بالاخره برگشتم.....

بالاخره پسرک در قفس را میگشاید و آیرون جان آزاد میشود و قصد میکند که به جنگل برگردد.دراینجا پسرک اعتراض میکند که
-اگر پدر و مادرم به قصر برگردند متوجه میشوند که من تو را آزاد کرده ام.
-من تو را با خود به جنگل خواهم برد چون تو مرا آزاد کرده ای و من دلم برایت میسوزد.تو دیگر هیچوقت پدر و مادرت را نخواهی دید. اما من گنجهای بسیار دارم، بیشتر از هرشخص دیگری.
پسرک قبول میکند و آیرون جان پسرک را قلمدوش میگیرد و کار تمام !

رفته بودم دنبال آیرون جان(Iron john) که بموقع حسابی ازش حرف میزنم. تو این مدت برای دومین بار تو زندگیم اراده کردم که عاشق بشم. اولش روند پیشرفت دست خودته اما بناگاه همه چی به آشوب کشیده میشه و بعدش چشم باز میکنی و می بینی که وسط " بیم موج و گردابی چنین حائل" هستی . 4 ماه آزگار نفهمیدم که چی شد. و بعد.......یاد گرفتم. زیرا که درگیر شدن باعث تفکر میشه و تفکر باعث تغییر میشه و تغییر باعث پیشرفت میشه ( چه مادی و چه روحی )

تو این مدت خیلی چیزا رو تجربه کردم. با آدمای جدیدی آشنا شدم. و حقیقتهای جدیدی رو لمس کردم، و حقیقتا که عجب مزه تلخی میده. میفهمی و میدونی که اینطوری هست و میدونی و درک میکنی که نمیتونی تغییرش بدی و همینی که هست رو باید بپذیری و از ازل این شکلی بوده. خیلی وقتها تو جزیره ام بودم، جزیره ای که فقط بچه های قدیمی میفهمن چه معنی ای میده.و خیلی چیزها رو تو همین جزیره پیدا کردم.بگذریم.....

ازین به بعد میام که حرف بزنیم.وبلاگم رو مثل مفهوم "خانه" دوست دارم.اینجا کسایی هستن که وقتی حرف میزنن آدم قلقلکش میاد که فکر کنه و روی اون موضوع تامل کنه.کسایی هستند که دوستشون دارم.

تا بعد