روزها دنبال هم میان و میرن. من بی هیچ شکوه ای دارم پیش میرم. همه هستند و هیچکس نیست. با کسانی هستم که نیستن. جالبه نه؟؟؟

آدمایی که فقط هستن، چگونگی اش مهم نیست. فقط هستن. دلم میخواد نباشن. اینکه فرار کنی از چیزی که دوست نداری خیلی مزخرفه. بدتر از اون اینه که توی این فرار کسانیکه دوست داری رو هم قاطی کنی. البته این یکی شامل خود لعنتی ام هم میشه. نتیجه اش اینه که کسانی سراغ من میان که اصلا شبیه من نیستن و دقیقا نقطه ی مقابل من هستن. پس اگه من میخوام خودم رو نجات بدم باید خودم رو عوض کنم. روزها با فشار مضاعف میان و میرن ( اون زمان که اینا رو می نوشتم کلاسهای کنکور میرفتم و خدایی رسیدن به کلاس بسیار سخت و طاقت فرسا بود)

تفریحم شده صنایع دستی. چندوقت پیش مکالمه ای داشتم با یکی از دوستان که رفته بودم بالای منبر و مشغول وعظ و خطابه بودم. این مطلب رو قبلا هم درک کرده بودم که میتونستم یه سخنران انگیزشی بسیار قوی باشم اما هیچوقت به حرفهایی که میزدم واقعا دقت نکرده بودم. cooool حرفهای که انگار برای خودم داشتم میزدم و چه انگیزه دهنده و چه روشن.

BPI ام شده 1073 و این یعنی قوی.... (الان شده 1264). از بچه هام راضی ام. چنان تکونشون میدم که میرسن به سطحی که دوست دارم ولی درس نمیخونن.

بچه های نصیر عین سگ درس میخونن چون کار نمیکنن. من باید عوضش شصت برابره تلاش کنم. یه دختر میخواست بیاد سمتم. هم خوشکل هست، هم ظریف، هم درسخون، .... اما با بی رحمی هیتلری زدم تو پرش. حالم گرفته شد چون هنوز هم نمیدونه و سرکلاس نوربالا میزنه و متوجه نیست که من خسته تر از اونم که دوباره بشکنم. از اون موقع غصه ای تو دلم مونده. دلم براش میسوزه. اصلا اینطوری بگم : دلم خیلی میخوادش اما جلوی خودم وایمیستم چون اینجوری به نفع هردومونه ( بعد اون قضیه رفتم به ا.ع بگم که برای چی کاری نکردم اما کم طاقت تر از اون بود که گوش بده. دیگه نمیدونستم چکار کنم. انگار که هیچ پناهی نداشته باشی)

92/06/01 نمیدونم چه ساعتی و کجا نوشتمش

 

بعدا نوشت (92/09/02) : تو خرداد میخواستم یه مطلب بنویسم اما ننوشتم. بین سالهای 90 تا 92 دائما دارم چیزای بسیار عمیق و بزرگ یاد میگیرم و تمام این رو مدیون درد و رنجی هستم که دخترها بهم دادن

----  چیزایی که با قرمز نوشتم در زمان حال نوشته شده یعنی دوم آذر 92