عشق همه چیز من است

سرگذشت پسرک درونم
 
فناپ
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٤ : توسط : علی شادان

فناپ اسم شرکتی هست که ما برای تحویل گرفتن دوربینهای مدار بسته ایی که برای شعبات بانک نصب کرده بود رفته بودیم رشت.چند تا چیز هست که میخوام بگم و هیچ ربطی هم بهم نداره اما هرکدومش یه جورایی به ( بسیار سفر باید تا پخته شود خامی برمیگرده)

١- من همیشه از شکست خوردن میترسیدم.ممکنه بگین این یه چیز طبیعی هست اما در واقع آدمها " دوست" ندارند شکست بخورند نه اینکه ازش بترسند.این دفعه رفتم که شکست بخورم یعنی با این دید رفتم که اشتباه کنم و چیز جدیدی یاد بگیرم و این طرز فکر بنظرم سرآغاز پیشرفت و صعود آدم هست.

٢- توی سفر بود که معنای پاکباز بودن در عشق رو فهمیدم که اصولا تو مرام عاشق نیست که بخواد زیاد بفکر خودش باشه.ممکنه طرف فکر کنه که شریک عشقی خودش رو پیچونده یا داره ازش سوء استفاده میکنه اما این صادق و خالص بودن در عشق بالاخره اثر خودش رو میذاره و این نتیجه ازینجا برام بوجود اومد که تیم ملی تونست عراق رو شکست بده.کی فکرشو میکرد تو این اوضاع خر در چمن فوتبال ایران توان اینو داشته باشیم که عراق رو شکست بدیم؟؟ مسئله اینجاست که هرکس که درست و با جون و دل کار کنه بالاخره نتیجه دلخواهش رو میگیره

٣-خدایی اش لهجه رشتی عجب شیرین و لطیفه.با اینکه خیلی سر از حرفهاشون در نمیاری ولی فوق العاده روان و دم دست هست و شنیدنش خالی از لطف نیست.یه بار که با یکی از بچه های اداره امور گیلان حرف میزدم تعریف میکرد که دیگه بچه ها میلی به یادگیری این لهجه ندارند و دوست دارند بدون لهجه صحبت کنند و این یه جورایی یعنی مهجور شدن و بعدشم منسوخ شدن این لهجه و از دیدگاه کلان تر از بین رفتن قسمتی از فرهنگ ما. چیز دیگه ای که خیلی برام حائز اهمیت بود اینکه تصویری که ما از رشتی ها  و ترکها و .... برامون بوجود اومد همه و همه سیاستهای انگلیس و کسایی بوده که تو دوران قاجار ایران رو اشغال کردند و سعی در ایجاد تفرقه و پراکنده کردن مردم از هم داشتند.

۴- باب چهارم درباره غذاهای فوق لذیذ رشته که دقیقا بر اساس تعادل طبیعی غذاها و  گرمی و سردی خوراکها تنظیم شده.مثلا کباب و گوشت کباب شده روی ذغال که طبع سردی داره با گردو یا میرزا قاسمی سرو میشه یا مثلا اشبل ماهی( تخم ماهی که توی آب نمک خوابانده و فشرده شده) با باقالی خام خورده میشه.باقالی خام طبعش سرد و اشبل ماهی که سرشار از پروتئین هست طبع گرم داره. از عجایب دیگه این بود که رشتی ها صبح و ظهر و شب گوشت میخورن(پلو کباب که یک غذای محلی و نسبتا گرون اونجا محسوب میشه) و البته لوبیا که تو همه چی هست.کباب و لوبیا-لوبیا و تخم مرغ-لوبیا و...

خلاصه اینکه سفر خوبی بود.بگذریم ازینکه من یکسره در حال سرفه و آب بینی گرفتن بودم ولی هوا عالی و مناظر تماما زیبا و بینظیر بودند.عکس نتونستم بگیرم چون گوشی ام شارژ نداشت و شارژرم تو اداره جا مونده بود. ان شاء الله اگه عمری باقی بود از همین الان وعده سفر به کرمان و عکسهای اونجا رو میدم


 
مازی نور
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱۱ : توسط : علی شادان

مازی نور

چهارشنبه ساعت 9 بود که راه افتادیم سمت بابلسر به قصد بازدید از کارخانه چراغ سازی مازی نور.از پذیرایی و جای مناسب و دم به دقیقه به ما رسیدگی کردن که بگذریم برخورد آقای مهندس هاشم پور، مدیر مهندسی فروش کارخانه، مرد نسبتا مسنی که با تمام جان برای رشد و ترقی کارخانه تلاش میکرد خیلی گیرا و تاثیرگذار بود و جالبتر اینکه بعدها فهمیدم این آقای هاشم پور سالهاست دست به گریبان مبارزه با سرطان روده هست اما همچنان قرص و محکم به کار خودش ادامه میده و بقول خودش تسلیم نمیشد. نکته قابل توجه دیگه رفتار و عملکرد پرسنل اونجا بود که الحق دیدن چنین رفتاری تو ایران شگفت انگیز بود.از صبحانه و ناهار بگیر تا انواع و اقسام مکانهای ورزشی و متخصص تغذیه و پزشک مقیم تو کارخونه و مشاوره های روانی اجتماعی و مختلف باعث شده بود تا تمام افراد اونجا با توان هرچه بیشتر کار کنند، انگار که اونجا زندگی میکنند. یه چیزی مثل شرکتهای کشوری که ما فقط فحاشی بهشون رو یاد گرفتیم. خیلی دوست داشتم که اونجا کار میکردم یا اینکه لااقل سازمان خودمون هم این روش رو بکار می بست یا دست کم درباره اش فکر میکرد و یه امکان سنجی درباره اش اجرا میکرد. اما دریغ که ذهن رهبران این سازمان تنها تا نوک دماغشون رو میبینه و برنامه های بلند مدتشون فقط و فقط برای کسب درآمد بیشتر و استثمار هرچه بیشتر کارمندان هست. بگذریم.یه چندتا عکس هست که از اونجا گرفتم. فرصت وایسادن و نت کردن نداشتم بنابراین گیر ندین که چرا عکسها این شکلیه.فقط ممکنه یه کم باز شدن طول بکشه بنابراین پیشاپیش خواهش میکنم شکیبا باشید.


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
Hard reset
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱ : توسط : علی شادان

دیروز رفتم پیش حسین تو ساختمون میردامادشون.تا رفتم شروع کرد ور رفتن با گوشیم و آپ دیت شد و با منوی عربی اومد بالا.حالا خر بیار و باقالی بار کن.هرکاری کردم زبانش عوض نشد که نشد.بعدم منوش عربی بود واقعا نمیدونستم کجا باید برم و چیکار باید بکنم.اول که فقط تو منوها دنبال language رفتم,بعد soft reset کردم که اونم افاقه نکرد.بعد با کمک دفترچه hard reset اش کردم ولی بازم فایده نداشت و تنها نتیجه ای که داشت این بود که تمام شماره تلفن ها,یادداشتها,قرار ملاقاتها و .... از دست رفت و علی موند و حوضش.

و دقیقا بعد از اون بود که اتفاقی رفتم تو یه منو و جنگ چهار ساعته من به پایان رسید.اما دقیقا حس یه آدمی رو داشتم که بین آدمها باشه ولی هیچکس رو نشناسه.الان دقیقا دو روزه که هیچکدوم از دوستهام بهم sms ندادن و این منو داره هلاک میکنه.شدم عینهو آمریکا......که هیچ غلطی هم نمیتواند بکند.موقعیت جالبی هست برای کسی که روش نمیشه بهت بگه حالم ازت بهم میخوره و نمیخوام باهات باشم و دیگه اصلا سراغت نیاد و زنگ نزنه و .....

پ.ن :

پیشانی صاف نشان بی دردی است.

آنکه آهسته در خیابان گام بر میدارد خبر هولناک را نشنیده است هنوز.

براستی که,به دورانی سخت تیره روزگار میگذرانم.

(برتولت برشت)