عشق همه چیز من است

سرگذشت پسرک درونم
 
آرزو کن صبر داشته باش ببین که اتفاق میفته و لذتش رو ببر
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٧ : توسط : علی شادان

چند وقت پیش حدودا توی زمستون پارسال شایدم توی بهار افتاده بودم رو دور فیلم دیدن.شبی نبود که یک فیلم نبینم.یه روز رفته بودیم خونه دائی ام و داشتم با پسر دائی ام درباره فیلمای جدیدی که دیده بودم حرف میزدم که گفتم یه فیلم وسترن قدیمی قراره بیاد دستم.فیلم مال سال 1962 هست و جان وین توش بازی میکنه به اسم         "The man who shot Liberty valance" .فیلم رو یه بار شبکه چهار نشون داد که الحق خیلی قشنگ بود.بگذریم.دائی ام هم کلی ذوق کرد و بهم سفارش کرد که بمحض گرفتن فیلم یه نسخه براش رایت کنم.در صورتیکه اصلا فیلمی درکار نبود.

تا اینکه دیروز که برای خرید Voice recorder رفته بودم جمهوری قبلش یه سر هم به خیابان منوچهری زدم که دسته کیفم رو بدم تعمیر.از قضا اونجا یکی ازین فیلم فروشهای دوره گرد بود و الباقی ماجرا رو لابد خودتون میتونید حدس بزنید.در کمال ناباوری فیلمی که فقط حرفش رو زده بودم جلوی چشام ظاهر شد.البته چندتا فیلم قدیمی دیگه هم بود cazablanca ،Gone with the wind ،Viva zapata ، Dr.zhivago .ولی از همه این حرفها گذشته تا یه مدت فقط تو کف این حادثه بودم که چه جوری یه فکر میتونه نظام آفرینش رو هدایت کنه به اون سمتی که میخواد.فقط یه جرقه ساده....

حالا بیاییم به این فکر کنیم که چقدر حرفها زدیم.چه آرزوهایی کردیم.چه نفرینهایی کردیم که اگه یه دونه اش قرار باشه اینجوری برآورده بشه کل زندگی آدم کن فیکون میشه.اون چیزی رو واقعا از ته دل میخواهیم آرزو کنیم و به زبون بیاریم چون ممکنه اتفاق بیفته و همه چی بجای بهتر شدن بدتر بشه


 
شکار شوهر
ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٢ : توسط : علی شادان

از اونجا که جمعیت دخترها نسبت به پسرها درحال فزونی هست و شوهر خوب هم نایاب شده یه سری راهکار در زمینه شکار شووووی ارائه شده.البته به تعداد دخترها راه برای از راه بدر کردن دخترها وجود داره......نیشخند و اما اصل قصه :
1- روش جوادی:
یه بار یه جایی که توی دید طرف باشه و بتونه با دو تا شلیک خودشو بهت برسونه یهو غش می کنی و ولو می شی کف زمین.پس از چند دقیقه هذیون گفتن راجع به اینکه پسر پسر اصغر قصاب اومده خواستگاریت اما تو نمی خواهی به اون شوهر کنی/ مثلا به ضرب آب قند به هوش می آیی و وقتی چشمت به طرف می افته یهو بغضت می ترکه و د گریه. وقتی خوب گریه هاتو کردی و پاشدی که بری طرف کلی اصرار میکنه که برسونت.اما از اون اصرار و از تو انکار.خلاصه راه می افتی که بری اما یجوری راه می ری که مطمئن بشی طرف می تونه تا خونتون تعقیبت کنه... تا اینجا تو کار خودتو کردی اما از اینجا به بعدش دیگه با اوس کریمه.
2- روش یاهو مسنجری:
این روش اخیرا کاربرد زیادی پیدا کرده و عمدتا هم به خاطر اینه که لازم نیست مستقیم توی چشمای طرف نگاه کنی و این برای آماتورها هم کمک خبلی بزرگیه.از ایکونهای گوگولی مگولی هم می تونی برای رسوندن مفهوم استفاده کنی.اما بدیشم اینه که بعضی وقتها توی چت یه سو تفاهم هایی پیش می آد که خر بیار و باقالی بار کن!!
نکته:این روش فقط وقتی کاربرد داره که مطلب بطور صریح ادا بشه اما به علت اینکه هیچ موجود اناثی اصولا این کاره نیست پس بهتره که اصلا قیدشو زد!
 3-روش بچه خر خونی:
همون داستان جزوه و اینا که کلهم جماعت اناث از بدو تولد بهش تسلط دارن. 
نکته:متاسفانه از اونجایی که مجموع دو متغیر زیبایی و خر خونی در مورد دختر جماعت همیشه یه مقدار ثابته بنابراین بهتر که روی این روش خیلی حساب نکنی!
4-روش خرکی:
جلوی یکی از این لندکروز سیاهها بوسش می کنی که بدونه بخاطر بد بخت کردنش همه کار می کنی.
5-روش مذهبی خفن:
چهل شب جمعه جلوی در خونتون رو جارو می کنی و آجیل مشکل گشا پخش می کنی . تو ی این مدت به هر چی امامزاده و صاحب کرامات هست متوسل میشی و نذر می کنی که اگه حاجتت روا شد هر شب تو سقا خونه آس مم تقی یه شمع روشن کنی ...ایشالا که حاجتتو میگیری.
 6-روش از ما بهتران:
لازم نیست کاری بکنی. فقط انتخاب کن!
7-روش بچه مثبت:
طرف رو به یه کافی شاپ دعوت می کنی و اونجا خیلی معقول و منطقی مساله رو بهش می گی.اونم احتمالا یه فرصتی می خواد که فکر کنه و بعدشم ایشالا که بعله رو می گه.
8-روش عرفانی:
میری لب چشمه که آب بیاری می بینی از قضا اونم انجاست.یه جوری که انگار حواست نیست پات می خوره به کوزه طرف و کوزه خورد و خاکشیر می شه.بعد لپات گل می اندازه و با عجله کوزتو پر می کنی و میری. اینجاست که طرف با خودش فکر می کنه:
اگر با من نبودش هیچ میلی     چرا ظرف مرا بشکست لیلی
خلاصه خیالت تخت باشه که کارت درسته!
9-روش لوس گری:
یه دفعه یه سوسک می بینی و بنا میذاری به جیغ! آ ی جیغ نکش کی بکش.طرف هم که وضع و اینطور می بینه به هر قیمتی شده سوسک و به دیار باقی می فرسته. حالا تو همچین تحویلش می گیری که انگار شیر شکار کرده! و بعدشم مثلا از ترس سوسک یه مدتی خودتو بهش می چسبونی و ازش جدا نمی شی! اگه کارا تا اینجا خوب پیش بره ما بقیش تضمین شدست.
10-روش شهرستانی:
یه بار با چشم گریون و تن لرزون طوری که طرف بشنوه برای دوستت درد دل می کنی که چطوری وقتی داشتی می اومدی یه پسره ی چشم نا پاک تو رو دید زده و بهت متلک پرونده. بعدشم هقی می زنی زیر گریه. اینجاست که دیگه رگ غیرت طرف باد می کنه و حساب یارو با کرام الکاتبینه!

از کلیه دخترا معذرت میخوام.میدونم خیلی از توانائیهاتون رو نگفتم.به بزرگی خودتون ببخشیدچشمک


 
وبلاگ جدید
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٠ : توسط : علی شادان

سلام

امروز یه فکر بکر به سرم زد.رفتم و یه وبلاگ راه انداختم.با عنوان کتابکده.اینم لینکش :

 http://ketabkade.persianblog.ir/

از اونجا که ساعات کتابخوانی تو مملکت گل و بلبل پایینه و ملت برای هرکاری وقت دارند الا کتاب خوندن تصمیم گرفتم هرکتابی که میخونم خلاصه کنم و توی این وبلاگ بنویسم.برای بالا بردن سطح دانش.البته همه میتونند کمک کنند.هرکی کتاب علمی ( هر علمی ) رو خونده و خلاصه درست و حسابی ( کلاسه شده و قابل استفاده برای عموم ) داره برام ایمیل کنه تا به اسم خودش ثبتش کنم.خیلی دوست دارم اطلاعاتم رو با بقیه Share کنم و خیلی دوست دارم چیزایی رو که بلد نیستم یاد بگیرم.بامید روزی که ایران عزیزم برگرده به روزهای اوج.روزهایی که قطب علمی جهان بودیم.

پ.ن  1: دوستان گلم.کتابهای فهیمه رحیمی و ژول ورن و علی زمانی و ایزاک آسیموف جزو کتابهای علمی محسوب نمیشوند.نیشخندلطفا اصرار نفرمایید.

پ.ن 2 : ممکنه خیلی ها فکر کنن که من چه دل خجسته ای دارم یا چقدر وقت آزاد دارم.خب.من این حرف رو اصلا قبول ندارم.کسی که کتاب خوندن رو کار زائد و وقت تلف کردن میدونه مطمئنا برنامه ای برای هیچ کاری تو زندگیش نداره وگرنه آدم با برنامه وقت برای هیچ کاری کم نمیاره.

پ.ن 3 :شدیدا منتظر دوستان با انگیزه و خستگی ناپذیری هستم که کتابهایی که خوندن رو برام ایمیل کنند


 
داستان زیبا ترین قلب
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦ : توسط : علی شادان

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود و ادعا می کرد که زیبا ترین قلب را درتمام آن منطقه دارد .
جمعیت زیاد جمع شدند . قلب او کاملاً سالم بود و هیچ خدشه‌ای بر آن وارد نشده بود و همه تصدیق کردند که قلب او به راستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده‌اند.
مرد جوان با کمال افتخار با صدایی بلند به تعریف قلب خود پرداخت . ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد و گفت که قلب تو به زیبایی قلب من نیست . مرد جوان و دیگران با تعجب به قلب پیر مرد نگاه کردند قلب او با قدرت تمام می‌تپید اما پر از زخم بود. قسمت‌هایی از قلب او برداشته شده و تکه‌هایی جایگزین آن شده بود و آنها به راستی جاهای خالی را به خوبی پر نکرده بودند برای همین گوشه‌هایی دندانه دندانه درآن دیده می‌شد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه‌ای آن را پرنکرده بود، مردم که به قلب پیر مرد خیره شده بودند با خود می‌گفتند که چطور او ادعا می‌کند که زیباترین قلب را دارد؟
مرد جوان به پیر مرد اشاره کرد و گفت تو حتماً شوخی می‌کنی؛ قلب خود را با قلب من مقایسه کن؛ قلب تو فقط مشتی رخم و بریدگی و خراش است .
پیر مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر می‌رسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمی‌کنم. هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده‌ام، من بخشی از قلبم را جدا کرده‌ام و به او بخشیده‌ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه‌ی بخشیده شده قرار داده‌ام؛ اما چون این دو عین هم نبوده‌اند گوشه‌هایی دندانه دندانه در قلبم وجود دارد که برایم عزیزند؛ چرا که یاد‌آور عشق میان دو انسان هستند.
بعضی وقتها بخشی از قلبم را به کسانی بخشیده‌ام اما آنها چیزی از قلبشان را به من نداده‌اند، اینها همین شیارهای عمیق هستند . گرچه دردآور هستند اما یاد‌آور عشقی هستند که داشته‌ام . امیدوارم که آنها هم روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه‌ای که من در انتظارش بوده‌ام پر کنند، پس حالا می‌بینی که زیبایی واقعی چیست ؟
مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد، در حالی که اشک از گونه‌هایش سرازیر می‌شد به سمت پیر مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیر مرد تقدیم کرد پیر مرد آن را گرفت و در گوشه‌ای از قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را به جای قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود زیرا که عشق از قلب پیر مرد به قلب او نفوذ کرده بود.

بارالها
برای همسایه ای که نان مرا ربودنان
برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی
برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش
و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق
از درگاهت آرزو دارم


 
در به در بدنبال آدم
ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦ : توسط : علی شادان

عده ای هستند که همیشه کوشیده اند یک الگوی مشخص بر مردم تحمیل کنند
آنان ماشین می خواهند نه انسان آنها می خواهند خداوند انسانها را همانطور بسازد که شرکت (( فورد )) اتومبیل می سازد :روی خط تولید
 ولی خداوند انسانها را روی خط تولید خلق نمی کند، او هر فردی را منحصر به فرد می آفریند. از باغی می گذری و به یک درخت بلند و عظیم برمی خوری
مقایسه کن: درخت بسیارتنومند و بلند است، ناگهان تو خیلی کوچک هستی
اگر مقایسه نکنی، از وجود آن درخت لذت می بری،
ابداٌ مشکلی وجود ندارد.درخت تنومند است: خوب که چی؟
بگذار تنومند باشد، تو یک درخت نیستی و درختان دیگری هم هستند که چندان تنومند و بزرگ نیستند ولی هیچکدام از عقده ی حقارت رنج نمی برند. من هرگز با درختی برخورد نکرده ام که از عقده ی حقارت یا از عقده ی خودبزرگ بینی در رنج باشد حتی بلند ترین درختان،هم از عقده خودبزرگ بینی رنج نمی برد، زیرا مقایسه وجود ندارد
 انسان مقایسه را خلق می کند،
زیرا برای عده ای نفس فقط وقتی ممکن هست که پیوسته توسط مقایسه تغذیه شود.
 ولی آنوقت دو نتیجه وجود دارد: گاهی احساس برتر بودن می کنی و گاهی احساس کهتربودن و امکان احساس کهتری بیش از احساس برتری است،زیرا میلیون ها انسان وجود دارند،کسی از تو زیباتر است، کسی ازتو بلندقد تر است،کسی از تو قوی تر است، کسی به نظر هوشمندتر از تو می رسد،کسی بیشتر از تو دانش گردآوری کرده است،
کسی موفق تر است، کسی مشهورتر است،کسی چنان است و دیگری چنین است.
اگر به مقایسه ادامه بدهی، میلیون ها انسان.....
عقده ی حقارت بزرگی گردآوری می کنی.
ولی این ها واقعاٌ وجود ندارد، مخلوق فکر خودت است، زندگی شگفت انگیز است
فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید
کوچک باش و عاشق ...که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را ...بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی، فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران،زلال و پاک که باشى تصویر آسمان در توست، چرا که مردم آنچه را که گفته ای فراموش خواهند کرد،آنان آنچه را که انجام داده ای به فراموشی خواهند سپرد
اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده اید چه احساسی نسبت به خود داشته باشند.دوست داشتن دلیل نمی خواهد ولی نمی دونم چرا خیلی ها می گن که دوست داشتن حتما دلیلی داره.لبخند زدن.عشق ورزیدن و محبت کردن دلیل نمیخواد.خودت باش.فراموش کن که دیگران چی میگن و چه مقایسه ای میکنن.کمک کردن به دیگران چه اشکالی داره؟؟لبخند زدن به بقیه چه ایرادی داره؟فقط لطفا کوچک نباشید.بزرگ باشید.چون بزرگ زاده شده ایم بیاییم بزرگ باشیم.بیاییم گل رو فقط برای سر قبر نخریم.بیاییم به زن به دید یک انسان نگاه کنیم نه وسیله ای برای عیش و عشرت.بیاییم مورچه ها زیر پا لگد نکنیم.بیاییم وقتی گربه ای میبینیم فکر نکنیم دشمن خانوادگیمون رو دیدیم.بیاییم فکر نکنیم کارمند بانک نوکر مسلم ماست.تا کی میخواهیم چشم به ظواهر بدوزیم.تاکی میخواهیم فکر کنیم هرکی طلای بیشتری داره.هرکی آرایشش بیشتره.هرکی خونه قشنگتری داره.هرکی لباسش گرونتره.هرکی مقامش بالاتره.هرکی قدرت بیشتری داره    آدم ترهست؟؟؟زندگی خیلی ساده تر،صمیمی تر و لطیفتر از این حرفهاست.بیاییم تو مدت عمرمون زندگی کنیم نه اینکه با زندگی دیگران مسابقه بدیم

نگاهم کن دلم را عاشقانه هدیه کردم
تو دریا باش و من جویبار عشق و در تو جاری
من از پروانه بودن ها من از دیوانه بودن ها
من از بازی یک شعله سوزنده که آتش زده بر دامان پروانه نمی ترسم
من از هیچ بودن ها از عشق نداشتن
از بی کسی و خلوت انسانها می ترسم
من از عمق رفاقت ها من از لطف صداقت ها
من از بازی نور در سینه بی قلب ظلمت ها نمی ترسم
من از حرف جدائی ها مرگ آشنائی ها
من از میلاد تلخ بی وفائی ها می ترسم


 
قهوه اسپرسو با شکلات تلخ 97 درصد
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٤ : توسط : علی شادان

چند دوست دوران دانشجویی که پس از فارغ التحصیلی هر یک شغل های مختلفی داشتند و در کار و زندگی خود نیز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان دیداری تازه کنند.
آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بیشتر حرف هایشان هم شکایت از زندگی بود. استادشان در حین صحبت آنها قهوه آماده می کرد. او قهوه جوش را روی میز گذاشت و از دانشجوها خواست که برای خود قهوه بریزند.
روی میز لیوان های متفاوتی قرار داشت; شیشه ای، پلاستیکی، چینی، بلور و لیوان های دیگر. وقتی همه دانشجوها قهوه هایشان را ریخته بودند و هر یک لیوانی در دست داشت، استاد مثل همیشه آرام و با مهربانی گفت:بچه ها، ببینید; همه شما لیوان های ظریف و زیبا را انتخاب کردید و الان فقط لیوان های زمخت و ارزانقیمت روی میز مانده اند.
دانشجوها که از حرف های استاد شگفت زده شده بودند، ساکت بودند و استاد حرف هایش را به این ترتیب ادامه داد: «در حقیقت، چیزی که شما واقعا می خواستید قهوه بود و نه لیوان. اما لیوان های زیبا را انتخاب کردید و در عین حال نگاه تان به لیوان های دیگران هم بود. زندگی هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جایگاه اجتماعی ظرف آن است. این ظرف ها زندگی را تزیین می کنند اما کیفیت آن را تغییر نخواهند داد.
البته لیوان های متفاوت در علاقه شما به نوشیدن قهوه تاثیر خواهند گذاشت، اما اگر بیشتر توجه تان به لیوان باشد و چیزهای با ارزشی مانند کیفیت قهوه را فراموش کنید و از بوی آن لذت نبرید، معنی واقعی نوشیدن قهوه را هم از دست خواهید داد. پس، از حالا به بعد تلاش کنید نگاه تان را از لیوان بردارید و در حالیکه چشم هایتان را بسته اید، از نوشیدن قهوه لذت ببرید.»


 
حکایت
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٠ : توسط : علی شادان

حاتم را پرسیدند که :« هرگز از خود کریمتر دیدی؟»
گفت : بلی، روزی در خانه غلامی یتیم فرودآمدم و وی ده گوسفند داشت.
فی الحال یک گوسفند بکشت و بپخت وپیش من آورد.
مرا قطعه ای از آن خوش آمد، بخوردم .
گفتم : « والله این بسی خوش بود.»
غلام بیرون رفت و یک یک گوسفند را می کشت وآن موضع را می پخت و پیش من می آورد.
و من ازاین موضوع آگاهی نداشتم.
چون بیرون آمدم که سوار شوم دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است.
پرسیدم که این چیست؟
گفتند : وی (غلام) همه گوسفندان خود را بکشت.
وی را ملامت کردم که : چرا چنین کردی؟
گفت : سبحان الله ترا چیزی خوش آید که من مالک آن باشم و در آن بخیلی کنم؟
پس حاتم را پرسیدندکه :« تو در مقابله آن چه دادی؟»
گفت : « سیصد شتر سرخ موی و پانصد گوسفند.»
گفتند : « پس تو کریمتر از او باشی! »
گفت : « هیهات ! وی هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسیاری ؛ اندکی بیش ندادم.»


 
علی : بالاتر از همه
ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦ : توسط : علی شادان

هیچکس بهش ایرادی نمیگیره و همه قبولش دارند.بعضی ها هم از لجشون قبولش ندارند.فقط اسمش علی نیست،همه چیزش علی هست.همه چیزش بالا و برتر از بقیه هست.یک بوده و یک خواهد بود.اینقدر صفت و کارهای خارق العاده داره،اینقدر عظمت داره که همه عالم و آدم رو حیران کارهای بزرگی و هیبت خودش کرده.

اما امروز میخوام در مورد کسایی که علی الله ایی هستند حرف بزنم.کلا این صفت به گروهی اطلاق میشه که علی(ع) رو خدای خودشون میدونن.الباقی مردم هم اونا رو کافر میدونن و ازشون دوری میکنن.خیلی چیزها توی این جهان هست که در حد فهم و بصیرت ما نیست.نمیفهمیم آقا جان.قبول کنیم که نمی فهمیم. کار ما آقا جان نیست شناسایی راز گل سرخ.کار ما اینست که چی؟؟؟ در افسون گل سرخ شناور باشیم.خب وقتی نمیفهمی برای چی زیبایی گل رو زیر سوال میبری؟؟برای چی گلستان رو میزنی خراب میکنی؟آقا جان شناور باش.آخه نفهم........بفهم دیگه.

کسی که میگه من علی اللهی ام که واقعا علی رو خدای خودش نمیدونه.خب اگه اینکار رو میکرد که نابود میشد.میگین نه خدایی امتحان کنین.اصلا سنگینی عذاب رو حس میکنین.به خود خدا امتحان کردم که میگم.بزارین یه مثال بزنم.

مثلا میگیم یکی از صفات امام علی اسدالله هست.خب اگه بخواهیم همینجوری تحت اللفظی معنی اش کنیم (ازین کارایی که آدمای بیسواد هیچی نفهم میکنن) معنی اش میشه شیر خدا.یعنی نعوذ بالله خدا یه باغ وحش زده و .......شیر خدا هست.نه دیگه.اسدالله اینجا یعنی هیبت و عظمت وجودی امام که تشبیه به شیر شده.یا توی فارسی خودمون هم ازین عبارتها داریم : نجابت اسب،سمج بودن مگس و ....

یا مثلا به امام حسین میگیم ثارالله (خون خدا).قطعاً مراد از ثارالله،معنای حقیقی نیست بلکه یک نوع تشبیه هست؛ چون مسلّمه که خدا موجودی مادی نیست تا دارای جسم و خون باشه. پس این تعبیر از باب تشبیه معقول به محسوس هست یعنی، همونجور که نقش خون در بدن آدمی نقشی حیاتی هست، وجود مقدس امام حسین(ع) هم نسبت به دین خدا چنین نقشی داره

بگذریم.شعر پایین رو تنها توی یه عکس دیدم.هیچ جای دیگه نیست.شاید علت طواف دور خانه کعبه این باشه شایدم من بخاطر علاقه ام اینطوری فکر میکنم.

بنای خانه کعبه خلیل الله نهاد اما      
 علی درخانه ظاهر گشت و صاحب خانه پیدا شد
به ما شد فرض چون پروانه گرد کعبه گردیدن
که آن شمع حقیقت اندر آن کاشانه پیدا شد