توی این مسیری که اسمش رو Unplug گذاشته ام اتفاقای جورواجوری میفته. اتفاقهایی که تکون میده. جابجا میکنه. تلنگر میزنه. بعضی اوقات هم..... از بین می بره.

پریشب وقتی از مترو کلاهدوز اومدم بیرون فکر کردم چقدر خوبه که تو خونه بشینم و تلگرام و واتس اپ و ... رو چک کنم، سر صبر و باحوصله. بعد بخودم گفتم نه، الان چک کنم ببینم بچه ها چکار کردن. این شد که سرم تو گوشی بود و داشتم آروم آروم میرفتم طرف خونه. قبل ورود به فلکه نگاهی به خیابون انداختم. ساعت ده بود و فقط ماشینی از دودست میومد. پس با خیال راحت دوباره مشغول گوشی شدم. داشتم به حرفهای بچه ها فکر میکردم و اینکه چی بنویسم که بناگاه حس کردم گوشی از دستم دراومد. هدفونی که تو گوشم بود بشدت کشیده شد و دونفر دزد سوار بر موتور رفتند. اول (ساده دلانه) فکر کردم مثل همکارام که اذیت میکنن الان برمیگردن و گوشی رو پس میدن. یک لحظه بعد اومدم به جهان واقعی و این دفعه فکر کردم ایکاش گوشی رو میداد که به بچه ها بگم من دیگه گوشی ندارم. فعلا پیام ندین تا خودم بگم....

تمام این افکار تو دو ثانیه سپری شد و بعدش شروع کردم به داد و بیداد کردن.....آی دزد......بگیرش.......گوشیییییم........بگیرینش

کمی دویدم دنبالش اما دیدم فایده ای نداره. فلکه بلافاصله برگشت به همون سکوت ده ثانیه پیش. گویی هیچ اتفاقی نیفتاده. تند تند داشتم میرفتم سمت خونه، درحالیکه رگبار فکر هجوم آورده بود به مغزم : حالا باید چکار کنم؟ سیم کارتم رو چطور بسوزونم؟ تلفنی میشه؟ چطور به بچه ها بگم جمله هایی که ممکنه نوشته بشه مال من نیست؟ اووووه.... اصلا شماره بچه ها رو نمی دونم. حالا برم کلانتری و درخواست بدم؟ کلانتری کجا هست؟ برم خونه و زنگ بزنم به گوشیم و با آقای دزد وارد مذاکره بشم و ...

حال عجیبی داشتم. حس رها شدن در اثر تموم شدن یه چیزی. انگار یه باری وجود داشت و الان نیست. حس تازگی. یه جور سبکی. رسیدم خونه. اما هیچ کاری نمیتونستم بکنم. برای اینکه مامان چیزی نفهمه پا شدم کمی تمرین کردم. چای خوردم و بمحض اینکه خواستم بخوابم باز اون حس غریب اومد سراغم. این بار اما حس فقدان بود. حس از دست دادن. حس بی چیزی. فکر کردم مرگ هم همینقدر سریع و بی هوا میاد. غیرمنتظره. کلی کار نکرده داری. هزار جور برنامه ریزی داری. کلی فکر داری که میخوای پیاده کنی. کلی مطلب و فایل داری که مرتب کنی. اما همیشه بخودت میگی حالا وقت هست.... وقتی آقای دزد گوشیمو دزدید خواستم بگم دست نگه دار. بذار به دوستام بگم، بذار باهاشون خداحافظی کنم. اما موتور پرگاز داشت می رفت و نمی ایستاد. شب، گوشیم نبود که باهاش حال دوستام رو بپرسم. بهشون شب بخیر بگم، Chess بازی کنم، خرجهای روزانه م رو بنویسم. فردا صبح گوشیم راس ساعت 5.30 برای آقای دزد زنگ میزنه که از خواب بیدار بشه. Misscall ها و Sms ها برای آقای دزد میره. من باید می پذیرفتم که خیلی اعتماد می کردم، جامعه اونقدر ها هم مطمئن و امن نیست و بایست مواظب بود. صبح فرداش رفتم سیم رو سوزوندم و رفتم بانک تا برای خرید گوشی جدید تحقیقات کنم