کم کم دارم پیر میشم.بهم سخت میگذره.دارم زور میزنم از مامانم اینا جدا بشم.برم و برای خودم زندگی کنم.حالم از همه چیز بهم میخوره.اگه نتونم این وضع رو عوض کنم حتما میمیرم.تو این مدت با یه ببر آشنا شدم.خیلی بامزه هست.و بسیار باهوش.همچنین دوستم rescue گفت که میخواد ول کنه بره.عین Gorilla که ول کرد و رفت.نمیدونم چرا همه بعد از یه مدت ول میکنن و میرن.به احتمال زیاد ایراد از منه که اینجوری میشه.بگذریم.از زندگی شهری خسته شدم.نفسم میگیره.البته باید بگم.هیچ کسی نمیتونه منکر رفاه و تکنولوژی زندگی شهری بشه.اما من ازینکه هر روز صبح بخوام ماسک آدمای خوب رو بزنم و نقش یه آدم بی درد و بی خیال رو بازی کنم خسته شدم.بقول میثم میخوام خودم باشم.زندگی ما داره مارو با خودش جلو میبره.ما داریم پیشرفت میکنیم.اما تو مسیری که خودمون دوستش نداریم.اون موقع ها جمعه ها با احسان میرفتیم کوه.وسط راه از بقیه جدا میشدیم و میرفتیم طرف ایستگاه 5.بعد رو یه قله نزدیک ایستگاه بار و بندیل و پهن میکردیم و بعد از خوردن یه صبحونه تپل احسان میخوابید و من با صدای بلند آواز میخوندم.وه که چه لذتی داشت.و چه سکوتی!!چه آرامشی!!!بگذریم.منم شدم مثل reviere.همیشه موقع خستگی مچ خودم رو میگیرم.یادم میاد اونم هیچ وقت خسته نمیشد.هیچ وقت گله نمیکرد.همیشه عین یه کوه برام پر صلابت بود.بگذریم.

یه وقتایی,یعنی اکثر اوقات به عزراییل فکر میکنم.تا حالا فکر کردین چقدر تنهاست؟؟؟کی دوست داره با کسی که جون همه رو میگیره دوست باشه؟؟؟هرچند که این معنی برای اون که یه فرشته هست صادق نیست.ولی خب میشه تصورش کرد.نه؟؟