عشق همه چیز من است

سرگذشت پسرک درونم
 
سپید، پاک، روشن، آرام
ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٠ : توسط : علی شادان

این دومین باره که میام اینجا. قهوه هاش خدایی خوش طعم و خوش مزه هست. بعلاوه فضایی که داره هم حس آرامش رو تو آدم القا میکنه. حس آرامش، حس پاکیزگی، حس مرتب بودن. یه جور حس Royal بودن. برخلاف بقیه کافه ها هم آهنگای خز و خیل پخش نمیشه و درعوض تماما Jazz وجود داره. ضمنا چینش اشیاء هم مزید بر علت شده طوریکه انگار اومدی تو یه اتاق خواب.

 دوتا پنجره ی قدی داره با یه پرده ی نیمه که از توش میتونی کل خیابون رو ببینی. یه راه پله ی چوبی کوچیک هم ته کافه هست که منتهی میشه به نیم طبقه ی بالا و دقیقا زیر این راه پله یه پنجره ی کوچولوی فرفورژه هست. بار و کل فضا از نور Diffuse شده استفاده میکنه که به ملایمت هرچه بیشتر فضا کمک میکنه. خبری هم از پوسترهای تئاتر یا کنسرتها و ... نیست. کنارم یه پیانوی مشکی هست که انگار منتظره یه نوازنده هست که بیاد و قولنج کلیدهاش رو بگیره. اونطرفتر هم یه کاناپه هست با سه تا کوسن تپلو و یه میز سفید چایخوری هم مقابلش. کف پارکت هست و تمام میز و صندلیها چوبی اند. چوب رنگ شده; رنگ سفید.اینجا رو دوست دارم چون خودشه و خاطره ی کسی یا چیزی رو زنده نمیکنه.

 اینجا خود بی حسی هست.

 

 
عادت (واقعی)
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٤ : توسط : علی شادان

وقتی یکی رو دوست داری و عاشقشی و همه ی زندگیته یعنی همچنان باهم اختلاف دارین، یعنی زندگیتون همچنان بالا و پایین میره، یه روز تو خوبی و اون بده و روز دیگه برعکس، یه روز از دست یکی دیگه شاکی هستی و با کوچکترین اشاره ای همه چی رو سر دوستت که عشقت هم هست میشکنی و ....

عاشق بودن یعنی تمام اینا رو به جون خریدن. یعنی از دستش قاطی باشی اما دورادور  هواش رو داشته باشی و دلت براش تنگ بشه (حتی برای دیوونه بازیهاش)

و اما عادت. بنظرم تو پایین ترین مفهومش یعنی دل بستن به چیزی. چیز جالبی نیست. بعضی اوقات میرم تو فاز انقطاع، به گیلاس میگم همین الان حاضرم بمیرم و اونم برمیگرده میگه اتفاقا منم. کلا زمانی نبوده که بگه نمیخوام بمیرم.

عادت نکردن یعنی اینکه بپذیری هیچ چیز مال تو نیست. تمام اشیاء، وسائل، انسانها تنها وسیله هستن. روط هیچ چیز تسلط نداری و مالکیت نداری. بعضی اوقات عادت با عشق قاطی میشه. چند روز پیش تلویزیون میگفت عادت یعنی اینکه دیگه بدون اون نمیتونی. اما بنظرم میشه. باید دوست داشت اما بدونی که مال تو نیست. حتی اگه زنت، شوهرت، بچه ات یا .... باشه. باید هر آن آمادگی داشته باشی که جدا بشی و بری. عشق تعهد میاره اما عادت هیچی نمی آره جز درد.

بارها برای خودم پیش اومد که عادت کنم و دل ببندم  وبعد مجبور بشم به نبودنش عادت کنم. می بینید؟ حتی آدم میتونه به نبودن عادت کنه. باید دوست داشت، باید زیبا بین بود، باید ستود، باید ستایش کرد اما دل نبست.

باید بدونیم که هرچیز در آن واحد میتونه بیاد و در آن واحد میتونه بره. با تمام روضه هایی که خوندم به عمل درآوردن این حرفها خیلی سخته. خودم میدونم و بهش اذعان میکنم. اینکه چیزی یا کسی رو دوست داشته باشی، همه چیزت باشه، پاره ی جونت باشه، اون نفس کاملی باشه که همیشه انتظارش رو میکشیدی، تمام لحظه هات باهاش شیرین و خواستنی باشه اما....

اما بدونی و روحت رو آماده کنی که یه روز نیست. یه روز می میره، یه روز جدا میشه....خیلی دل میخواد. روح بزرگی میخواد.

از دیده خون دل همه بر روی ما رود            بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود

ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم             بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود