بالاخره برگشتم.ساعت٧.٣٠ چهارشنبه بود که هواپیما بزمین نشست.بارون داشت میومد و من درحالیکه ساک سنگینم رو بدوش میکشیدم رفتم طرف یه تاکسی.

- آقا تهران نو میری؟؟سمت سر خاقانی

(سرش رو تکون داد و اشاره کرد که بیا بالا)

-چند میگیری؟

-نه و نیم.

-کله ام گیج رفت (آخه تو بیرجند از این سر شهر تا اون ور رو با ٢٠٠ تومن میشد رفت)

خلاصه سوار شدم و رفتم خونه.بگذریم.بیرجند شهری هست تو جنوب استان خراسان.که جدیدا شده استان خراسان جنوبی.متاسفانه امکانات زیادی نداره و زندگی توش یه مقداری سخته اما بسیار بسیار آرومه.روز اول که رفتیم یکی از مهندس ها گفت "هر وقت میام بیرجند خیلی احساس آرامش میکنم " و من روز آخر متوجه شدم که منظورش چی بود.شبهایی خنک و ساکت با یه آسمون صاف و پر ستاره که فقط جون میده زیرش قدم بزنی و لذت ببری.کار توی کارگاه هم خوب بود.دو سه روز طول کشید تا با بچه ها آشنا و راحت بشم.تنها بدی که داشت خاک و خل بود که اونهم اجتناب ناپذیر بود.یه خوبی دیگه ای که بیرجند داره اینه که فوق العاده بادگیر هست و دائما باد میاد و این باعث میشه که همیشه بتونی کل شهر رو ببینی.علی ای حال هرچی بگی کم گفتم.یه سری عکس گرفتم که در ضمن اونها توضیحاتم رو هم میگم.دفترمون تو کارگاهاینجا دفترمون تو کارگاه بود.هرچند که از بقیه جاها تمیزتر بود اما هنوزم پر خاک و خل بود.طبقه همکفاینجا طبقه همکف هست.پنج تا طبقه دیگه بالای اینجا داره ساخته میشه که اونها اداری هستند.پروزه تکمیل شدهاینم عکس کل پروژه که زمان تحویل قراره این شکلی باشه.نمایی از قسمت مدرن شهراین عکس رو از طبقه سوم یا چهارم کارگاه گرفتم.(صافی هوا رو کیف میکنین؟)اینا هم قسمتهای قدیمی شهراینم صحنه هایی از بافت قدیمی شهرخونه ها همه دو طبقه.آسمون صاف و پاکاینم مسجدی که من هر روز ظهر نمازم رو توش میخوندم.البته تو کارگاه یه موکت پهن کرده بودند ولی اونم پر از خاک و گچ بود.این میدونکه میدان اصلی بیرجند محسوب میشه اسمش میدان ابوذر هست و در قسمت شمال غربی شهر قرار گرفته.اینجا هم دورنمایی از جایی نزدیک خونه ای هست که توش بودیم.خونه یک جا جای تر و تمیزی بود.درسته ساده بود ولی تر و تمیز بود.این یکی هم یه عکس تلفیقی هست که از مقبره حکیم نزاری گرفتم.یه حکیم هم عصر سعدی بوده که طبق گفته اهالی اونجا به می و مشروب واقعی علاقه داشته نه شرابی که حافظ ازش حرف میزده.والله اعلم ما فی الصدورنیشخند

یه سری دیگه عکس هم داشتم از پارکی که یکشب رفتم و ارگ بیرجند که دیگه بدلیلی سنگینی بیش از حد صفحه به یه موقع دیگه موکول میکنم.

آخر سر هم میخوام از همه دوستان گلم تشکر کنم که با کامنتهای محبت آمیزشون سختی سفر رو برام آسون کردند و من فهمیدم که فقط برای خوندن وبلاگم به دیدنم نمیومدند بلکه واقعا دوستم داشتند و این خیلی خیلی برام ارزشمنده.واقعا از صمیم قلب تک تکتون رو دوست دارم و دور بودن از شما واقعا خیلی سخت بود.امیدوارم همیشه شاد و سرخوش ببینمتون.