بهم میگه نوشتن تو روزمره گی توئه. بهم میگه نوشتن برای تو مث نفس کشیدن میمونه. میگه نوشتن تو یعنی فریاد زدن.... خب راست میگه....انگار این چند مدت که ننوشتم داشتم خفه میشدم. فرخ من هادسم. یه نفس عمیق میکشم و میرم زیر زمین....

مث همیشه مدتی از زمانی که این متن رو نوشتم میگذره. بهم خرده نگیرید که چرا نیستم. من آدمی ام که یه مدت نیست.... بعد هست.... و بعد دوباره نیست

و اما خود متن....

بیست مهر ماه نود و سه. Gate way

وقتی یه چیزی رو درک میکنی نوشتن در موردش به مراتب پیچیده تر میشه.چون تو با وجودت درکش کردی، با کلمه درکش نکردی که حالا با کلمات بخوای توضیحش بدی.

 فرخ بهم میگه هرمست رو بالا بیار. من زور میزنم، تلاش میکنم اما...وقتی گرداب بوجود میاد هر تلاشی بیفایده ست. میری پایینو میری پایین. بی اینکه بخوای. شاید باید خودم رو رها کنم و برم پایین. بقول سهیل بعضی اوقات تلاش میکنی بیای بالا. خودت رو با هزار سختی یک سانت میکشونی بالا، میجنگی، زجر میکشی، عرق میریزی که موقعیتی رو حفظ کنی، که کسی رو برای خودت حفظ کنی. اما.... این خیال باطله. باید خودت رو رها کنی و بری پایین. راه پایینه. وقتی رفتی پایین تازه میبینی پات توی سقف یه منبع گنج بوده و وقتی میری پایین میفهمی باید میومدی پایین اما داشتی تلاش مفت میکردی. قرار بوده به گنج برسی نه اینکه ازش دور بشی. اما چه حیف که نمیبینیم. چه حیف که متوجه نیستیم.

 یه مدت رفتم کلاس نظام مهندسی. آفرودیتی سر کلاس بود که عین سیاهچاله فضا-زمان رو بسمت خودش خم کرده بود و کل کلاس رو انحنا داده بود سمت خودش. دیروز که جلسه آخر بود شماره اش رو در کمال تعجب کل پسرا گرفتم. گفتم با هم هماهنگ میکنیم تا فایلها رو بهت بدم. برام مهم نبود، انگار صرفا میخواستم شماره اش رو داشته باشم. اونجا بود که فهمیدم "دختر" یه هدف نیست. "دختر" مث قله نیست که فتحش کنی و ازش عبور کنی. یا به وجودش عادت کنی. حتی اگه فقط بخوای باهاش دوست بشی. یه طور دیگه ست. یه طور ناب و نو....

دیروز برای آخرین بار رفتم مرکز پیش فرخ. روز راه اندازی آبنما بود. پروژه ای که توش خیلی چیزا یاد گرفتم و ضمنا خیلی درد کشیدم. چقدر غصه دار بود. چشمای همیشه خندونش غصه دار و بی فروغ بود. نمیدونست چرا. نشستم کمی باهم از این در و اون در صحبت کردیم. و نتیجه اش شد همینی که الان میخوام بنویسم که یه جورایی یه همزمانی بین من و او بود.

 من در خودم دقت کرده ام. وقتایی که با خودمم، خودمم. خودم رو می شناسم. توناییها، کاستیها، ضعفها، نقاط قوت، اوقات شادی، اوقات سختی، همه و همه معلوم و مشخص و واضح هستن. میدونم کی بد میشم. چی خوبم میکنه. چه چیزی با چه سرعتی خوبم میکنه... و خیلی چیزای دیگه. حتی میدونم کی داره حالم بد میشه. کی دارم رو به راه میشم و کی زندگی پر از نور و شکوهه. همه چی مرتب و منظمه و سرجاش هست. اما وقتایی که با کسی ام. مشخصا با یک دختر. انگار همه چی مضاعف میشه. یا حتی سه چهار برابر. گویی یک تشدیدکننده ی عواطف و احساسات بهم وصل شده باشه. هر complement که بهم میرسه چنان روحم رو بالا می بره که انگار یه موفقیت بزرگ و قابل ملاحظه داشتم. برعکس زمانیکه دعوا مرافه میشه، ولو یه بگومگوی کوچیک باعث میشه همه چی بهم بریزه و خرد و خاکشیر شه. بعضی اوقات فکر میکنم ایکاش طرف هیچ حرف احساسی نمیزد یا نظری بیان نمیکرد. اما مگه میشه؟؟ ذات یه دختر سرشار از احساسات و انرژیه. دلم نمیخواد اینطوری باشه. دلم میخواد همه چی دست خودم باشه. اما انگار نمیشه. انگار وقتی "تصمیم میگیری" احساساتت رو با یک آدم تقسیم کنی باید از خیلی چیزا بگذری و پیه خیلی دردها رو به تنت بمالی. حالم داره خراب میشه. اما میخوام علیرغم این مسئله برنامه هام رو ادامه بدم. اینجور وقتا چنان نیرومندم که نه تاریکی میترسونتم، نه مرگ. می خندم.

هروقت میخوام برم همدان یه اتفاق مزخرف میفته و منو از هرچی مسافرته پشیمون میکنه. همیشه هااااااااا. تا حالا چهار پنج بار اتفاق افتاده و دیگه برام مسجل شده که بایستی بی خیال قضیه بشم.

 واااااااااه. روحم چقدر زخم داره. بقول مریل استریپ Like a bullshit. همیشه حقایق وقتایی که تو عمق هستم خودشون رو بهم نشون میدن. از اینکه مفهومی رو درک میکنم لبریز از آرامش و اطمینان میشم.... در حین حرف زدن، در حین استدلال کردن..... یا بعضا در حال فکر کردن درباره بعضی عقیده ها.....در حال سبک و سنگین کردن جمله ای قدیمی..... به ناگاه یک حقیقت ناب نقاب از چهره بر میداره. میگه علی این منم. ارتباط من با بقیه چیزا این شکلیه. بقیه چیزا رو فلان طور کامل میکنم. دلم میخواد اون موقع گریه کنم. چه زیباست!!!

 یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد.