عشق همه چیز من است

سرگذشت پسرک درونم
 
 
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٧ : توسط : علی شادان

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را
این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برای یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!یک چقدر زیبایی!یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
غریب است دوست داشتن.
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...
وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

 

                                                                                  علی شریعتی

پ.ن : تمام جمله هاش،تمام کلماتش و تمام حروفش رو با تمام وجود لمس کردم.با حساب و کتاب زندگی کرده ام...سنگین شدن اون کوله بار رو حس کرده ام...و بعد شروع کردم به خرج کردن...هر روز بیشتر از دیروز...و معتقد شدم که اساس وجود انسان روی زمین و دل مشغولی اصلی او برای محبت کردن، عاشق بودن و بخشیدن اون به دیگران بوده...و بعد حقیقت جمله " مردم ازت فاصله میگیرن" رو به معنای واقعی کلمه درک کردم...به هیزی و سوء استفاده از اعتماد دیگران محکوم شدم..تنها شدم...صبوری کردم...و دست آخر به چشم دیدم که چه جوری علاقه و احساس یه آدم به بازی گرفته می شه...واقعا تمام قصه های عاشقانه اینطوری تموم میشه،یعنی راه دیگه ای بجز این نیست...اما دلم همچنان مثل یه دشت سبز و بی انتهاست....