بیست و نه اسفند نود و دو

1- تو یه کتاب که اسمش رو یادم نمیاد (احتمالا درباره فلسفه ذهن یا یه کتاب روانشناسی) یه عکس کشیده بود که یه شکم و دو تا پای دراز شده رو نشون می داد و مرادش این بود که زاویه ادراک هرکسی برای خودش منحصر به فرد هست. الان که فکر میکنم می بینم چه تنهایی بزرگی در درون همه ماست. فکر کردن به اینکه کسی مثل تو فکر نمی کنه، کسی مثل تو نمی بینه و نمیتونی بطور دقیق ادراک و استنباطت رو برای کسی توضیح بدی. وقتی میخوایم به کلمات متوسل بشیم که قضیه از اینم حادتر میشه. رومن گاری از زبون "لنی" قهرمان داستان "خداحافظ گری کوپر" میگه "تا زمانیکه اون دختر نمیتونست به زبون ما حرف بزنه همه چیز رو به راه و ایده آل بود چون تمام حرفها، احساسات، پرسشها و روابط محدود میشد به نگاه. اما وقتی زبونمونو یاد میگرفت همه چی بهم میریخت و وقت اون بود که ازش جدا بشی......" مگه چند نفر میتونن بتهوون باشن که حس رو از طریق موسیقی انتقال بده؟ مگه چند نفر میتونن لطافت برگهای نورس کرک دار و نرم چنار رو با عکس نشون بدن؟؟ چه تنهایی بزرگی..... آدم از درون میخواد منفجر بشه. چه فشاری....

2- من از اولشم معتقد بودم که عشق بهترین معیار و محک هست برای شناخت آدمها. حالا  ممکنه نظرم درست یا غلط باشه اما من بهش معتقدم. با هرکسی بودم سعی کردم مثل خورشید باهاش تا کنم و بی محابا و دست و دلبازانه بهش عشق ورزیدم (البته قطع به یقین این حرف چیزیه که من از خودم میگم. شاید کسی پیدا بشه و ایراد بگیره که خدایی با من اینجوری نبودی). بعد از این شروع گل و بلبل مدتی عقب می رفتم و می نشستم به تماشا. معمولن چهارجور اتفاق میفتاد. یا طرف ککش هم نمیگزید و میگفت برو به سلامت، خیر پیش. یا اونم یه مدت ساکت میموند و منتظر میشد تا بازم من برم جلو. یا بعد مدتی برمیگشت میگفت چی شده؟ اون موقعها فلان طور بودی، الان اینطور شدی. منو جور دیگه ای دوست داشتی. این دسته بعد توضیحات من یا می فهمیدن و دوستی جلوتر میرفت یا قیافه حق به جانب به خودشون میگرفتن و بهانه تراشی میکردن و هیچوقت فکر نمیکردن که شاید باید کمی به خودشون فکر کنن و حتی شده یک درصد حرفهای منو جدی بگیرن.

و نهایتا دسته چهارم که خیلی کم تو ادمها پیدا کردم دسته ای هستن که انگار پیمان ابدی با روحت بسته اند. آدمهایی که ذاتا خورشید هستن و با وجود عقب نشینی من اونا جلو میان. ادمایی که به قلبشون نگاه میکنن نه اینکه یه گوشه صم بکم بشینن تا مغزشون دستور بده. اتفاق افتاده که من مرده باشم و این آدما کماکان میان پیشم. حتی شده با یه اس ام اس، حتی شده با یه خسته نباشی. گاها شده بزور از تو لاکم درم آوردن. آدمهایی که به جدایی اعتقاد ندارن و دوستی براشون "تا" نداره. من جونم برای این دوستها در میره.

3- بچه های Gateway تقریبا منو میشناسن. اما تو هر کافی شاپ یا رستورانی که تنهایی میرم انگار نه انگار که اونجام. برعکس وقتی با یه دختر میری یه جایی چنان بسمتت هجوم میارن که انگار اون دختر غول مرحله ی آخره  :(((((( F.C.U.K

وقتی بدون دختر میری یه جایی انگار نیستی. کسی تحویلت نمیگیره. باید التماس کنی که گارسون بیاد سمتت. آخه این درسته؟؟؟؟

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدخت

عشق فقط درد دارد وبس.تنها باشی آرام تری بگدار مردم هرچه یخواهند فکر کنند چه اهمیتی دارد

faramoosh shode

salam dar moghabele harfat hangam ke che tarze fekre jalebi dari ama door neshestano negah kardan be tarafe moghabel kare adamo sakht mikone ama vase shenakhte eshghe vagheii lazeme rasti age tarafe moghabelet daste 4 bashe bade inke eshghesh behet sabet shod chikar mikoni? man zarbe khorde hameye alamam ...

eli

پاره ای لحظه ها چه کشنده اند.کاش می کشتند،نه،نمی کشند.کشنده اند.به دشنه ای آسوده ات نمی کنند.به دود عذاب،خفه ات نمی کنند.تا خفگی،تا مرز خفگی می کشانندت و همان جا نگاهت می دارند.چنان که انگار میان آتش و دود،حلق آویز مانده ای.سینه ات از دود داغ پر شده است و چشمهایت-دو لخته ی خون-در عذاب آتش می سوزد.

faramoosh shode

adami ke hacheghadr khoobi mikone baz choobesho mikhore har kari mikone dide beshe nemibinanesh har ghadamesh pore bad biyariye age zarbe khorde alamo adam nist pas chiye?

دختر ایرونی

خوب مینویسی ها وقشنگ اما فکر نمیکنی قلمت خیلی پیچیدس آدم فکر میکنه میخوای معلوماتتو به رخ بکشی ببخشید با کمال احترام این عرض میکنم اخه به نظر من ساده نویسی قشنگ تره و طرفدارش بیشتره

پری گلی

[پلک]سلاااام... میخواستم کلی چیز بگم اما جواباتون به کامنتا رو خوندم.الان میخوام ارجاع بدم به صحبتای خودتون.[لبخند] ولی در هر صورت اینو میگم که زمانی که ما یاد بگیریم به هر کس به اندازه ی ظرفیتش و به شیوه ای که براش قابل درک باشه عشق بورزیم این مشکلات کم رنگ میشه.کمی حوصله میخواد و ما آدمهای بی حوصله ای هستیم.

elena

آدما یاد میگیرن خیلی چیزارو.اما به چه دلیل؟ به این دلیل که تو حالت کلی کیفیت زندگیشون بهتر شه و از اون معلومات تو زندگیشون اسسستفاده کنن.آدما آفریده نشدن واسه آزمون و خطا روی دیگران! بیشتر عمر میکردیم؟؟؟ مثلا 700 سال؟.......! ...زنها نیمه ی روشن دنیان.خدا به دنیا رحم کرد که زنا رو آفرید

ویدا

سلام علی اقا دوست قدیمی وبلاگم من همون کسی هستم که به اسم بتینا میشناختیش خیلی وقت دیگه سراغی از ما نمیگیری منم الان رفتم تو کامنت هذ ی قدیمیم پیدات کردم خوبید[گل][قلب]

پری گلی

[لبخند]ما استاد از دست دادن زمانیم علی. این دوستمون درست میگه.هرقدر هم که طول بکشه ما همین آدم ها باقی می مونیم.با افکار زیبا و سخن های عمیق اما عمل ناقص،تصمیم های عجول...عشق ورزیدن های از سر خودخواهی. چه میشه کرد...همه ی ما که ناطقان خوبی هستیم و خوب هم می نویسیم،تو جریان زندگی شخصیمون کمتر مثل افکارمونیم و این دقیقا نکته ی بی فایده بودن طولانی شدن سال هاست.البته به عقیده ی من[چشمک]

پری گلی

[لبخند]درست میگی...در بدبینانه ترین حالت هم باز هر نسل رویای تازه ای خواهد داشت و این امیده. ذهن ریاضی وار شما تغییر رو راحت تر میپذیره.پس شاید اگه بیشتر عمر میکردیم روند یادگیری نسل ها سریعتر پیش میرفت. اما یه کم به حقیقت حال حاضر نگاه کن علی. نسل من با نسل تو زمین تا آسمون فرق داره تو رویکردای زندگیش. ما آدمای بی حوصله ای هستیم و شما عموما به دنبال حس کردن بیشتر لحظه ها.شاید نسل بی مطالعه ی عجول من میتونست بهتر ازین ها بشه.اما نشده و این تو نسل های بعدی اسف بارترم شده. حرف من همینه.شاید توی قاعده باید بهتر بشیم اما اونچه که رخ میده معمولا خلاف قاعده بوده.