و من رفتم....

درسته که برای هر کاری میشه خدادتا دلیل آورد که فلان و بهمان ولی نفس عمل همیشه یکی بوده و یکی میمونه. بنابراین این دفعه فارغ از تمام دلایل و بهانه ها میگم : من رفتم.

واقعا دیگه نمیتونستم. یاد قدیم افتادم. زمانی که هنوز دهنم بوی شیر میداد و تو عالم خودم سرخوش بودم. خواستم برگردم به اون زمان. خواستم برگردم به اون دوران. دورانی که بی سبب خوش و شاد بودم و برای شاد بودن دنبال دلیل نمی گشتم. بگذریم که بعضی اوقات شادی با بی خیالی قاطی میشه. خواستم به زندگیم برسم و تمام انرژی و وقتم رو صرف گلگشت و بگو و بخند و .... نکنم.

من در اینجا که خونه ی خودمه اقرار میکنم که 12 سال اخیر زندگیم رو به فالک فناخ دادم. و این شد که رفتم. اما از اونجا که تغییر همیشه سخته و کندن از چیزایی که یه عمر بهش عادت کردی زجرآوره اولش خیلی بهم سخت گذشت. اما میدونستم که باید برم.

یکی برگشت و گفت خدا پشت و پناهت. یکی برگشت و گفت نمیدونم چی بگم. یکی گفت چرا میخوای اینکارو بکنی؟ یکی نشنیده گرفت.....

تازه اون موقع بود که خانواده ام رو دیدم و فهمیدم  خدایی آدمای خوبی هستندنیشخند

پ.ن ها

1 : یه مدت فکر میکردم با بچگی ام هیچ رابطه ای ندارم و هیچی از اون موقع نمونده.جدیدا کتابامو مرتب میکردم، یه سری نامه، عکس، سکه های قدیمی، نقاشی ها، تمبرها،مداد رنگی های قد و نیم قد..... پیدا کردم. و چه فازی داد. شاید کاریکاتوری رو که میثم کشیده بود یه روز اینجا گذاشتم.

2 : کلی چیز میز نوشته بودم. ولی فعلا بی خیالش میشم.

3 : میخوام برم دنبال آینده. از هرز گشتن خسته شدم.

4 : یه کتاب پرسپکتیو و اینکه چه جوری هر چیزی رو که اراده میکنی به زیبایی بکشی خریدم. عین یه زنگ تفریح میمونه. فارق از همه چیز میشینم و با مداد و کاغذ کلنجار میرم.

5 : یه عالم فکر تو مغزمه. اگه یه کم شلختگی و بی انضباطی ام رو درست کنم به همه اش رسیده ام.

6 : یه روز میخوام یه لیست بنویسم. البت تا اونجایی که مغز یاری کنه.