دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی

و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد

١- جدیدا دارم بزرگتر میشم و چیزای جدیدتری میفهمم و این باعث شده که آرومتر و شادتر باشم.دیگه به این راحتی عصبانی نمیشم.اگه کسی ظلمی در حقم کنه کمتر به انتقام و تلافی و ... فکر میکنم.این حس و این لحظات رو دوست دارم.کاری به کسی نداری و به یه جور انفکاک و انقطاع میرسی.بقول گیلاس این موقعها جون میده برای اینکه آدم بمیره.وقتی تعلقی به چیزی نداری.وقتی همه چیز رو میتونی شناور ببینی و در عین علاقه و عاطفه شدید بهش دل نبندی.الان تو دوران ترس شفاف هستم.میگم ترس چون همیشه ورود به یه دنیای جدید و مکان جدید ترسناک و عجیب و غریبه و تا بیایی و بهش عادت کنی یه کم طول میکشه.باید یاد بگیرم که خیلی چیزا تو دنیا برای عاشقی هست اما باید بدونی که یه روزی میزاری و میری
٢- سه روز پیش به دیدار یکی از خانمهایی رفتم که قبلا تو شعبه همکار بودیم.خدایی اش خانم خوبی هست و من از دیدن اخلاق خوبش کیف میکردم و قلبا دوستش داشتم.حامله بود.بعد از چند سال که با دوست پسرش ازدواج کرده بود حالا تصمیم گرفته بودند بچه دار بشوند.اول فکر کردم اشتباه میکنم اما نه ...اشتباه نبود.حس عجیبی داشتم که تا اون موقع تجربه نکرده بودم.نمیدونم چی هست و نمیتونم توصیفش کنم.آیا من نسبت به اون زن یه جور حس تملک داشتم؟نمیدونم،شاید.اما الان میفهمم اینم یه جور وابستگی بوده،از همون ترسهای شفاف که در بالا گفتم.اما هنوزم که هنوزه اون زن رو دوست دارم.اصلا هم برام مهم نیست که چی پیش خودتون فکر میکنید.فکر میکنید من هرزه ام،من عمل منافی عفت انجام داده ام،من به حقوق خانمها تجاوز کردم یا هر چیز دیگه.من از خلوص نیت خودم نسبت به اون زن مطمئنم.
٣- توی زندگیم آدم کمرویی بودم که علت عمده اش بخاطر دور بودن از اجتماع بوده.هنوزم گاها یه رگه هایی ازش میبینم.کلا توی 29 سال زندگیم با 4 زن و گیلاس ارتباطی نزدیک داشته ام و با 7 دختر نیم بند دوست بوده ام و هر دفعه چیزهای جدید و تازه ای یاد گرفته ام.اعتقادم اینه که هرکسی که تو زندگیم وارد میشه اومده که یه مهارت یا چیزی رو که بلد نیستم بهم یاد بده.اگه به دخترها به چشم وسیله نگاه نکنیم خیلی چیزها میشه ازشون یاد گرفت.
۴- چند وقت پیش گیلاس بهم میگفت که مردی رو بخاطر اینکه لپ دختر بچه ای رو کشیده به جرم تجاوز جن سی محکوم کرده اند.من اونموقع چیزی نگفتم ولی فکر میکنم نگاه به چشم بد نه به یک زن که به هرکسی تجاوز محسوب میشه.اما درمورد یک دختربچه که مسلما اینقدر زیبا و خواستنی هست که بغلش کنی،بچلونیش و نازش کنی شاید زیاد صادق نباشه.همونطور که وقتی یک گل رو میبینی از بوئیدنش سیر نمیشی یا وقتیکه به دوستت نگاه میکنی و عمیقا ازینکه باهاش هستی احساس خوشبختی میکنی و او بهت زده نگاهت میکنه و می پرسه چیزی شده؟ و تو سری تکون میدی و در افکار خودت غرق لذت میشی
۵- چند شب پیش که از سر پروژه برمیگشتم خونه به مادربزرگم سری زدم که طبقه پایینی ما زندگی میکنه.هروقت می بینتم ابالفضل رو هزارتا قسم میده که یه زن خوب نصیبم کنه یا اینکه عاقبت بخیر بشوم.بنده خدا ٨٠ سالشه و فوت پسر و همسرش حسابی شکسته شده.ایندفعه که داشت دعا میکرد و قسم میداد یه لحظه فکر کردم اگر فوت کنه چقدر دلم براش تنگ میشه و بعد باین فکر کردم که چقدر خوب میشه که آدم جوری زندگی کنه که آخر سر همه بخاطر خوبیها و خوش اخلاق بودنش دلشون برای نبودن آدم تنگ بشه و این یعنی همون آرامشی که آدم دم مرگ بهش نیاز داره.
۶- این چند وقته دلم خیلی تنگ بود.کار هم داشتم ولی دستم به نوشتن نمیرفت.ببخشید زیاد شدلبخند