۶/٨/٨٩ کتابخانه انصار-سه راه طالقانی-تهران-ایران-کره زمین-کهکشان راه شیری
میدانم و میدانیم که همیشه وقتهایی که بر کاری متمرکز میشویم یا در محیط خلوتی هستیم و قصد داریم مشغول فعالیتی که تمرکز و دقت میخواهیم شویم بادبادک خیال هوس پرواز و شیطنت به سرش میزند.چیزهای زیادی داشتم که راجع بهشان بنویسم ولی این یکی شانس بیشتری داشت.به خودم گفتم : " بعدم اسکنش میکنم که دیگه به تایپ هم نیازی نباشه ".و این شد که مطلب اخیر بعنوان یک پست درآمد.
و اما بعد،از ذکر پیش مقدمه و پیشگفتار نویسنده و .... که بگذریم به یاسه مطلب اساسی می رسیم.
١-تمام جهان در حال تعادل است.از ابتدا آشوب بر جهان حاکم بود و از دل این آشوب نظم،وحدت وانسجام پدید آمده.تمای موجودات پیچیده از قبیل انسانها،موجودات،فرآیندها،سیستمهای اجتماعی،اقتصادی و ... در لبه آشوب قرار دارند.مرز بین تعادل و عدم تعادل.
دقت کنید: فرو رفتن یک خار کوچک در پا،یا یک بیماری کوچک چگونه انسان را از مسیر عادی زندگی خارج میکند.یا یک تغییر درجه حرارت هوا به چه سان به انقراض موجودات غول پیکر می انجامد.یا بال زدن یک پروانه چگونه باعث برپایی طوفانی سهمگین میشود.
حال به خودمان بیاندیشیم.ما چه هستیم؟کجای این معادلات قرار داریم؟وقتی کاخ آمال و آرزوها،امپراطوری قدرتی که برای خودمان بنا کرده ایم یا ساختمانهای فوق نیرومندی که خیال میکنیم در برابر زلزله
6543218798 ریشتری مقاومت میکند به راحتی و با یک حرکت کوچک قابل انهدام است چرا اینگونه زندگی میکنیم؟چرا حق دیگری را برای زودتر سوار تاکسی شدن پایمال کنیم؟بهمین صورت دعوا سر نوبت در صف نانوایی،سلام نکردن مرئوس به رئیس،نگاه چپ چپ کردن به کسی،پیچیدن جلوی هم سر چهار راه و هزاران مثال دیگر که این مقال حوصله آنرا ندارد.چرا؟؟ایکاش باورمان میشد و یقین پیدا میکردیم که آنچه باید به ما برسد میرسد.اگر قرار است من مولتی میلیونر بشوم میشوم.لازم نیست همکارانم را زیر پا له کنم.اگر قرار است ماشین من در آینده پیکان باشد اینگونه خواهد شد.من همان خواهم شد که دوست دارم باشم.آینده من فقط و فقط در دست خود من است.اکثر حوادث و اتفاقات آتی در دستان خود من است و دنیا بشدت روی حساب و کتاب است.بنابراین حرکات،تلاشها،زیرکی های ما،ترفندها و تمام دغل بازیهای ما در برابر معادلات فوق پیچیده طبیعت کاری از پیش نخواهد برد.پس حرص نزنیم.بدی نکنیم.حسد نورزیم.حسودی نکنیم و ....آدم باشیم بقیه اش جفت و جور میشود.وظیفه ما این است که در این عالم درس بگیریم و کامل شویم.
"کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ،کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم"
2-معمولا وقتایی که چشمهایم خسته هستند به یک نقطه خیره میماند و شروع میکنم اتفاقاتی رو که در طول روز افتاده به دیدن یا یک رویا میبینم.چشمهام باز هستند ولی صحنه های واقعی را نمیبینند.من مشغول دیدن فیلم هستم.دیروز که داشتم میرفتم دکتر سر راه از کوچه ای عبور کردم که درختان چنار بلند و درهم تنیده ای داشت که ناگهان الهام آغاز شد.
در کوچه ای بودم با همان درختان چنار بلند که برگهای زردشان کناره کوچه را پوشانده بود.هوا ابری و گرفته بود و قدری باران بوی خاک را حسابی در فضا پراکنده بود.هوا خنک بود و من ژاکتی به تن داشتم.کمی در کوچه به پیش رفتم و زنگ خانه ای دو طبقه با نمای سنگی قدیمی را زدم.در باز شد و من یکراست به طبقه دوم رفتم.مهمانی برپا بود و نور زرد لوستر در آن هوای نیمه روشن حس آرامش و گرمی خاصی را القا میکرد.همه سرشان به کار خودشان بود و من در عین غریبگی احساس تنهایی نمیکردم.موزیک در حال نواختن بود و زنان و دختران و هرکه آنجا بود در حال خنده و گفتگو بودند.با لباسهایی رنگارنگ و کمرهای باریک و سینه های گرد و چشمان سیه فام و عطرهایی که هنوز مسحور بوی آنها هستم.
اینجا بودم که فیلم قطع شد ولی حس لذتبخش و نیرومندی که در پی داشت ناگفتنی و فوق العاده واضح و ملموس بود.بنظرم رسید که انسان به هیچ وجه نمیتواند حیوان ناطق باشد.شاید در حالات پستی و دنائت از حیوان سخیف تر و نازل تر باشد اما حالتهای روحانی و عالیه انسانی در هیچ شرایطی با حیوانات قابل قیاس نیست.حتی همبستر شدن هم باید انسانی باشد.باید مثل شعر در درون جاری شود و کشش و جذبه ایجاد کند.
"شاید در چاپهای جدید ،این جمله از اشعار سهراب حذف شده باشد.اما در شعر صدای پای آب میگوید : چتر ها را باید بست ، زیر باران باید رفت . فکر را ، خاطره را زیر باران باید برد . با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت . دوست را ، زیر باران باید دید . عشق را زیر باران باید جست . زیر باران باید با زن خوابید . زیر باران باید بازی کرد . زیر باران باید چیز نوشت ، نیلوفر کاشت."حرفهایم در مورد سکث بسیار است اما حیف و صد حیف که جامعه خر متعصب ما تاب این سخنان را ندارد و فیلترینگ کثیف مخابرات هرگونه لغتی که نزدیک به اینگونه مسائل باشد منهدم میکند.ما هم از سکث همین را آموخته ایم که شلوارمان را پایین بکشیم و کارمان را بکنیم و بعد هم برویم سراغ کار دیگر.درست مثل شاشیدن.نمیفهمیم که بابت احساسات و عواطف و لطافتی که این میان لگدکوب میشود بهایی سنگین پرداخت شده و نباید اینگونه آسیب ببیند.بگذریم.......
3-به ساعت نگاه میکنم.درست یک ساعت از آغاز نوشتنم میگذرد و من خیر سرم آمده بودم درس بخوانم.سومین مطلب به یادم نمی آید.سرم سنگین شده که خیال میکنم از اثرات قهوه باشد،احتمالا over dose شده ام.بجایش به این فکر میکنم که در آغوش کشیدن کسی که دوستش داری چقدر سیرین و لذت بخش است.تو گویی تمامی احساس و حرفهایت به یکباره به منتقل میشود و طرفت هم فهمش میشود که درونت چه آتشی برپاست و چه شوقی از هزارتوی قلبت بیرون می آید.