کلید رو چرخوندم و در آهنی خونه با صدای غیژژی که یادگار شوتهایی که با توپ پلاستیکی تو دوران نوجوونی بهش میزدم هست باز میشه و میرم تو.کله ام رو میندازم پایین و از حیاط تاریکمون عبور میکنم و میرم طبقه دوم.مامانم نشسته تلویزیون میبینه.سلام که میکنم زیر لب یه علیک سلام میگه که فقط جواب سلام داده باشه.آخه باهام قهره.منم لباسم رو عوض میکنم و یکراست میرم تو آشپزخونه و ماهی ها رو میندازم تو ماهیتابه و میرم دست و صورتم رو بشورم.بر که میگردم یه ور ماهیها طلایی شده و برشون میگردونم تا اونورشون هم سرخ شه.نمازم رو که سلام میدم شامم آماده شده.

امروز میخوام از تابوهای فرهنگی اجتماعی مون حرف بزنم.یادمه بچه که بودم همیشه بهم میگفتن مادرت رو چند تا دوست داری و تو باید بزرگترین رقمی که رو که بلد بودی به زبون میاوردی وگرنه فرزند ناخلف و نمک به حروم و بی تربیتی به حساب میومدی.اما آیا همیشه پدر و مادر ها درست رفتار میکنند؟الان به این نتیجه رسیدم که نه.و این حرف احمقانه هست که رفیق بی کلک مادره و بهشت زیر پای مادران است و الباقی شر و ور هایی که تاحالا تو کله مون فرو کردن.الان فهمیدم که عقل و تجربه بهترین رفیقمه.امروز فهمیدم که آیه ....وبالوالدین احسانا.....بمعنی اطاعت محض و بی چون و چرا نیست بلکه بمعنای اینه که قاطعانه ولی مودبانه باهاشون مخالفت کنیم.و حالا متوجه شدم که پدر و مادر هم میتونند در حق فرزندشون ظلم کنند.

دیگه خسته شدم ازین وضع.مادرم یک زن 55 ساله فرهنگی عقل کل هست و بقیه موجودات اعم از جماد و نبات و حیوان و انس و جن لافهم و  لاشعور هستند و این وظیفه بر دوش مادر ماست که اونا رو به هدف غایی و مراحل عالی رهنمون کنه . ١٣ ساله دارم وینستون چرچیل رو تحمل میکنم.برای چی؟؟؟؟خیلی حال گیری میشه وقتی بفهمی تمام این مدت چشمهات رو بروی حقیقت بسته بودی و حتی یک قدم هم به پیش نرفتی و دقیقا همون جایی هستی که ١٣ سال پیش بودی.خیلی از دوستان و نزدیکان هم بودند که همچنان اون تابوی مادرانه براشون وجود داره و رفتار من رو ناهنجار،غیر منطقی و ناجوانمردانه میدونن.بارها این کلمات رو شنیدم که " آشتی کن دیگه......من دوست ندارم قهر باشی با مادرت.....حالا یه چیزی شده دیگه سخت نگیر و ازین دست حرفها "برای این دوستان چنین کارهایی تعریف نشده هست و توی قاموس شون هم نمیگجنه بنابراین خرده ای به حرفهاشون نمیگیرم و میدونم از سر دوستی و دغدغه ای که بمن و زندگیم دارند این حرفها رو گفتند.بخاطر همین همینجا ازشون معذرت میخوام و اعلام میکنم که رسما میخوام تا ته خط برم.و اعتقاد راسخ دارم که حرکت کردن در یک مسیر مشخص بسیار بهتر از ایستادن و آرزو کردن و امید الکی دادن هست.

یا رب این نوگل خندان که سپردی بمنش      می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور      دور باد آفت دور فلک از جان و تنش