فرجام کار یواشکی من

بعضی اوقاتم اینجوری میشه دیگه.نشد که بشه.از تمام کسانی که قول همکاری داده بودند و خیلی اظهار خوشحالی کردند ممنونم و تشکر میکنم و شخصا از سرکار رفتنشون معذرت میخوام.من نمیخواستم اینجوری بشه و قرار هم نبود که اینجوری بشه اما شد دیگه.بخدا تمام تلاشم رو هم کردم.دنبال ... و .... و .... هم بودم و اکثر چیزا فیکس شده بود.چقدر در مورد چگونگی قضیه هم فکر کرده بودم و حتی دوستان چه پیشنهادهای خلاقانه ای دادند.حتی تلاش هم کردم که زمینه اش فراهم بشه اما بقول مولانا :

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود.......یعنی از هر دری که وارد شدم دیدم هیچ رقمه راه نمیده.

خلاصه اینکه حال خودم هم از همه تون بیشتر گرفته شد چون خودم خواستم که باشه.امیدوارم اگر هرجا رکب خوردید متوجه باشید که دنیا به آخر نرسیده و میشه از یه راه دیگه جبران مافات کرد.

مریم جان قرار نبود بهم بخوره.بعدا،اینجوری شد.اراده من توش دخیل نبود

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهسا

چه اشکها که در گلو رسوب شد نیامدی چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی تبر به دوش بت شکن ,خلیل آتشین سخن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه برای عده ای ولی چه خوب شد نیامدی[گل] این عید بر شما مبارک

مهسا

پس که این طور!!!! من فکر کردم جریان اون وبلاگ جدیدت بود فکر کردم منتفی شده جریان برای همین پرسیدم ببخش اگه ناراحت شدی.ولی من خیلی هم فضول نیستم.[خجالت]

نانی آزاد

باري ديگر به ديدارت آمدم و سوغاتم سطرهاييست كه نوشته ام منتظرم بيا و بخوان[گل]

افسانه رضايي جون

مي روم خسته افسرده وزار سوي منزلگه ويرانه ي خويش به مي برم از شهر شما دل شوريده وديوانه ي خويش مي برم تا كه در آن نقطه ي دور شستشويش دهم از رنگ نگاه شستشويش دهم از لكه ي عشق زين همه خواهش بي جا تباه مي برم تا ز تو دورش سازم زتو ،اي جلوه ي اميد محال مي برم زنده بگورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك آه،بگذار بگريزم من ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد واز شاخم چيد شعله ي آه شدم ،صد افسوس كه لبم باز بر آن لب نرسيد عاقبت بند سفر پايم بست مي روم ،خنده به لب ، خونين دل مي روم از دل من دست بدار اي اميد عبث بي حاصل