تنهایی

Gateway پنج شنبه بیست و هشت فروردین نود و سه. ساعت 12 و 35 دقیقه

چقدر از تنهایی ام می ترسیدم. اینکه همه برن و تنهام بذارن برام یه کابوس بود. برای همین و علیرغم میل باطنی ام به هر قیمتی شده سعی میکردم همه ازم راضی باشن که باعث می شد سخت اذیت بشم. سعی میکردم ناراحتی ام رو نادیده بگیرم.

بعد از عید، فکر کنم روز هفدهم یا هجدهم بود که زنگ زدم بهش و گفتم: کجایی؟ خبری ازت نیست. درجواب گفت: خب من گفته بودم اگه نیای تموم میشی. الان هم تموم شدی....

مسلما حس جالبی نداشتم. ضمنا حرفی هم نداشتم که بگم. هرچند که خروارها حرف داشتم اما نزدم. حس کردم دارم حرفهام رو میریزم تو جوی آب...... پس به سمت گل تنهایی می پیچی. دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی و...... و من رو ترسی شفاف فرا گرفت.

بعدش بارها خواستم برگردم اما برنگشتم. و آگاهانه انتخاب کردم که تنها بمونم. شد که کسی دیگه رو پیدا کنم و تنها نباشم اما نخواستم. الان که دارم این رو می نویسم ( بیست و هشت اردیبهشت. ساعت 17 و 7 دقیقه ) هنوزم درد دارم. هنوزم دارم رنج میکشم. اما خب پیشرفتهایی هم کردم.

تنهایی تئاتر میرم. تنهایی میرم رستوران. تنهایی نمایشگاه نقاشی میرم. ساعت 5 صبح پا میشم و میرم ورزشگاه شیرودی و تنهایی ورزش میکنم. تنهایی کلاس میرم. تنهایی توی هوای خوب قدم میزنم. تنهایی قهوه می خورم. تنهایی میرم بام تهران و از اون فضای پر انرژی لذت می برم. تنهایی............. منو نکشت. وقتایی که بیرون خونه هستم اصلا حس ناراحتی ندارم. دائم چیزایی رو می بینم که حس خوب در من القا میکنه و بهم نهیب میزنه که ببین.... هی منو نگاه کن...... من هنوز دنبال زندگی ام......... تو هم بایست اینطوری باشی.

به این نتیجه رسیدم که حرکت داشتن برای انسان بسیار حیاتی هست. البته قبلن میدونستم و شنیده بودم، اما این دفعه با گوشت و خونم درکش کردم. باید زنده موند، حتی اگه بارها و بارها زمین بخوری. مثل درخت سیب که تو هر بهار باز شکوفه میده.

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پری گلی

بله.کاملا درسته...تنهایی آدم رو نمیکشه و بعضا برخی کمالاتم درون آدم شکوفا میکنه.اما...اما داره...اونم اینه که در هر صورت همیشه یه چیزی کمه... وقتی تنها نبودن رو تجربه کردی،دیگه مشکله که بتونی از تنها بودن تمام قلبت رو خوشحال کنی. گرچه من آرزو میکنم در هر حالی که هستین تمام دلتون یه لبخند بزرگ باشه.[لبخند]

eli

رنده گفت : چه بویی چه آفتابی آه بهار آمده است و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت پرنده از لب ایوان پرید مثل پیامی پرید و رفت پرنده کوچک بود پرنده فکر نمی کرد پرنده روزنامه نمی خواند پرنده قرض نداشت پرنده آدمها را نمیشناخت پرنده روی هوا و بر فراز چراغهای خطر در ارتفاع بی خبری می پرید و لحظه های آبی را دیوانه وار تجربه می کرد پرنده آه فقط یک پرنده بود...

faramoosh shode

saalam ali jan na esm moheme na rasm mohem ine ke delet chi bekhad harchi kamtar bekhad kamtar azyat mishe vay be inke khastehaye adama az ham ziyad she man khodam hame chizo ba maghzo ostekhoonam dark kardamo be in natije residam ke eshghe vagheyi ro mishe ba tanha boodan tajrobe kardo be eshghe balatari resid

faramoosh shode

salam ali jan manam ghablan ashegh shodam delo imanamo dadam paye eshgham ama heyf.... un eshgh hanoozam to delame ama ye eshghe mamnooast man rah miram harf mizanam mikhandam doostaye ziyad daram zendegimo mikonam ama un eshgh hanoozam pa barjast shayad bavaret nashe ama ye takhte sange bozorg gozashtam roo tamame voosate delam ba entekhabe khhodam chon rooham kesheshe azar nadare chon rooham khoord shode va hezarta chon dige.....

پری گلی

[لبخند]علی بعدش چی میشه؟ منظورم بعد از این احساس عاشق شدنه؟ بعدش که مدتی زندگیت پر از هیجان و کشش و لذت شد چه اتفاقی برات میفته؟ جا میزنی؟ می مونی؟ تموم میشه؟ بیشتر میشه؟ واقعا دلم می خواد بدونم بعد از عاشقی که عاشقشی چه اتفاقی میفته

پری گلی

[متفکر]یادم نیست تیک خصوصی رو برای هر دو زدم یا نه.تصمیم به نمایششون با خودتون

faramoosh shode

salam ali jan midoonam eshtebahe ama che konim ke adama asheghe eshtebah kardano kur kurane rah raftanan hame chizo midoonam ama inurii ke hastam aroomtaram

دست کوچولو

سلام , مرسی که بهم سرزدی , در مورد این پستت باید بگم که خیلی خوبه که اینطوری میتونی باشی. من تنها نمی تونم اینکارارو انجام بدم. فقط تنها می تونم تنها باشم. [نیشخند][نیشخند] نمی تونم کوه برم , رستوران برم. خیلی باحالی که تونستی بری و اینکارارو انجام بدی. موفق باشی و پیروز

elena

که خودت انگشت به دهان می مانی...!! گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ... گاهی..!! پشیمانی از کرده و ناکرده ات... گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که... گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری وگوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی... گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

مریم

:) از آرامشی که به وسیله نوشته هات بهم میدی ممنونم =) اگرچه میدونم واسه آروم شدن خودت مینویسی اما وبلاگت واسم مثل راه رفتن زیر بارون میمونه =) از اینکه مطالبت رو میخونم و حس میکنم فقط من نیستم که اینطوریم آرامش میگیرم :) ممنون :) واقعا مثل یه بزرگتر راهنماییم میکنن نوشته هات :)