فراموش شده عزیز

امیدوارم ناراحت نشی. قصدم توهین نیست. بلکه میخوام یه نکته رو بیان کنم.

درک انسان از هر چیزی بطور زیادی از شناختش نسبت به محیط پیرامونش نشات میگیره. بطور مثال عقابی که تو مرغدونی بزرگ میشه هیچوقت پرواز یاد نمیگیره و نمی فهمه شکوه بلند پروازی یعنی چی. ......جادوی فکر محدود کننده...........

لذا من حرف تورو در مورد عشق قبول ندارم. چون بنظرم یک نوع برداشت شخصیه. تو آخر عشق رو تنهایی می بینی برای اینکه "میخوای" آخر عشق تنهایی و هجران و غم و حزن باشه. نمیدونم، شاید چون عشق اساطیری اینطوره تصور میکنی عشق انسانی هم بایستی اینطور باشه. یا شاید آدمهایی که باهاشون بودی آدمهای اشتباهی بودن.

من خودم هم سالهاست دنبال عشق میگردم. تو هر برهه از زندگی ام به نوعی. دنبال عشق اساطیری، دنبال عشق مادی، دنبال عشق حقیقی، عشق محدود شده، عشق خوشبخت کننده، عشق زندگی،.....

فراموش شده جان

قبول دارم که ورود کردن در قلمرو عشق و عاشقی و سوختن در آتش معشوق ممکنه خیلی مصائب و تعب برای انسان ایجاد کنه اما قدر مسلم اینه که حزن و ناراحتی و غم و اندوه بین اونا نیست. عشق فی نفسه شادی آفرینه. امیدبخشه. بارها به این نتیجه رسیدم که ما عشق رو درست برداشت نمیکنیم یا تفسیر مون از عشق اشتباهه و چون مردمانی هستیم که فکر میکنیم حقیقت محض فقط نزد ماست نتیجه میگیریم که عشق کثافته، وقت تلف کردنه، تهش تنهایی و نامردیه، فقط به "رزم شبانه" ختم میشه و هزااااااااار تا تصور دیگه.

حتما داستان فیل در تاریکی مولانا رو شنیدی. ما همه در تاریکی هستیم و هرکسی بنا به شناخت خودش از عشق حرف میزنه.

خلاصه اینکه آخرین و جدیدترین یافته ام اینه که انسان عشق رو با عقلش یا با قلبش درک نمیکنه. عشق رو با جانش درک میکنه.

پروانه رو تصور کن. همینطور دور شمع می چرخه و می چرخه و می چرخه و چون از خود بیخود شد حقیقت عشق عیان میشه.

پروانه عشق رو با جانش درک میکنه. در واقع عشق رو به جون میخره. حاضره جونش رو بده تا اون حقیقت رو درک کنه.

 

حالا تو که میگی آخر عشق تنهایی هست خدایی تو زندگیت اینقدر عاشق بودی که بخاطرش جون بدی؟؟؟

 

من خودم اول به این سوال جواب میدم.

نه........... اینقدر مرد نبودم، اینقدر جسارت و شهامت نداشتم که جون براش بدم.

 

خدایی هرکی که این پست رو میخونه پیش خودش کلاهش رو قاضی کنه.