی آنها را دریابی."

در سبد نشستم و مرد قصاب شعبده بازی آغاز کرد و سبد همانند یک پرنده شروع به پرواز کرد و ریسمان به دور گردنم بسته شد و خود را بسته به یک ریسمان میان آسمان و زمین دیدم. اگر ریسمان بریده میشد بر زمین می افتادم. جانم بسته به آن ریسمانِ دورِ گردنم بود. چاره ای جز تحمل آن شرایط نداشتم تا اینکه روز هنگام پرنده ای به بزرگی و عظمت یک کوه از راه رسید و در اطراف من پرواز میکرد و من با خود گفتم پای او را بگیرم مگر نجات یابم. پس چون اینکار بکردم پرنده اوج گرفت و پرواز کرد و من بسته به پای او. از صبح تا ظهر سفرمان طول کشید.چون آفتابِ سوزان ظهر دررسید پرنده به باغی سرسبز فرود آمد و زیر سایه ای نشاط پرستی آغازید و مرا خستگی غالب آمد و خواب در ربود.

چون بیدار شدم شب بود و از پرنده خبری نبود. جستجو در آن مکان را آغاز کردم. باغی بود به سرسبزی بهشت پر از گلهای زیبا و درختان پر میوه و جویهای زلالِ پر از ماهی و کوهی از زمرد و چشمه هایی از گلاب و هوایی خنک پُر از بوی عطر گلها. خدا را شکر گفتم و از آن میوه ها خوردن آغاز کردم. اندکی بگذشت وابری آمد و باران بر سبزه ها دُرفشانی آغاز کرد و غبار خوابید و از دور صد هزاران حوری پیدا شدند, روحپرور همچو ریحان, همه دستها حنایی و لبها چون یاقوت سرخ درخشان و ساعدی سیمین و گوشوار مروارید بر گوش و شمعها به دست, با هزار عشوه و ناز نزدیک آمدند و فرشی انداختند و بساطی پهن نمودند و تختی گذاردند و راهِ صبرم زدند.

اندکی بعد گویی که  آفتابی پر نور پدید آمده باشد بانویی پدیدار شد چون صبح تابان. او سرو بود و حوریان در برابر او مانند چمن, او گل سرخ بود و حوریان چون سمن. به غایت زیبایی و جمال. سپید تن و لعلین لب و مُشکین گیسو چون عروسی مهرو بر تختی فرود آمد و لختی بنشست. سپس سر برداشت و با یکی از حوریان سخنی گفت که: " نا محرمِ خاکی ای اینجا هست. بگردید و پیدایش کنید و پیش من آریدش."

حوریان مرا یافتندو به پیش آن بانو بردند. خواستم تا پایین مجلس کنار خادمانش بنشینم که مرا گفت:"برخیز! آنجا جای میهمان عزیزی چون تو نیست. برخیز و به پیش من آی و کنار من بنشین!"

گفتم:" ای بانوی فریشته خو! من چگونه پیش چون تو شاهی بنشینم. تخت سلیمان که جای دیوان نیست."

گفت:" بهانه مگیر و به پیش من آی که عزیز میهمانی هستی."

به پیش او رفتم و بنشستم. با من خوش زبانیهای بسیار کرد و بنواخت و طعامی بهشتی برایم آورد و مطربی نواختن آغازید و ترانه ای گفت و شرابی پیمانه کرد.

من نوشیدم و نوشیدم و مستی از حد بگذشت. بوسه ای از او خواستم و هزار بوسه ام ارمغان داد. اشتیاق غالب شد و دست بر کمرش انداختم. چون این حال من بدید گفت:" امشب را به بوسه قانع باش. زلفم را بکش و لبم را گاز گیر و بوسه از رخم برُبای و دیگر چیزی مخواه تا فردا شب."

چون اشتیاقم غالب شد و صبر نتوانستم, دست یکی از حوریان را به دستم داد و گفت:"کام خود بگیر که او کمر به خدمت تو بسته."

من و آن حوری هر دو برفتیم و زیر بلور آسمان, شبی را تا سحر کام براندیم و صبح هنگام خواب مرا در ربود و تا شب در خواب میبودم.

دوباره شب شدو حوریان از راه رسیدندو آن بانو نیز هم. دوباره اشتیاق من و دعوت او به صبر و اصرار من و پیوند دادن او مرا با یکی از کنیزکان خود و عشق بازیهای من با آن کنیزک.

 و روزها گذشتند و گذشتند. سی روز بگذشت و من هر شب به وصال کنیزکی از وصال بانوی آن بهشت برین میماندم.تا اینکه صبرم لبریز شد و اشتیاق داشتن آن بانوی مهرو غالب شد و با خود گفتم امشب را دگر به وصل حوری ای قانع نخواهم بود و اگر مرا دعوت به صبر کند اصرار بی حد کنم تا کامم بدهد.

شب شد و آن آفتاب رخ آمد و من به کنارش شدم و تا خود صبح به اصرار و الحاح گذرانیدم او مرا گفت به بوسه و آغوش من راضی باش و فعلا بیش مخواه تا به وقتش به وصالم برسی و صبر پیش گیر و مرا گوش بدار و من بی صبری کردم و اصرار فراوان که من امشب تو را میخواهم و صبر نتوانم کرد. چون اصرار من بدید گفت:"چشم فرو بند, تا بند قبا بگشایم, چون بگشایی مرا در کنار خود بینی."

چشم بستم و چون بگشادم خود را در آن سبد میان آسمان و زمین دیدم. نه باغی بود و نه بانویی.

قصاب از راه رسید و مرا پایین آورد گفت: "حال دلیل سیاهپوشی این خلق را میدانی. اگر هزار ره میکوشیدم تا تو را بگویم از این راز بیفایده بود. باید خود میدیدی و باور میکردی."

و آن مرد نیز از آن پس سیاهپوش شد.

والسلام.

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

(حافظ)

 


 
استادان بسیار - زندگیهای بسیار از برایان وایس ( پنجشنبه 20/12/88)
ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٠ : توسط : علی شادان

مطلبی که امروز اینجا آوردم چکیده کتابی هست که در عنوان نوشته ام.این اثر و دوتا کتاب دیگه ازین نویسنده تاثیر عمیقی روی زندگی من داشته.دیر زمانی بود که من به دیده حقارت به کتابهای روانشناسی نگاه میکردم.اما امروز نگاهم یه مقداری تعدیل شده و دیگه اونقدرها بدبین نیستم نسبت به این مقوله.

بگذریم.و اما در مورد کتاب استادان بسیار زندگیهای بسیار باید بگم محتوی اصلی متن 6 محور عمده داره که سعی کردم هرکدوم رو در نهایت اختصار توضیح بدم.قبلا ازینکه متن زیاد میشه عذر میخوام.بنظر من اگه تا آخر حوصله به خرج بدید ارزشش رو داره.

١- من میدانم که برای هر عملی دلیلی وجود دارد.شاید در لحظه وقوع یک رویداد روشن بینی و بصیرت درک علت آنرا نداشته باشیم.اما به یاری گذشت زمان و بردباری همه چیز بر ما روشن خواهد شد.

٢- برخلاف بی نظمی که بر روان و زندگی فرد وجود دارد ، انسان دیگری ممکن است زندگی آرام و بی دغدغه ای را تجربه کند. نباید تنها بطرف کسانی برویم که نوسانات و ارتعاشاتشان مانند خود ماست . باید بطرف کسانی که نوساناتشان با ما جور نیست هم برویم . اهمیت اینکار در کمک به خودمان و به افراد است . تغییرات عمیقی که در زندگی شخصی و خانوادگی ما در اثر تعامل با انسانهای دیگر بوجود میاید بتدریج در ناخودآگاه ما نفوذ میکند . ملاقات ما با انسانهایی که سر راه ما قرار میگیرند تصادفی نیست .انسانی که در زندگی با ما مواجه میشود زندگی ما را مانند یک کاتالیزور زیر و رو خواهد کرد و شما دیگر هرگز آن فرد قبلی نخواهید بود . فقط باید بخواهیم که از زندگی لذت ببریم . حوادث ، اختلافها ، مشقتها ، درگیریها ، بگو مگو ها ، سختیهای زندگی ، سر و کله زدن با فرزندان همه و همه درگذرند . اگر ناراحت شویم ، اگر خشمگین شویم تنها خود ضرر کرده ایم . تنها فرصتهایمان را از دست داده ایم . باید بخواهیم که از با هم بودن لذت ببریم . از بودن در کنار انسانها . معایب و تقصیرات آدمها واقعا مهم نیستند چون همه ما در حال یادگیری هستیم . تنها عشق مهم است .

3- به یادآوری خاطرات ناخوشایند گذشته باعث شناخت الگوهای رفتاری ناهنجار و بدستآوردن درون بینی میشود. باعث میشود آدم مشکلاتش را از چشم اندازی وسیعتر ببیند و جدا از خود آنرا ارزیابی کند. ضربات ثابت و یکنواخت اتفاقات زیربنایی روزمره مانند انتقادات سوزنده والدین ، میتواند حتی بیشتر از یک شوک مشخص روانی از خود جراحت برجای بگذارد . این تاثیرات مخرب از آنجا که با زمینه روزمره زندگیمان آمیخته میشوند مشکلتر بخاطر میایند و دشوارتر تخلیه و رفع میشوند . کودکی که دائما از او انتقاد میشود درست باندازه کودکی که در یک روز وحشتناک خاص تحقیر شده است اعتماد بنفس و عزت نفس خود را از دست میدهد . ضربات روزمره نیروهای منفی باید همچون یک ضربه عاطفی واحد و قوی درک و حل شوند و بهمان میزان به آن توجه شود .

4- سطوح آگاهی برای انسانها فرق میکند . اینکه در چه سطحی زندگی میکنیم بستگی به این دارد که تا چه حد پیشرفته باشیم . خود والاتر-خود بزرگتر بخش عالیتری از ذهن ماست که در هنگام آگاهی نمیتوانیم از آن بهره برداری کنیم . ما در دنیای جزئیات غوطه وریم و از نبوغ خود بیخبریم.هرکس باید مراقب درونش باشد تا کامل شود . بعضی از انسانها ازین توانایی خود زودتر و بعضی دیرتر خبردار میشوند . بمحض اینکه اراده کنیم آنقدر قوی باشیم که بر مشکلات ظاهری غلبه کنیم دیگر آنها را نخواهیم دید . قدرتهای روحی جدیدی که کسب میکنیم نباید در راههای مادی صرف شود چون این قدرتها مفهوم والاتری دارند . وظیفه ما اینست که از طریق دانش خداگونه شویم . با دانش میتوان به خدا رسید . بعد باید بازگشت و دانش را به دیگران انتقال داد .

5- شکیبایی و صبر لازم است . هرچیز به وقتش خواهد آمد . زندگی را نمیشود تعجیل کرد .زندگی طبق برنامه هایی که بسیاری از مردم دلشان میخواهد پیش نمیرود . ما باید هرچه را که در وقتش به ما میدهند بپذیریم و بیشتر نخواهیم . رشد ما هرگز متوقف نمیشود . یادگیری در وضعیت روحانی بمراتب سریعتر و با شتاب بیشتری نسبت به وضعیت آگاه صورت میگیرد . باید بصریتهایی که دراین مرحله بدست میاوریم به ضمیر آگاه برسد و در دسترس  زندگی بیداری باشد . عقل به کندی عمل میکند و علتش اینست که دانش ذهنی به سهولت کسب میشود اما برای عملی شدن باید به دانش حسی یا ناخودآگاه تبدیل شود . تمرینهای رفتاری کاتالیزوری ضروری جهت انجام این عمل هستند .مفهوم دانش بدون عمل رنگ می بازد و محو میشود .دانش نظری بدون تمرین عملی کافی نیست .

6- هر وقت کاری را که بخاطرش به این دنیا فرستاده شده ایم انجام بدهیم خودمان میفهمیم . ما میفهمیم چه وقت مهلتمان به سر میاید و مرگ را می پذیریم چون میفهمیم که از فرصت زندگی چیزی عایدمان نخواهد شد .


 
Emmet Fox and Socrates
ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦ : توسط : علی شادان

دیروز یه داستان خوندم که یکی از دوستان برام میل کرده بود.(بععععععععععععله کار هم میکردم.میلم رو سر ناهار چک کردم)

دیدم حیفه نخونینش.دومی هم یک داستان در مورد سقراط ، فیلسوف یونانی ، هست.اونم قشنگه و خوندنش خالی از لطف نیست.امیدوارم لذت ببرید.

داستانی در مورد اولین دیدار «امت فاکس»، نویسنده و فیلسوف معاصر، از رستوران سلف سرویس؛ هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت.وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست.با این نیت که از او پذیرایی شود.اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:«من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید،پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!» امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت.اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعیتها،شادیها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،سپس آنچه می خواهیم،برگزینیم.

---------------------------------------------------------------------

رمز موفقیت از دیدگاه سقراط
مرد جوانی از سقراط رمز موفقیت را پرسید که چیست.سقراط به مرد جوان گفت که صبح روز بعد به نزدیکی رودخانه بیاید. هر دو حاضر شدند.سقراط از مرد جوان خواست که همراه او وارد رودخانه شود. وقتی وارد رودخانه شدند و آب به زیر گردنشان رسید سقراط با زیر آب بردن سر مرد جوان، او را شگفت زده کرد.مرد تلاش می کرد تا خود را رها کند اما سقراط قوی تر بود و او را تا زمانی که رنگ صورتش کبود شد محکم نگاه داشت.
سقراط سر مرد جوان را از آب خارج کرد و اولین کاری که مرد جوان انجام داد کشیدن یک نفس عمیق بود.
سقراط از او پرسید، " در آن وضعیت تنها چیزی که می خواستی چه بود؟" پسر جواب داد: "هوا"
سقراط گفت:
" این راز موفقیت است! اگر همانطور که هوا را می خواستی در جستجوی موفقیت هم باشی بدستش خواهی آورد" رمز دیگری وجود ندارد.

 


 
تعامل مردم با دین
ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۸ : توسط : علی شادان

رب اشرح لی صدری و یسرلی امری وحلل عقده من لسانی یفقهو قولی

از همه کسانی که این مطلب رو میخونن استدعا دارم با دید باز و ذهن با بصیرت به این مطلب نگاه کنن.منظور من طرد عده ای خاص یا انکار چیزهایی که نقد میکنم نیست.دارم سعی میکنم یه سری حقایق روشن بشه همین.

                                                                       والله اعلم بالصواب

دین برای همه ما یه چارچوب کامل و نگهدارنده هست.تو تصمیم گیری ها،توی قضاوتها،توی اخلاق،توی علم.همه جای زندگی ما حضور داره. اما گاهی برداشتها و دیدگاههای ما به دین چنان افراطی میشه که کل زندگیمون،مسائل و روابط اجتماعیمون و خیلی چیزای دیگه رو بشدت تحت تاثیر قرار میده.میدونم که الان اگه بخوام مثال بزنم حمتون باهاش آشنا هستین و بارها دیدینش.البته نکته بسیار مهمی که قبلش میخوام بگم اینه که

" حرفهایی که میزنم کاملا چند پهلو هست.یعنی یک بعد درست و یک بعد غلط و اشتباه داره.اما منظور من اینه که خواننده با عقل خودش قضاوت کنه و پیش خودش تجزیه و تحلیل کنه. "

١- آدمهایی رو دیدم که همه چیز رو گردن تقدیر میندازن.مثلا شخصیکه بخاطر یه ندونم کاری یه فرصت شغلی رو از دست میده و بعد برای اینکه خودشو راحت کنه میگه :قسمت نبود

٢- مادری که خوشش نمیاد فرزندش با دختر یا پسری ازدواج کنه کاری میکنه که همه چیز بهم بخوره و بعد اونو گردن تقدیر میندازه

٣- بارها کسانی رو دیدم که به حقوقشون تعدی شده و اونا هیچ حرکتی نکردند.چون فکر میکردند آدم باید گذشت داشته باشه و بدی رو با بدی جواب نده

۴- یادمه یه بار رفتیم خواستگاری.دخترک برگشت گفت اگه آهنگ گوش داده باشید من حاضر به ازدواج نیستم(حتی آهنگهای سنتی وطنی).تازه میخواست منو امر به معروف کنه که : چرا بجای آهنگ قرآن گوش نمیکنی؟؟دخترک هیچ فکر نکرد که افراط توی همه چیز بده.حتی در دین.

چه بسیار آدمهایی که بخاطر کج فهمی ها از خیلی چیزها عقب موندن.نه تنها خودشون که فرزندانشون رو هم پایین کشیدن.قرائتهای اشتباه ما از دین از قرآن،تفسیر به رای و خیلی مشکلات دیگه چهره واقعی و زیبای دین رو از بین برده و اون رو تبدیل به یک چهره خشک، کریه المنظر و ناخوشایند کرده.

دوستان نازنینم،ما همه از طریق شناسنامه شیعه هستیم و متاسفانه فکر میکنیم چیزی که به اسم دین به خوردمون میدن واقعا اسلام واقعی هست.من نمیخوام اسلام رو نقد کنم اما میخوام بگم بعضی خرافه ها وارد دین شده.ما باید با دید باز به قضایا نگاه کنیم نه اطاعت کورکورانه و تقلیدی.اصلا مگه نه اینکه یک ساعت فکر کردن بالاتر از هفتاد سال عبادته؟؟خب این فکر کردن به چیه؟؟فکر کردن به پول؟؟فکر کردن به اینکه چه جوری مخ دخترا رو بزنیم؟؟فکر کردن به اینکه چه جوری بیشتر خون ملت رو تو شیشه کنیم؟؟

من نمیخوام بگم عقل همه جا راه حل رو پیدا میکنه.اما مسلما هر چیزی که دین تائید کرده باید با عقل سلیم همخوانی و سازگاری داشته باشه.حتی ممکنه کسی اشکال کنه که ممکنه کسی عقلش به حکمت فلان دستور دینی نرسه.جوابش اینه که بازم باید بره دنبالش تا مطلب براش روشن بشه.اطاعت کورکورانه بهر نحوی مردود و ممنوعه.

ببخشید که یکم طولانی شد.همه تون رو با تمام وجود دوست دارم.قلب

اندکی با تو بگفتم غم دل ترسیدم    خاطر آزرده شوی ورنه سخن بسیار است


 
آنتوان دوسنت اگزوپری
ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۳ : توسط : علی شادان

خلبان بوده.اما نه یه قاتل یا آدمکش.ساده،رک،بی آلایش،بی ریا،سخت کوش و فوق العاده لطیف.دقیقا مثل یک پسربچه.کلا خلبانی برای من خیلی بزرگ و باشکوه هست.مظهر تمام رشادتها،شجاعتها و دلاوریها.اولین بار که شاهکار سنت اگزوپری رو دیدم ۵ یا ۶ سالم بود.یه تئاتر بود و کتابی که بهمراه اون داده میشد.شازده کوچولو.

بعدها یعنی ٣ یا ۴ سال بعد که برگشتم سراغ کتاب و خوندمش انگار یه در تازه بسمتم باز شد.اینکه انسانیت و بزرگ منشی چقدر لذتبخش و آرامشبخشه.اون کتاب رو تا حالا ۶٨ بار خوندم و هربار یه درس تازه گرفتم.اینکه تو دنیا غرق نشم.اینکه دور و برم رو خوب نگاه کنم.یعنی فقط به ظواهر توجه نکنم و بفهمم که زیر این پوسته ظاهری میتونه خیلی معانی و نکات دیگه ای پنهان شده باشه.اینکه وظیفه شناس باشم.اینکه آدم باشم.به معنای واقعی.خلاصه من خیلی ازین مرد درس گرفتم.تو دوران دبیرستان رفتم سراغ الباقی کتابهاش.پرواز شبانه،پست جنوب،زمین انسانها تماما درس زندگیه.درس مرد بودن و شرافت داشتن.

این نوشته ای که پایین اومده با یه ایمیل برام اومد.اینقدر باهاش خوب ارتباط برقرار کردم که دلم میخواد همه شما هم بخونیدش.

وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی ، پرواز را
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند
پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آنرا به  فراموشی سپرده بودند
اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت
کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید
و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت
وقتی داری در دریای زندگی سفر میکنی ..از طوفان ها و امواج نترس
بگذار تا از تو بگذرند ..تو فقط به سفرت ادامه بده و استقامت داشته باش
همیشه به خاطر داشته باش ..دریای آرام ناخدای با تجربه و ماهرنمی سازد 
جایی در قلب هر انسان وجود دارد که در آن افکار تبدیل به آرزو میشوند و آرزوها به اهداف بدل می گردند
جایی که در آن هر غیر ممکنی ؛ممکن می شودتنها اگر به هدف هایمان ایمان داشته باشیم
چند چیز هست که برای یک زندگی شاد و موفق به آن نیاز داریم
..اعتقادات..اهداف و آرزوها ..عشق ..خانواده و دوستان
و از همه مهم تر اعتماد به نفس
خودت را باور داشته باش

پانوشت: همه تون رو عاشقانه دوست دارم.قلبشماها جزئی از زندگی من هستید.گل


 
حر ف ناگفته
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢ : توسط : علی شادان

١- پست جنوب(آنتوان دوسنت اگزوپری)

٢-تعامل مردم با دین

٣-محدودیت علم در برابر الهام و دریافتهای باطنی

۴-تناسخ روح,برایان وایس

۵-سخنان بزرگان

6-اسفند

میرسم از ره بارانها          پس کجایی که تو اینجایی

سخت آماده پروازم          با تو جفتم و تو تنهایی

دستهایم پر لرزیدن          چشمهایم شرر دیدن

زنده و مرده میریزم           اشک در حسرت خندیدن