عشق همه چیز من است

سرگذشت پسرک درونم
 
حکایتی از سعدی من باب زن گیری
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱ : توسط : علی شادان

بر وزن گلستان سعدی:

" منت خدای را عز و جل که.......

لذت زن را قند و عسل که ازدواجش موجب محنت است و به طلاق اندرش مزید رحمت. هر لنگه کفشی که بر سر ما می‌خورد مضر حیات است و چون مکرر موجب ممات. پس درهر لنگه کفش دو ضربت موجود و برهر ضربت آخی واجب .

مرد همان به که به وقت نزاع              عذر به درگاه نساء آورد
ورنه زنش ازاثر لنگه کفش                 حال دلش خوب به جا آورد

ضربت لنگه کفش لاحسابش هم از راه رسیده، و جیب شوهر بدبخت را به قیچی خیاطی درآورده وحقوق یکماهه او را به بهانه جوئی بخورد.

شوهر و نوکر و کلفت همگی درکارند          تا تو پول بدست آوری وماشین بخری
شوهرت با کت وشلوار پراز وصله بود            شرط انصاف نباشد که تو مانتو بخری

                                                            شاعر : سعدی علیه الرحمه(بعد از ازدواج)


 
دلارام
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٩ : توسط : علی شادان

یه وقتایی که اوضاع روحم قیلی ویلی میره و بسمت شعر و شاعری رو میارم حس میکنم بعضی شعرها چقدر ملموسه و چقدر راحت باهاش میشه ارتباط برقرار کرد.انگار که شاعر هم دقیقا توی همون حال و هوا اون شعر رو سروده.اما بعد یه مدت که دوباره میری سروقت همون شعر دیگه اون حس رو پیدا نمیکنی.گاهی هم پیش میاد که یه شعر رو توی چند حس مختلف درک میکنی.(مثل کارهای حافظ و الباقی دوستان)

بگذریم.....تو این روزها لبخند زدن رو خوب یاد گرفتم.تنها کارم شده همین.کلا آدما تو دو حالت لبخند میزنند :

١-وقتیکه شاد هستند یا لااقل ادای شاد بودن رو در میارند

٢-وقتیکه کاری از دستشون بر نمیاد جز صبر کردن و انتظار کشیدن.انتظار سخت و طاقت فرسا.وقتایی که وقوع اتفاقات از دست تو خارجه و جون کندن یا نکندن تو دردی رو دوا نمیکنه و چیزی که باید بیاد بهرحال میاد.

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت 
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
یاد تو می‌رفت و ما عاشق و بی‌دل بدیم
پرده برانداختی کار به اتمام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت
آخر عمر از جهان چون برود خام رفت 

چه آتیشی.چه سوزشی.چه دردی.چه زجری.چه لذتی.چه رنجی......

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافری است رنجیدن


 
چرا آپ نمیکنی؟؟
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۳ : توسط : علی شادان

هی میگه چرا آپ نمیکنی؟؟

خب کار دارم.هزارتا پروژه ریخته سرم،باید یه سفر برم ساری از یه proposal جدید گزارش تهیه کنم.یه زمین هم افتاده تو تلو که دارم روش فکر میکنم که یه سه طبقه توش بسازم و زیرش یه اسلوفود فوق ستاره.مامانم هم تو این هیری ویری ول کرده رفته کیش با دوستاش خوش گذرونی.

اما بعد از تمام این حرفها میرسیم به نامه ویکتور هوگو.خواهشی که ازتون دارم اینه که قبل از اینکه این نامه رو بخونید کسی رو که خیلی دوستش دارید تو ذهنتون مجسم کنید  و بعد بخونید

قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
 و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...


 
آبراهام لینکلن فقید
ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧ : توسط : علی شادان

خدایی دمش گرم.اینم یکی از آدم حسابی های آمریکا بوده.درجه شعور رو فقط ببینین :

به پسرم درس بدهید،او باید بداند که همه مردم عادل و همه آن ها صادق نیستند ، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد ، انسان صدیقی هم وجود دارد . به او بگویید ، به ازای هر سیاستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردی هم یافت می شود . به او بیاموزید ، که در ازای هر دشمن ، دوستی هم هست . می دانم که وقت می گیرد ، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش ، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد . به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد . از پیروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر دارید . به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید . اگر می توانید ، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید . به او بگویید تعمق کند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود . به گل های درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند ، دقیق شود .به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد . به پسرم یاد بدهید با ملایم ها ، ملایم و با گردن کش ها ، گردن کش باشد . به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند .ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید . اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند . به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد .به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند ، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست .به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد .در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید . بگذارید که او شجاع باشد ، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زیادی است اما ببینید که چه میتوانید بکنید

 پ.ن : اولش میخواستم بعضی جمله هاش رو Under line کنم ولی بعد دیدم باید همه متن رو انتخاب کنم.


 
علی کوچولو
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦ : توسط : علی شادان

طبیب عشق منم باده خور که این معجون         فراغت آرد و اندیشه خطا ببرد

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم.
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است.
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم .
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم.
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود، وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .
می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ...
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . .
این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما.
من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

بقول سهراب :

 ساده باشیم

 

ساده باشیم ،چه در باجه یک بانک،چه در زیر درخت.

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ .

کار ما شاید این است

که در افسوت گل سرخ شناور باشیم .

فردا و پس فردا هر روز یه Surpriseجدید داریم.مطمئنم که روحتون رو حسابی سرحال میاره.قدم شما روی چشم ماست


 
خودم
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۱ : توسط : علی شادان

امروز میخوام از خودم بنویسم. (اتو بیوگرافی مثلا.....).توی این چند هفته یعنی از مدتی که از ماموریت برگشتم با تمام وجود دارم معنای "که عشق آسان بود اول ولی افتاد مشکلها "رو میفهمم.خدایی میگم با تمام وجود یعنی تک تک لحظه هام رو داشتم فکر میکردم و فسفر میسوزوندم.

هماهنگی دوتا آدم باهم برای رسیدن به یک اصل مشترک یعنی یه پروژه عظیم.نه فقط سر یک چیز که سر تمام مسائل.برای همین هست که میگن ازدواج آدم رو رشد میده.چون خرد خرد شما داری نحوه مبارزه با سختیها و انواع روشهای حل مسئله رو یاد میگیری.از منحرف کردن ذهن زنت از خرید بگیر تا ترکیدن لوله آب دستشویی.همه یه جور مسئله هست دیگه.

حالا توی این گیر و دار یکی از نامه های نادر ابراهیمی به همسرش رو دیدم که چقدر زیبا و بینظیر بود.مخصوصا توی اون دوران.خیلی دلم میخواست اینجا براتون بیارمش اما چون اصل موضوع رو تحت الشعاع قرار میده بصورت پانوشت براتون میذارمش.

موضوع دیگه کار خوف و خفنی هست که جدیدا بهم ارجاع شده و عین ابابیل بلا به سرم نازل شده.منم برای اینکه از پسش بر بیام مجبورم بقول انگلیسیها             Around the clock کار کنم تا کار عقب نمونه.دیگه نمیتونم دم به دقیقه برم پیش مهرنوش و رو نوشته هاش کامنت بدم و حرف بزنیم.خلاصه دیگه.

اما یه چیزی هم این وسط فهمم شده و اونم اینکه هربار میام ناامید بشم به انگار که یکی بهم میگه خدا اون بالا نشسته و داره بهت لبخند میزنه.انگار که داره میگه زیاد سخت نگیر،تلاشت رو بکن و بقیه اش رو بسپار به من.لازم نیست براش خودکشی کنی.تو شروع بکن.تو حرکتت رو آغاز بکن من کمکت میکنم. و بعد از این حالم دوباره خوش میشه و انرژی تازه ای برای ادامه راه پیدا میکنم.فعلا دارم توی هزارتوی زندگی دست و پا میزنم و درس میگیرم.توی حالتی بین امید و ناامیدی.فقط میدونم وظیفه ام اینه که برم جلو.نباید یه جا ساکن بشم.باید حرکت داشته باشم تا زنده باشم.دلم برای همه دوستام تنگ شده.برای کسایی که روزانه ده پونزده بار به وبلاگشون سر میزدم تا مطالبشون رو بخونم ولی الان هر سه چهار روز یه بار وقت میکنم بهشون سر بزنم.اکثر قریب به اتفاقشون خیلی بامعرفت و با مرام هستند و تا یه کم دیر کنم احوالم رو میپرسن..مثل داراییهام دوستشون دارم و مال خودم حسابشون میکنم. میفهمید؟؟ ماااااااااال من.ایکاش منم بتونم براشون جبران کنم.ممنون که حرفهام رو خوندید.

پانوشت ( نامه نادر ابراهیمی به همسرش ) :

همسفر!
در این راه طولانی که ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است
 عزیز من!
دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
 عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من! بیا متفاوت باشیم


 
Teddy Stewart و جادوی محبت
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٤ : توسط : علی شادان

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل”.
معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.
معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی” و "عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.
یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.
شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.
چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.
چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.
ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.
تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.
خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.
بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است
همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید… وجود فرشته ها را باور داشته باشید
و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت