1- ساعت درست سه و نیم بود که زدم بیرون. رها بودم و دلم رهایی بیشتری میخواست.- پس بجای رفتن بسمت مترو رفتم سمت Gateway جدیدم. اصلا حس 28 اسفند رو ندارم. حسی که قبلنااا تو دوران تحصیل داشتم. (حس آزادی از زندان، حس مدتی رهایی از شکنجه ی ابدی). اما الان هیچ حسی درباره اینکه داره عید میشه، سال عوض میشه،تغییر و تحول، شور و اشتیاق برای خرید و ... رو ندارم. انگار یه پیج شنبه جمعه تعطیل هست که قراره تو خونه باشم.

2- دوست عزیزم سعی میکنه منو آدم کنه اما عزیز دلم من از دوستی با آدمها انتظار عوض شدن و معلم خصوصی داشتن و کنترل شدن ندارم. اینکارو بکن، اونکار رو نکن. از خودت ادا اطوار در نیار. از اینور برو، اون ور خیابون نرو. قاشق رو از دسته اش نگیر و .... آدمها تو دوستی با هم انتظار توجه، محبت و احترام متقابل دارن (فارغ از تمام مسائل دیگه).هرچیز دیگه ای تحت اسم دوستی با درنظر گرفتن این سه خصوصیت بوجود میاد. در غیر اینصورت اسم با هم بودن آدمها "دوستی" نیست. نمیدونم اسمشو چی باید گذاشت.

3- تو عید با برو بچ کوه میخوایم بریم آبشارهای لرستان رو ببینیم. فکر کنم دوباره داره یه دوره Status: Active and Ready داره شروع میشه و من از این قضیه بسیار استقبال میکنم. اگه بشه میخوام چندتا کلاس جدید برم. کلاسهایی که آدم رو از خودش دور میکنه.

4- کتابهای جدید خریدم، اسم یکیش "وزن چیزها" هست. در مورد اینکه چیزایی که میان تو زندگیمون..... میمونن، گذرا هستن، اندازه یه جرقه هستن، اشیا، حوادث، اتفاقات و .... چقدر ارزش دارن؟ چقدر وزن دارن؟ ته زندگی چیه؟ یا کجاست؟ چه چیزهایی تحت چه شرایطی دارای ارزش میشن یا ارزششون رو از دست میدن.... یا چه چیزهایی ارزش اساسی دارن و تا موقعی که از دست نرفته اند فهمیده و درک نمیشن. از خریدم راضی ام.

5- غایت هنر، به گمان من، اینه که انسان رو بزرگتر از اون چیزی که در حال حاضر هست بکنه. با نشون دادن یا پرده برداشتن یا فهماندن اون چیزی و اون مفهومی که انسان نمیدونه و نمی بینه و درک نمیکنه. هنر این قدرت رو داره که مفاهیم پیچیده و والا رو تلطیف کنه، قابل هضم کنه تا حد شعور و درک هرکس پایین بیاره تا هرکس از منظر خودش درک کنه و هرکس باندازه ی شعورش بالا کشیده بشه. و باز به عقیده ی من فرقی نمیکنه چه هنری باشه یا اینکه هنر کجا باشه. درسته که هنری که جناب فردوسی ارائه میده با هنری که آقای تورگینیف ارائه میده تو یک سطح نیست اما کی میتونه بگه خاک تو سرت که فردوسی نخوندی و نشستی تورگینیف میخونی. برای من هر پدیده ای، هر موجودی، هر اتفاقی چیزی برای یاد دادن داره.

6- زن نداشتن هرچیزی که نداشته باشه لااقل این فرصت رو برای آدم بوجود میاره که با خیال راحت یه گوشه ی دنج برای خودت پیدا کنی و پرنده خیال رو رها کنی تو آسموناااا و فکر کنی. داشتم فکر میکردم که چقدر بده که فکر و ذهن ملت ما منحصر به تامین مایحتاج و سیر کردن شکم زن و بچه و پیچوندن کار و رئیس و در رفتن از دست طلبکار و فکر اینکه چه جوری بدون مرخصی گرفتن جیم بشن و فکر اینکه چه جوری جنس آشغال رو به خریدار غالب کردن و .... هست. خیلی ناراحتم که کلی چیز تو جهان هست و من فرصت یادگیری همشون رو ندارم. کلی حالم گرفته میشه وقتی می بینم اینقدر شکوه و زیبایی تو جهان هست و من شانس دیدنشون رو ممکنه هیچوقت پیدا نکنم.

شیر و عسل و دارچین-Gateway- ساعت چهار و نیم بعداز ظهر