دیروز که رفتم خونه مامانم خونه نبود،یعنی هنوز نرسیده بود.بعد حدود نیم ساعت رسید و بعد سلام و علیک یه چیزی گفت که قلبم از جا کنده شد.برگشت و بی مقدمه گفت : چی میشد تو بازم همونجوری کوچیک میشدی و من اون کارهایی رو که برات نکردم انجام بدم.

بناگاه یاد حرفهای دکترم افتادم.شرایط محیطی مثل محل کار مامانم که اون موقع توی کرج بود، خستگی و فشار کاری،کم حوصلگی پدربزرگ و مادربزرگ،جر و بحثهای داخلی بین اعضاء و ... همه و همه تو شکل گیری شخصیت من دخیل بوده و البت تقصیر کسی نیست چون زندگی بی رحمه و شرایطش رو تحمیل میکنه.

مادرها،پدرها،آبجی کوچیکه و هرکسی که بنوعی بزرگتر یه کودک محسوب میشه بهترین و موثرترین هدیه ای که میتونین بهم و به کودکتون هدیه بدین عشق بی غل و غش و واقعی هست.عشقی که من تورو همونطور که هستی دوست دارم.ممکنه یه سری رفتارهات اشتباه باشه و مورد پذیرش نباشه.اما من خودت رو بخاطر خودت دوست دارم.این عشقه که انگیزه ایجاد میکنه،عشقه که حرکت تولید میکنه،عشقه که زندگی رو پایدار میکنه و جلوی هرجور فساد و انحراف و کج روی و افراط و تفریط رو میگیره،عشقه که مرهم درد میشه،عشقه که نیروی مضاعف برای ادامه زندگی به آدم میده،عشقه که اعتماد بنفس ایجاد میکنه،عشقه که بشر رو تبدیل به یه انسان والا میکنه،عشقه که ....

یه کم بهت زده مامانم رو نگاه کردم و بالاخره گفتم تو دیگه چیکار میخواستی برام بکنی؟هرکاری که از دستت برمیومده انجام دادی.چه انتظاری میتونستم ازش داشته باشم؟؟اون موقع نه مشاور خوبی بوده،نه دوره Parenting جایی تدریس میشده و نه هیچ چیز دیگه.اونم تا جایی که تونسته زورش رو زده.

حس کردم یه پله دیگه بالا رفتم.یه مادر هرچی هم که باشه،هرچقدر هم که ظالم،سنگدل،خشن و ... باشه بازم یه زنه.هیچ زنی،حتی اون فاحشه اش هم نمیتونه از فطرت لطیف و عاطفی اش فرار کنه.هرچند که سالها توسط خودش،اطرافیانش یا جامعه لگدمال شده باشه.

دست تمام زنهای عالم رو می بوسم.روز همتون مبارک

پ.ن  : منتظر کامنتهای بحث برانگیزتون هستم