عشق همه چیز من است

سرگذشت پسرک درونم
 
دچار شدن
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٧ : توسط : علی شادان

مادرم میمیرد.مادر بزرگم میمیرد.گلها میمیرند.سهراب در مرگ پدرش میگه : پدرم در بستر خود می میرد و زنبوری در حوض خانه. وقتی به همدردی بزرگ دست یافتیم، بستگی های نزدیک، جای خود را به پیوندهای همه جاگیر می دهد.

مرگ عنصر مهمی از حیات ما انسانهاست.طبیعی،صمیمی و نزدیک هست.بانگ الرحیل که حافظ ازش صحبت میکنه برای اینه که بفهمیم یه روزی باید همه چیز رو بذاریم و بریم.همه چیزمون.پدر،مادر،برادر و خواهر،کوچه ای که تویش بالیدیم و بزرگ شدیم،محله ای که بارها تویش عاشقی کردیم،مدرسه دبستان،دانشگاه با اون همه خاطره و دوستان خوب،ثروتی که اینهمه برایش سگ دو میزنیم،زیبایی،لباسهای نو و از این مسائل مادی که بگذریم از آسمان پهناور،از سبزی و طراوت جنگل،از لذت در کنار دوستان بودن،از دیدن طلوع بی نظیر خورشید باید بگذریم و بریم.

عادت...............چه کلمه ساده ای....................اما بار اسارتی که داره چنان سنگینه که بقول منصور حلاج " کلاه همت از تارک عرش در میکشد ".ما در طول زندگیمون به هر چیزی که باهاش هستیم انس میگیریم.اینجا دوتا حرف میخوام بزنم :

١-اینکه وقتی به اون هدف،شخص یا شیء دلخواهمون نزدیک میشیم دیگه اثرش،شیرینی وصالش و لذت داشتنش برامون تکراری میشه.داشتنش برامون عادت میشه.به دیدنشون عادت میکنیم.اون هدف،شخص یا شیء همچنان جذاب و لذتبخشه اما برای ما کمرنگ شده.نمونه بارزش پدر و مادر هستند.هیچوقت قدرشون رو نمیدونیم و وقتی که مردند شروع به عزاداری و عجز و لابه میکنیم و در حسرت اینکه چه کارهایی میتونستیم براشون انجام بدیم و ندادیم میسوزیم.اما برای دوستمون که میدونیم ممکنه چند صباحی بیشتر باهاش نباشیم هرکاری میکنیم.از قربون صدقه و ناز و نوازش بگیر تا خرید اقلام آنچنانی و .....بقول سهراب " زندگی چیزی نیست که سر طاقچه عادت از یاد من و تو برود ".اما من میخوام بپرسم آیا واقعا عادت نکرده ایم؟؟

٢-و اما حرف دومم که از اولی اصلی تر هست و تقریبا در راستای همون حرف اولم.باید زندگی کرد،باید داشت،باید جنگید و اشتیاق داشت. امام علی می فرمایند :چنان زندگی کن که گویی تا قیامت زنده ای و در همان حال چنان زندگی کن که گویی همین لحظه خواهی مرد.یعنی در عین اینکه برای زندگی و رفاه و تامین زندگی و بطور عام برای دنیا تلاش میکنی اما حواست باشه که ممکنه همین امروز بمیری.که این معانی زیادی رو در میگیره و من به همین معنی بسنده میکنم که یعنی به چیزی دل نبند.اما مگه میشه؟؟

ما در طول زندگیمون با افراد مختلفی روبرو میشیم.اشیاء و ثروت و پست و مقام و ....به کنار.فقط درباره آدما میخوام حرف بزنم.این افراد بقول مهرنوش دو دسته اند: یا مثل عطر بولگاری هستند یا مثل عطر شابدلعظیمی.بازم افراد بد و بی فایده رو کنار میذارم و به افرادی که سرشون به تنشون می ارزه می پردازم.خوب مسلمه که انسان که فطرتا دنبال کمال و زیبایی هست جذب این افراد میشه.باید دوست داشت.باید محبت کرد و باید عشق ورزید.دوست داشتن هیچوقت با عادت نکردن در تناقض نیست.ما قرار نیست فنا بشیم و برای ابد اون شخص رو از دست بدیم.فقط از یه فضای چهار بعدی به یه فضای فارغ از حصار زمان منتقل میشیم.ما قرار نیست همه چیز رو تا ابد داشته باشیم. " کل من علیها فان.و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام " یعنی هرچیز که در آن است فانی است و تنها پروردگار است که باقی است.پس حالا که میدونیم همه چی از بین میره چرا بهش عادت کنیم.باید دوست داشت و عاشقی کرد اما اسیر نشد.

قبول دارم که عاشق شدن سوز و گداز داره.میدونم که سختی و مرارت داره.فکرت،روحت،قلبت،حواست و خیلی مسائل دیگه زندگیت درگیر این مسئله میشه ولی چرا به این فکر نمیکنیم که چقدر انگیزه مون برای زندگی و تلاشمون برای رسیدن به اهداف بالاتر میره؟یا اینکه چقدر دنیا رو بهتر و با دید بهتری میبینیم؟شادتر زندگی میکنیم.مثبت اندیش میشیم.مهربون تر میشیم.انعطاف پذیرتر میشیم.با حوصله تر میشیم.و ...و ..و...

هرگز نمرد آنکه دلش زنده شد به عشق    ثبت است بر جریده عالم دوام ما

حالا لازم نیست مثل حافظ با عشق به الوهیت شروع کنیم.یه گل رو دوست داشته باشیم.مورچه ها رو زیر پامون لگد نکنیم.اونجایی که گریه مون میگیره راحت گریه کنیم.از دیدن تنه صاف و بی خط یه چنار لذت ببریم.به زندگی منظم و هدفمند زنبورها نگاه کنیم.

ترس یعنی فلج شدن.ترس یعنی دلیل نداشتن.یعنی بیهودگی.ترس یعنی مرگ.زنده ای اما جسما زنده ای.زندگی یعنی حرکت.یعنی پویایی.زندگی یعنی تلاش برای رشد کردن.اگه الان سهراب زنده بود لابد میگفت : " و نترسیم از عشق.عشق پایان کبوتر نیست.عشق بال و پری دارد با وسعت مرگ ".

دچار یعنی عاشق.و فکر کن که چه تنهاست. اگر ماهی کوچک دچار دریای آبی بیکران باشد.

پ.ن : تولد امام مهربانیها و کوروش کبیر بر همه پارسیان مبارک باد.


 
لختی برای اندیشیدن
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢ : توسط : علی شادان

یک روز پدر بزرگم  برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم،

 چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت،

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش،

به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت. فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه می مونه

ازدواج اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر می کنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمی کنی که خوب این که تعهدی نداره، می تونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه...


 
امروز
ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٠ : توسط : علی شادان

صبح که بلند شدم فهمیدم یه خبرایی هست.طبق معمول ساعت ۶.٣٠ زدم بیرون.هوا خننننننننننننننک،آسمون زلاااااااااااااااااااااااال عین اشک چشم.باد غربی هم که داشت میوزید،دیگه شد نور علی نور.انرژی ام سر صبحی رفت رو ١٠٠٠٠.

به این میگن یه شروع پر قدرت.اینم نتیجه اش :از پنجره اتاقم گرفتمش.فقط دوتا یکی اش کردم که کل میدان دید رو پوشش بده

 


 
برهنگی از نوع اجتماعی
ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥ : توسط : علی شادان

کلید رو چرخوندم و در آهنی خونه با صدای غیژژی که یادگار شوتهایی که با توپ پلاستیکی تو دوران نوجوونی بهش میزدم هست باز میشه و میرم تو.کله ام رو میندازم پایین و از حیاط تاریکمون عبور میکنم و میرم طبقه دوم.مامانم نشسته تلویزیون میبینه.سلام که میکنم زیر لب یه علیک سلام میگه که فقط جواب سلام داده باشه.آخه باهام قهره.منم لباسم رو عوض میکنم و یکراست میرم تو آشپزخونه و ماهی ها رو میندازم تو ماهیتابه و میرم دست و صورتم رو بشورم.بر که میگردم یه ور ماهیها طلایی شده و برشون میگردونم تا اونورشون هم سرخ شه.نمازم رو که سلام میدم شامم آماده شده.

امروز میخوام از تابوهای فرهنگی اجتماعی مون حرف بزنم.یادمه بچه که بودم همیشه بهم میگفتن مادرت رو چند تا دوست داری و تو باید بزرگترین رقمی که رو که بلد بودی به زبون میاوردی وگرنه فرزند ناخلف و نمک به حروم و بی تربیتی به حساب میومدی.اما آیا همیشه پدر و مادر ها درست رفتار میکنند؟الان به این نتیجه رسیدم که نه.و این حرف احمقانه هست که رفیق بی کلک مادره و بهشت زیر پای مادران است و الباقی شر و ور هایی که تاحالا تو کله مون فرو کردن.الان فهمیدم که عقل و تجربه بهترین رفیقمه.امروز فهمیدم که آیه ....وبالوالدین احسانا.....بمعنی اطاعت محض و بی چون و چرا نیست بلکه بمعنای اینه که قاطعانه ولی مودبانه باهاشون مخالفت کنیم.و حالا متوجه شدم که پدر و مادر هم میتونند در حق فرزندشون ظلم کنند.

دیگه خسته شدم ازین وضع.مادرم یک زن 55 ساله فرهنگی عقل کل هست و بقیه موجودات اعم از جماد و نبات و حیوان و انس و جن لافهم و  لاشعور هستند و این وظیفه بر دوش مادر ماست که اونا رو به هدف غایی و مراحل عالی رهنمون کنه . ١٣ ساله دارم وینستون چرچیل رو تحمل میکنم.برای چی؟؟؟؟خیلی حال گیری میشه وقتی بفهمی تمام این مدت چشمهات رو بروی حقیقت بسته بودی و حتی یک قدم هم به پیش نرفتی و دقیقا همون جایی هستی که ١٣ سال پیش بودی.خیلی از دوستان و نزدیکان هم بودند که همچنان اون تابوی مادرانه براشون وجود داره و رفتار من رو ناهنجار،غیر منطقی و ناجوانمردانه میدونن.بارها این کلمات رو شنیدم که " آشتی کن دیگه......من دوست ندارم قهر باشی با مادرت.....حالا یه چیزی شده دیگه سخت نگیر و ازین دست حرفها "برای این دوستان چنین کارهایی تعریف نشده هست و توی قاموس شون هم نمیگجنه بنابراین خرده ای به حرفهاشون نمیگیرم و میدونم از سر دوستی و دغدغه ای که بمن و زندگیم دارند این حرفها رو گفتند.بخاطر همین همینجا ازشون معذرت میخوام و اعلام میکنم که رسما میخوام تا ته خط برم.و اعتقاد راسخ دارم که حرکت کردن در یک مسیر مشخص بسیار بهتر از ایستادن و آرزو کردن و امید الکی دادن هست.

یا رب این نوگل خندان که سپردی بمنش      می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور      دور باد آفت دور فلک از جان و تنش


 
از دغدغه ها و چیزهای دیگر
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱ : توسط : علی شادان

امروز میخوام خرتوخر حرف بزنم.اول از همه میخوام بگم ریدم تو این مملکت که تا یکی حرف میزنه یا کاری علیه نظام انجام میدن همه دوست دارن جرش بدن.این مهران مدیری رو میگم.آقا حال نمیکنه بره خب.مگه چیه؟؟فقط یاد گرفتن بگن همه از ما راضی ان.ما بهترینیم.هر وقت هم سر و صدا شد سریع خفه اش میکنن یا به یه لطایف الحیل کاری میکنن که طرف خودش از حرفش برگرده.هیچوقت نشد کسی اعتراض کنه و بگن بیا درباره اش بحث کنیم.آقا مسئله ولایت فقیه برات نامفهومه؟؟بیا روشنت کنم.یا اون طرف قانع میشه یا یه باب جدید توی ولایت فقیه باز میشه.چرا از بحث کردن میترسن من نمیفهمم؟
بگذریم.از دروغ گفتن خیلی متنفرم.ازینکه یکی حرفش رو رک و راست بهم نزنه و بخواد با ایما و اشاره و ادا و اطوار حالیم کنه هم خیلی بدم می آد.حرف رک و مستقیم ممکنه ضربه خیلی نیرومند و قاطعی داشته باشه اما هرچی که باشه یکبار هست و بعد پروسه فراموش کردنش شروع میشه.دلم میخواد کسی که ازم خوشش نمیاد بیاد و مستقیم بهم بگه:از دیدنت حالم ازت بهم میخوره و بعدشم بذاره بره.
تا حالا به حس خودتون دقت کردین؟؟حسی که تو حالتهای مختلف زندگی و در برابر اتفاقهای مختلف زندگی سراغتون میاد.دیروز داشتم بهش فکر میکردم.
١-Adrenaline : موقعی هست که خیلی هیجانی ام.حالا این هیجان میتونه عاطفه،خشم یا انگیزه شدید برای انجام دادن کاری باشه.معمولا وقتایی که آهنگهای Rock مورد علاقه ام رو گوش میدم توی این مود هستم.همه زندگی ام چابک و فرز میشه.بزرگترین دستاوردهای زندگیم توی این مود انجام شده.
2-Swing :وقتایی که توی این مود هستم همه چیز برام در حال رقص و آوازه.همچنان که خودمم هماهنگ با طبیعت در حال شور و شیدایی ام.انرژی بشدت از درونم به بیرون فوران میکنه و همه افراد و اشیا دور و برم رو تحت تاثیر قرار میدم.وقتایی که توی این مود هستم خیلی حالم خوبه.
3-Grey : حالت مکاشفه ام هست.از همه کس و همه چیز دور میشم.یه حالت انقطاع و بیگانگی.از هر زمانی بیشتر به مرگ نزدیکم.اینقدر که اگه دستم رو دراز کنم میتونم لمسش کنم.تنهایی و قدم زدن بهترین سرگرمی ام تو این دورانه.دلم میخواد هیچکس بهم گیر نده تا بتونم مثل سیمرغ دوباره از بستر خاکستر بلند بشم و یه حرکت جدید رو شروع کنم.
تا الان همین سه تا رو پیدا کردم اما حتما چیزای دیگه ای هم هست.

همه تان را با تمام قلبم دوست دارم.......بدرود


 
بهترین چیزها
ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦ : توسط : علی شادان

بهترین مبارزه آن است که حریف از تو قوی‌تر باشد.

بهترین شوخی آن است که بدون تحقیر و تمسخر دیگران باعث شادی جمع شود.

بهترین نگاه آن است که تمامی احساست را بدون به زبان اوردن کلمه‌ای به طرف مقابل انتقال دهی.

بهترین بازی آن است که برد و باخت به اندازه نفس عمل برایت مهم نباشد.

بهترین آئینه وجدان توست آگاه و بیدار باش.

بهترین شریک آن است که اصلا وجود نداشته باشد.

بهترین گذشت آن است که در موضع قدرت باشی و آن را انجام دهی.

بهترین ایده‌ها را همیشه احساس تو به تو هدیه می‌دهد، نه عقل تو.

بهترین فرار آن است که از جمع غیبت کنندگان بگریزی.

بهترین عمل آن است که بدی را به نیکی جواب دهی.

بهترین نعمت بدون هیچ قید و شرطی سلامتی است و دل خوش.

بهترین راه برای بد گویانت آن است که در عمل عکس آن چه را گفته‌اند نشان بدهی نه با زبان.

بهترین بزرگواری آن است که هرگز از بالا به کسی نگاه نکنی مگر آنکه بخواهی او را از زمین بلند کنی.

بهترین طرز فکر آن است که به دیگران بر اساس خصوصیات شخصیتی‌شان امتیاز بدهی نه براساس ظاهر و ثروت‌شان.

و بهترین مرگ آن است که تنها جسمت از میان رفته باشد و نه اسمت.