گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ، مال او را حفظ می کند. من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال ، خللی می یافت، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است .
کشف الاسرار
پ.ن ١: ازین حکایتها جدیدا خیلی میخونم.مینویسم بعدها
پ.ن ٢: اون روزا ما دلی داشتیم، واسه بردن جونی داشتیم، واسه مردن کسی بودیم، کاری داشتیم، پاییز و بهاری داشتیم، تو سرا ما سری داشتیم، عشقی و دلبری داشتیم،
کسی اومد که حرف عشق و با ما زد، دل ترسوی ما هم دل به دریا زد، به یک دریای طوفانی دل ما رفته مهمانی، چه دوره ساحلش از دور پیدا نیست، یه عمری راهه و در قدرت ما نیست، باید پارو نزد وا داد، باید دل رو به دریا داد، خودش می بردت هر جا دلش خواست، به هر جا برد بدون ساحل همون جاست، به امیدی که ساحل داره این دریا، به امیدی که آروم میشه تا فردا، به امیدی که این دریا فقط شا ماهی داره، به عشقی که نمیبینی شباشو بی ستاره، دل ما رفته مهمانی، به یک دریای طوفانی....