من مردی هستم از دیار زنان.از وقتی چشم باز کردم دور و برم زن دیدم و زنانه بار اومدم.فکر کن....مرد زنانه.درسته که بمرور زمان این مطلب کم رنگ و کم رنگتر شد اما اون احساس و نوع نگرش به دنیا و تفکر درباره اون همچنان در من باقی مونده.اما جامعه انگار با همچین موضوعی قرابت نداره یا حتی نمیخواد بپذیره.مرد از نگاه ما باید عین سنگ خارا محکم باشه.گریه نکنه.احساسات از خودش بروز نده و در مقابل عز و جز زنش برای گفتن یک جمله دوستت دارم فقط زورکی لبخند بزنه.اینو من بارها و بارها امتحان کردم.حتی زنان هم به همچین مسئله ای عادت کردند.یه زن دوست داره مردش بهش بی محلی کنه، به احساساتش جواب نده و در مقابل خواستهای زیاده خواهانه اش وحشی بشه و احیانا اگه مردی با این خصوصیات پیدا شد بره روی کولش و سواری بگیره.زنهایی که من تا حالا دیدم مرد عاطفی را ..لیس خطاب میکنند.زنهایی که من تا حالا دیدم طاقت تعریف و تمجید نداشتن.طاقت حرف عاشقانه شنیدن نداشتن.چنان ازش فرار میکنن انگار که گناهه درباره عشق و عاشقی حرف بزنی.اینکه یه گل رو دوست داشته باشی یا از دیدن تنه صاف و یکدست یه چنار کیف کنی بنظرشون پوچ و وقت تلف کردن میاد.اگه ازشون بخوای باهات سکس داشته باشن بعد یه مدت مخ زنی راضی میشن اما اینکه بخواد یه جمله احساسی بیان کنه براش عین جابجا کردن کوه میمونه.دیروز رفته بودم دندون پزشکی برای چکاپ سالانه.اونجا برای اولین بار توی این 30 سال مردی رو دیدم که حساس و عاطفی بود و راحت هم بیانش میکرد.بگذریم......توی این آخرین باری که تکه ای از قلبم رو پیش دختری به یادگار گذاشتم فهمیدم که عشق یعنی تسلیم محض بودن.عشق یعنی کوه صبر و استقامت بودن.عشق یعنی بتونی از یه دیدگاه جدید به یه پدیده نگاه کنی،هرچند که برات سخت و غیر قابل پذیرش باشه.ضمنا متوجه شدم که تمام اینا تا جایی پیش میره که ارزش و شخصیت و عزت خودت زیر سوال نره. بنابراین این مسئله و ظرفیت طرف مقابلت میزان شدت و حدت و آتش اون عشق رو معین میکنه. بعضی اوقات دختری فقط ارزش و جنبه دوستت دارم شنیدن رو داره و بعضی اوقات دختری پیدا میشه که بیشتر از این میشه براش وقت گذاشت. اگه به رده های بالاتر بریم عشق کامل و کاملتر میشه. بنظرم عشقی که بین لیلی و مجنون بوده یه عشق آرمانی بوده که شاید هیچکدوم از ما توانایی رسیدن یه اون درجه رو نداشته باشیم اما توش میبینیم که مجنون برای لیلی دست به هرکاری میزنه.در نهایت عشق و فنا شدن برای خدا هست که بقول عرفا فناء فی الله و بقاء بالله میشی که اونجا هرچیزی و هرکاری مجاز شمرده میشه.این طرز فکر من بود.هرکس نظر بهتری داره یا قبلا همچین تجربه ای داشته یا درباره اش فکر کرده بگه.

پ.ن ١ : داشتم به این فکر میکردم که تمام عاشقای دنیا چی تو وجود معشوقه شون دیده بودن که همچنان در پی رسیدن به او بودند...مجنون با اون وضعیت..فرهاد کوه کن  یا حتی حافظ که میگه

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم, چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم

 غم غریبی و غربت چو بر نمیتابم, به شهر خود روم و شهریار خود باشم

خلاصه چی دیده بودند؟آیا میدونستند که معشوق شون خیلی آدم حسابیه؟کلی کمالات داره؟یا نه؟همینطوری و فقط بخاطر اون حس کشش و جاذبه دنبالش میرفتن؟از کجا به اون نتیجه رسیده بودن که باید دنبال اون عشق برن؟مسلما صرف خودآزاری و زجر کشیدن و ... نبوده.

پ.ن ٢ : فیلم نفوذی رو دیدم.بنظرم فیلمنامه اش یه کوچولو ضعیف یا تقلیدی از فیلمای دیگه بود.اما موضوعش خوب بود و امیر جعفری بنظرم نقش یه آدم غریب رو توش عالی بازی کرده بود.طوری که حرکتهاش،نگاههاش،گریه اش همه و همه حس غریبی رو عالی القا میکرد.غریبی بد دردیه.اینکه یه عالم چیز بدونی و کسی حرفت رو باور نکنه.حتی عزیزترین کسات هم نخوانت خیلی دردناکه.