اینکه کی هستی، چی هستی و تو این جهان چه کاره ای و اینکه دیگران چی فکر میکنن ترسناکه. میدونم که الان همه میخواین داد سخن سر بدین که آی مردم رو بیخیال!!! برای خودت زندگی کن!!! و .....

ولی حرف من مردم عامه نیست. حرف من کسایی هستن که بهت نزدیکن و چند ساله میشناسن ات و حتی شاید خانواده ی درجه یک ات باشن اما هنوز هم که هنوزه نمیدونن کی هستی، چی فکر میکنی. سخته باور اینکه تو با افکارت و اخلاقت و روحیاتت و همه ی خصوصیات منحصر به فردت تنها کسی هستی که ازین موضوع اطلاع داره. نمیدونم..... شاید نظام روزگار این شکلی یه و این یه حس مشترک بین بنی بشر هست.

این چند وقته دائم دارم به خودم فکر میکنم، به وضع مملکت، به بچه های معصوم و بی گناه کشته شده تو راهیان نور.... 

بعضی وقتا یه چیزایی به ذهنم میرسه و تصمیم میگیرم اینجا بنویسمش اما بعد که میام بنویسم کلمات بازی در میارن. یه جور دیگه میشن و دست آخر می بینم چیزی که نوشته ام با اون چیزی که میخواستم بنویسم زمین تا آسمون فرق فوکوله. رومن گاری تو کتاب "خداحافظ گاری کوپر" از زبون قهرمانش میگه : تا زمانی باید با یه دختر بمونی که حرف زدن بلد نباشه. حالا میخواد زبان تورو بلد نباشه یا اینکه به زیاد حرف زدن معتقد نباشه. راست هم میگفت. حرفها زیاد امانت دار خوبی نیستند. اما به عکس نگاهها....... اگه فقط بلد باشی چه جوری بخونی، بفهمی و درک کنی نوع نگاه رو کلی حرف برای گفتن دارند. و تازه.... حرفهاااااای راست نه دروغ و خزعبلات. نه طفره و چاپلوسی و وعده های دروغین و حرفهای شیرین و دلبرانه و .....

پ.ن : برای موفق شدن باید از مرز خستگی گذشت. باید قویتر از توان خود بود. (Rivier)