قصه سوختن

حسب حالی ننوشتیم و شد ایامی چند    قاصدی کو که فرستم به تو پیغامی چند

تو این مدت حسابی حالم گرفته بود.کیانای گلم داشت میرفت.منم داشتم میمردم.هر وقت email میداد یا sms میزد بهش میگفتم هیچی نیست.حالم خوبه و همه چی مرتبه ولی خدا میدونه چه آتشی تو دلم به پا بود.همه دوستام بهم گفتن ول کن.وقتی اینجوری میگه خب نمیخوادت دیگه.اما دل من این چیزا سرش نمیشد.خدایی اش کدوم آدمیه که بتونه دلش رو مجبور کنه که عاشق نشه.یه روز برگشتم بهش گفتم کیانا جان من کجا رو اشتباه کردم و جوابی که بهم داد که کاملا بهت زده شدم.گفت تو اشتباه نکردی,من دارم اشتباه میکنم و وقتی متوجه میشم که دیگه دیر شده.منم در جواب هر اون چیزی رو که تو این مدت یکی دو ماهه رو دلم مونده بود بهش گفتم.گفتم که عاشقانه و با تمام احساسم دوستش دارم و مثل یه تیکه برلیان برام ارزشمنده.بهش گفتم که تو این مدت چقدر بهم سخت گذشته و دائما به فکر اون بودم.ایکاش بیاد و حرفهاشو بهم بگه.همش فکر میکنم یه چیزی هست که هنوز بهم نگفته.یه چیز مهم و تاثیر گذار.کیانای گلم,میدونم میایی و وبم رو میخونی.میخوام بدونی که این سوختن از هر آرامشی لذت بخش تره و من با همه قلبم  منتظرت میمونم.چون به عشقت ایمان دارمقلبقلبگلگل

/ 0 نظر / 7 بازدید