عشق همه چیز من است

سرگذشت پسرک درونم
 
زن من
ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۸ : توسط : علی شادان

من دلم می خواهد یک زن باشم......
یک زن آزاد... یک زن آزاده
من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و
حیوان نیستم.جنس دوم هم نیستم.من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس
ترین ها !ـ من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!ـ
من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم –قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم
آرایش می کنم- گاهی غلیظ،
می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،
می خندم بلند بلند بی اعتنا به اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر...
برای خودم آواز می خوانم حتی اگر صدایم بد باشد و فالش بخوانم، آهنگ
میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم.ـ
،مسافرت میروم حتی تنهای تنها ....

حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر، اشک می ریزم! من عشق می ورزم......ـ
من می اندیشم... من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف
میل تو، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم...ـ
حتی اگر تمام این ها با آنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.ـ
زن من یک موجود مقدس است؛ نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در
پستو قایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را
نمی فروشد، حتی اگر گران بخرند.

اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد
هدیه می دهد؛ به هر که بخواهد، هر جا.

زن من یک موجود آزاد است. اما به هرزه نمی رود. نه برای خاطر تو یا حرف
دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد
می رود، حتی به جهنم!ـ
زن من یک موجود مستقل است.

نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود،
نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود. زن من به
دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه
او. گاه من نردبان باشم ، گاه او. مهر بورزد و مهر دریافت کند.ـ
زن من کارگر بی مزد خانه نیست که تمام وجودش بوی قورمه سبزی بدهد و دست
هایش همیشه بوی پیاز داغ؛ که بزرگترین هنرش گلدوزی کردن و دمکنی دوختن
باشد. روزها بشوید و بساید و عصرها جوراب ها و زیر پوش های شوهرش را وصله
کندـ

زن من این ها نیست که حتی اگر تو به آن بگویی کد بانو!!!! ـ
در خانه زن من کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی جیش نمی دهند، لباس ها کثیف
نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ اگر عشق باشد، زندگی باشد!ـ
زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش،
هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای
آنهایی که لایق آن هستند.ـ

زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند، در اجتماع فعال است و
برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد
دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما
از حرکت باز نمی ایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛
من یک زنم ... نه جنس دوم... نه یک موجود تابع... نه یک ضعیفه ... نه یک
تابلوی نقاشی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد
تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی.ـ
من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ، بی آنکه دیگری را بیازارم...
ورای تمام تصورات کور، هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!ـ
باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم، بی تفاوت و بی
احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و
نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.ـ

آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند. ـ
من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه ... من به تمام زنان
آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه
می بینند و تحسین می کنند


 
من زن
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧ : توسط : علی شادان

من مردی هستم از دیار زنان.از وقتی چشم باز کردم دور و برم زن دیدم و زنانه بار اومدم.فکر کن....مرد زنانه.درسته که بمرور زمان این مطلب کم رنگ و کم رنگتر شد اما اون احساس و نوع نگرش به دنیا و تفکر درباره اون همچنان در من باقی مونده.اما جامعه انگار با همچین موضوعی قرابت نداره یا حتی نمیخواد بپذیره.مرد از نگاه ما باید عین سنگ خارا محکم باشه.گریه نکنه.احساسات از خودش بروز نده و در مقابل عز و جز زنش برای گفتن یک جمله دوستت دارم فقط زورکی لبخند بزنه.اینو من بارها و بارها امتحان کردم.حتی زنان هم به همچین مسئله ای عادت کردند.یه زن دوست داره مردش بهش بی محلی کنه، به احساساتش جواب نده و در مقابل خواستهای زیاده خواهانه اش وحشی بشه و احیانا اگه مردی با این خصوصیات پیدا شد بره روی کولش و سواری بگیره.زنهایی که من تا حالا دیدم مرد عاطفی را ..لیس خطاب میکنند.زنهایی که من تا حالا دیدم طاقت تعریف و تمجید نداشتن.طاقت حرف عاشقانه شنیدن نداشتن.چنان ازش فرار میکنن انگار که گناهه درباره عشق و عاشقی حرف بزنی.اینکه یه گل رو دوست داشته باشی یا از دیدن تنه صاف و یکدست یه چنار کیف کنی بنظرشون پوچ و وقت تلف کردن میاد.اگه ازشون بخوای باهات سکس داشته باشن بعد یه مدت مخ زنی راضی میشن اما اینکه بخواد یه جمله احساسی بیان کنه براش عین جابجا کردن کوه میمونه.دیروز رفته بودم دندون پزشکی برای چکاپ سالانه.اونجا برای اولین بار توی این 30 سال مردی رو دیدم که حساس و عاطفی بود و راحت هم بیانش میکرد.بگذریم......توی این آخرین باری که تکه ای از قلبم رو پیش دختری به یادگار گذاشتم فهمیدم که عشق یعنی تسلیم محض بودن.عشق یعنی کوه صبر و استقامت بودن.عشق یعنی بتونی از یه دیدگاه جدید به یه پدیده نگاه کنی،هرچند که برات سخت و غیر قابل پذیرش باشه.ضمنا متوجه شدم که تمام اینا تا جایی پیش میره که ارزش و شخصیت و عزت خودت زیر سوال نره. بنابراین این مسئله و ظرفیت طرف مقابلت میزان شدت و حدت و آتش اون عشق رو معین میکنه. بعضی اوقات دختری فقط ارزش و جنبه دوستت دارم شنیدن رو داره و بعضی اوقات دختری پیدا میشه که بیشتر از این میشه براش وقت گذاشت. اگه به رده های بالاتر بریم عشق کامل و کاملتر میشه. بنظرم عشقی که بین لیلی و مجنون بوده یه عشق آرمانی بوده که شاید هیچکدوم از ما توانایی رسیدن یه اون درجه رو نداشته باشیم اما توش میبینیم که مجنون برای لیلی دست به هرکاری میزنه.در نهایت عشق و فنا شدن برای خدا هست که بقول عرفا فناء فی الله و بقاء بالله میشی که اونجا هرچیزی و هرکاری مجاز شمرده میشه.این طرز فکر من بود.هرکس نظر بهتری داره یا قبلا همچین تجربه ای داشته یا درباره اش فکر کرده بگه.

پ.ن ١ : داشتم به این فکر میکردم که تمام عاشقای دنیا چی تو وجود معشوقه شون دیده بودن که همچنان در پی رسیدن به او بودند...مجنون با اون وضعیت..فرهاد کوه کن  یا حتی حافظ که میگه

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم, چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

 غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم, به شهر خود روم و شهریار خود باشم

خلاصه چی دیده بودند؟آیا میدونستند که معشوق شون خیلی آدم حسابیه؟کلی کمالات داره؟یا نه؟همینطوری و فقط بخاطر اون حس کشش و جاذبه دنبالش میرفتن؟از کجا به اون نتیجه رسیده بودن که باید دنبال اون عشق برن؟مسلما صرف خودآزاری و زجر کشیدن و ... نبوده.

پ.ن ٢ : فیلم نفوذی رو دیدم.بنظرم فیلمنامه اش یه کوچولو ضعیف یا تقلیدی از فیلمای دیگه بود.اما موضوعش خوب بود و امیر جعفری بنظرم نقش یه آدم غریب رو توش عالی بازی کرده بود.طوری که حرکتهاش،نگاههاش،گریه اش همه و همه حس غریبی رو عالی القا میکرد.غریبی بد دردیه.اینکه یه عالم چیز بدونی و کسی حرفت رو باور نکنه.حتی عزیزترین کسات هم نخوانت خیلی دردناکه.


 
عمیق ترین درد
ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۸ : توسط : علی شادان

 عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است


 
در پلکان شعور
ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳ : توسط : علی شادان

دیروز که رفتم خونه مامانم خونه نبود،یعنی هنوز نرسیده بود.بعد حدود نیم ساعت رسید و بعد سلام و علیک یه چیزی گفت که قلبم از جا کنده شد.برگشت و بی مقدمه گفت : چی میشد تو بازم همونجوری کوچیک میشدی و من اون کارهایی رو که برات نکردم انجام بدم.

بناگاه یاد حرفهای دکترم افتادم.شرایط محیطی مثل محل کار مامانم که اون موقع توی کرج بود، خستگی و فشار کاری،کم حوصلگی پدربزرگ و مادربزرگ،جر و بحثهای داخلی بین اعضاء و ... همه و همه تو شکل گیری شخصیت من دخیل بوده و البت تقصیر کسی نیست چون زندگی بی رحمه و شرایطش رو تحمیل میکنه.

مادرها،پدرها،آبجی کوچیکه و هرکسی که بنوعی بزرگتر یه کودک محسوب میشه بهترین و موثرترین هدیه ای که میتونین بهم و به کودکتون هدیه بدین عشق بی غل و غش و واقعی هست.عشقی که من تورو همونطور که هستی دوست دارم.ممکنه یه سری رفتارهات اشتباه باشه و مورد پذیرش نباشه.اما من خودت رو بخاطر خودت دوست دارم.این عشقه که انگیزه ایجاد میکنه،عشقه که حرکت تولید میکنه،عشقه که زندگی رو پایدار میکنه و جلوی هرجور فساد و انحراف و کج روی و افراط و تفریط رو میگیره،عشقه که مرهم درد میشه،عشقه که نیروی مضاعف برای ادامه زندگی به آدم میده،عشقه که اعتماد بنفس ایجاد میکنه،عشقه که بشر رو تبدیل به یه انسان والا میکنه،عشقه که ....

یه کم بهت زده مامانم رو نگاه کردم و بالاخره گفتم تو دیگه چیکار میخواستی برام بکنی؟هرکاری که از دستت برمیومده انجام دادی.چه انتظاری میتونستم ازش داشته باشم؟؟اون موقع نه مشاور خوبی بوده،نه دوره Parenting جایی تدریس میشده و نه هیچ چیز دیگه.اونم تا جایی که تونسته زورش رو زده.

حس کردم یه پله دیگه بالا رفتم.یه مادر هرچی هم که باشه،هرچقدر هم که ظالم،سنگدل،خشن و ... باشه بازم یه زنه.هیچ زنی،حتی اون فاحشه اش هم نمیتونه از فطرت لطیف و عاطفی اش فرار کنه.هرچند که سالها توسط خودش،اطرافیانش یا جامعه لگدمال شده باشه.

دست تمام زنهای عالم رو می بوسم.روز همتون مبارک

پ.ن  : منتظر کامنتهای بحث برانگیزتون هستم