١-تو اردیبهشت که نمایشگاه کتاب بود یه کتاب دیدم که یادداشتها و به نوعی تجربیات یه آقایی رو نوشته بود.امروز تو مجله یه چیزی مشابه همون دیدم که بنظرم جالب اومد.

  • در 15 سالگی یاد گرفتم که مادران از همه بهتر میدانند و گاهی اوقات هم پدران
  • در 20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده ای ندارد حتی اگر با مهارت کامل انجام شود.
  • در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته محروم میکند.
  • در 30 سالگی پی بردم که قدرت،جاذبه مرد است و جاذبه،قدرت زن
  • در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد بلکه چیزی است که خود آنرا میسازد
  • در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبختی در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم،بلکه در این است که کاری را که انجام میدهیم دوست داشته باشیم
  • در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق میفتد و 90 درصد نوع برداشت،نگرش و واکنش نسبت به آن اتفاق است
  • در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان است و پیروی کورکورانه بدترین دشمن آدمی است
  • در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب
  • در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق میتوان ایثار کرد اما بدون ایثار نمیتوان عشق ورزید
  • در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز،باید بعد از خوردن آنچه لازم است آنچه میل دارد را نیز بخورد
  • در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارتهای خوب نیست بلکه خوب بازی کردن با کارتهای بد است
  • در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر میکند نارس است ،به رشد و کمال خود ادامه میدهد و بمحض آنکه گمان کرد رسیده است،دچار آفت میشود
  • در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیاست.

2- چطور بود؟پسندیدید؟کیه که بگه خوشش نیومده؟اما مهم اینه که به این تجربیات عمل کنیم(بقول مهرنوش نهادینه بشه).و اما مطلب دوم که اونم درباره قلب دوم آدمهاست.همه از دکترها شنیدیم که آدمها دوتا قلب دارند(قلب واقعی و پای انسان).اما مطلب من در مورد یه قلب دیگه هست.بنظرم مطلبش ارزش عمیق فکر کردن رو داره.ببینید:

آدمی دو قلب دارد.قلبی که از آن باخبر است.همان که درسینه می تپد،همان که گاهی میشکند.گاهی میگیرد و گاهی میسوزد،گاهی سنگ میشود و گاهی سخت و سیاه،و گاهی هم از دست میرود.....

با این دل است که عاشق میشویم،با این دل است که دعا میکنیم،با همین دل است که نفرین میکنیم و گاهی هم کینه می ورزیم.

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.این قلب اما در سینه جا نمیشود و بجای اینکه بتپد....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد.این قلب نه می شکند،نه می سوزد و نه می گیرد.سیاه و سنگ هم نمیشود،از دست هم نمی رود.زلال است و جاری،مثل رود و نسیم.

و آنقدر سبک است که هیچوقت جا نمی ماند،بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد.این همان قلب است که وقتی تو نفرین میکنی او دعا میکند،وقتی تو بد میگویی و بیرازی او در حال عشق ورزیدن است.وقتی تو می رنجی او می بخشد....این قلب کار خودش را می کند،نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت،نه به آنچه میگویی،نه به آنچه میخواهی.و آدمها بخاطر همین دوست داشتنی اند.بخاطر قلب دیگرشان که از بودن آن بی خبرند

3- یه چند وقت هست که میخوام درباره زنها بنویسم.اما کار زیاده و منم باید فکرم متمرکز باشه که همه مطلب رو یکجا روی کاغذ بیارم و بخاطر همین هی عقب میفته.اما میخوام تا یکشنبه تمومش کنم.درباره زنهای ایده آل از نگاه مردان هست.اصلا هم فمینیست بازی یا لج و لجبازی نیست بلکه هدفم رسیدن به نقطه مشترک و از بین بردن سوءتفاهم ها هست

4- بالاخره یک کتاب رو تموم کردم.اسم کتاب 17 اصل کار تیمی از جان سی ماکسول هست.کتاب ارزشمندی هست و من به شخصه با خوندنش خیلی ایده برای کارهای روزانه و نحوه برخوردم با مسائل زندگی گرفتم.اون رو هم به زودی تو اون یکی وبلاگم قرار میدم.