گذر از مه و نور و شن و عطر خنک جنگل

1- دوباره میرم کلاس TA. اونم با Bobbie. تو این مدت کلی روزمره گی داشتم که قابل نوشتن نبود. اما چیزای زیادی هم یاد گرفتم. رفتم سراغ سهیل. با سهیل راحت ترم. علیرغم اینکه اولین باری که سخنرانیش تو شبهای ایمان و توانگری شنیدم فکر میکردم ورود به ذهنیاتش و درک حرفهاش مشکل باشه ولی نبود. صمیمی تر از شیری دیدمش. تصحیح میکنم. سهل تر از شیری و دم و دستگاهش دیدمش. فعلا دارم پایین و پایین تر میرم. چیزی که سهیل یادم داد این بود که وقتی پایین میری سعی نکن به زور بیایی بالا. سعی نکن الکی خوشحال شی. کارایی کنی که خوشحال شی یا این غم و غصه و پایین بودن از بین بره. بره تو پس زمینه زندگیت. ازش فرار نکن. آره.حالا که اومدی پایین، بمون. بذار چشمات به تاریکی عادت کنه. اگه تاریکی مطلق هست و چشمات نمی بینه بازم صبر کن. چشمات کار نمیکنه.... حس و درک شهودیت که از بین نرفته. قبول دارم موندن تو تاریکی سخته. قبول دارم آدم دور و برش رو نمی بینه، می ترسه، دستش به جایی نمی خوره. تکیه گاهی نیست. هیچی نیست. خودتی و خودت.....

سردت نیست. گرمت هم نیست. فقط سکوته و سکوت و سکوت. بایست جلو بری. باید با خودت خلوت کنی. خودت رو بشنوی. دردهات رو بشنوی. زخمهات رو ببینی. و بپذیری که زخمی. ناراحت نشی... به هیچوجه... بپذیری که زخمی ای . این همه مدت فرار کردی. تن و بدنت به همه جا کشیده شده. تو راه به در و دیوار خوردی. یا بقیه زدنت. چه دانسته.... یا نادانسته.... و زخمی شدی. زخمت رو لمس کن. بشناسش. و درکش کن. واقعا درکش کن، نه اینکه ادای درک کردن رو در بیاری. و وقتی شفا پیدا کردی برگرد بالا. اون موقع دیگه اراده نمیکنی برگردی بالا. ناخودآگاه میایی بالا.

امروز یعنی شنبه دوازده دی نود و سه فمیدم که زندگی و روند جهان بسمتی هست که همه چیز برگرده به اصل خودش.

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش بازجوید روزگار وصل خویش

همونطور که اگه یه تکه از زمین رو ول کنیم به حال خودش "به مرور" و " ذره ذره" خودش رو ترمیم میکنه و برمیگرده به حال اول خودش. قطعا طول میکشه اما جریان پایداره. متوقف نمیشه. حالا فکر کنید که مسیر زندگی همین کار رو برای ما " ذره ای از جهان" انجام میده. روند زندگی دائم داره بهمون چیز یاد میده. فرصتهایی رو بوجود میاره که مشکلات رو درک کنیم و درمانش کنیم. بعضی اوقات در مقابل چیزی گارد میگیریم و اشتباه مون رو قبول نمیکنیم.

بارها و بارها شده برای خودم اتفاقی افتاده. یه حادثه ای، یه آدمی، یه موسیقی، یه مکانی، یه جمله ای، یه نگاه، یه حرف، یه حرکت صورت و ...و....و.... "حالم رو بد کرده". من رو اسیدی بهم ریخته. دگرگون شدم. نفسم تند شده. ریتم قلبم تند شده. دستم عرق کرده. پاهام به لرزه افتاده...... اما من بهش توجهی نکردم. و این بزرگترین ظلم در حق خودمونه. که به ندای درون مون گوش ندیم. زندگی میخواد ما رو نجات بده. اما ما خودمون باید گیرنده هامون رو تقویت کنیم. باید بشنویم.

2- مطلب این شماره رو برای کسی می نویسم که خوب میفهمه.  و امیدوارم لااقل یه بار امتحانش کنه.

,Do not "DO"

."BE"

3- آدولف گوگنبال میگه " اگه چرایی ازدواج رو بدونیم، با هرنوع چگونگی اون کنار میاییم". این جمله رو خوندم و بعد، به یاد سیل بی پایان حرفهایی افتادم که آشنا و غریبه، بزرگ و کوچیک، پیر و جوون، دختر و پسر و همه انواع بشر سعی در تفیهمش به من داشتن: " ازدواج نکن". کتاب این مرد در واقع جوابی هست به یکی از مسائل عمیق زندگی من. "چرا؟؟؟؟" ازدواج میکنیم؟

خدا جواب سوالم رو فرستاد دم خونمون. ممنونم ازت خدا

4-  وقتی زیاد میری بالا. وقتی فکر میکنی دیگه ته دنیا رو درآوردی و هوا ورت داره که من دیگه پایین بیا نیستم جناب هادس میاد و یک عدد سیلی نقد بهت میزنه که از جو خارج شی و فکر نکنی خبری شده. القصه، تو چکی که این دفه خوردم فهمیدم که "زن" یک ملکه هست. شاید ظرفیت و گنجایش یک ملکه رو نداشته باشه، اما ذاتا یک ملکه به دنیا میاد. و چون این سیستم ذاتی هست از همون اول بلده چطور ملکه بودن رو بازی کنه. در واقع زن ازین لذت می بره که ملکه ای باشه برای مردش. اما......

شکاف عمیقی که این وسط هست اینه که من "هنبوز" با پادشاه درونم ارتباط برقرار نکردم. با پادشاه بودنم، با زیاد بودنم، با در دست داشتن، با مالک بودن، با حضور داشتن کنار نیومدم. شاید مهمترین خواسته برای زن باشه....شابدم اشتباه میکنم، نمیدونم. اما بنظرم میاد که "بودن، برای زن" اون اصل اساسی باشه که بعدا براش احساس یگانه بودن یا تک بودن یا خاص بودن رو بوجود میاره.

من نمی گویم سمندر باش یا پروانه باش

چون بفکر سوختن افتاده ای مردانه باش

/ 11 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

آه که چه حرف قشنگی بود که نقل شد از جناب سهیل :) آدما بیشتر از اینکه به درک شدن توسط دیگران نیاز داشته باشن به درک شدن توسط خودشون نیاز دارن تا به آرامش برسن :)..

eli

مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم با خیال چشم مستت از می و مستی گذشتم دامن گلچین پر از گل بود از باغ حضورت من چو باد صبح از آنجا با تهی دستی گذشتم من از آن پیمان که با چشم تو بستم سال پیشین گر تو عهد دوستی با دیگری بستی گذشتم چون عقابی می زنم پر در شکوه بامدادان من که با شهبال همت زین همه پستی گذشتم پاکبازی همچو من در زندگی هرگز نبینی مگذر از من ای که در راه تو از هستی گذشتم

sepideh

ma ensanha mesle medad rangi hastim shayad range morede alaghe yekdigar nabashim ama roozi baraye kamel kardane naghshhayeman be donbale ham khahim gasht be sharti ke hamdigar ra ta hade naboodi natarashide bashim

eli

زن ها میتوانند در اوج دلتنگی لبخند بزنند…آواز بخوانند…گلهای باغچه را قلمه کنند…غذای دلخواهت را تدارک ببینند…کودکانه با بچه ها بازی کنند… زن ها میتوانند با قلبی شکسته باز هم دوستت بدارند…ببخشند و بخندند… تو از طرز ارایش موهایش…یا رنگ لب هایش…لباسش…یا حتی حرف هایش…هرگز نمیتوانی حدس بزنی زنی که روبرویت ایستاده دلتنگ یا دلشکسته است… زن بودن کار ساده ای نیست…

sepideh

salam ali jan midoonam khobi chon alan ye marhale jelo omadi barat khoshhalam pishrafte bishtareto baz az khoda mikham chon to layeghe bishtar az ina hasti koli harf to delame ke zadani nist baz raftam ro noghte sefr balke paeen tar labam khandoon ama delam viroon kasi nist goosh bede be sedaye khamosham.....

faramoosh shode

salam ali jan gahi paeeni o sili mikhori hich talashi nemikoni vase bala umadan ama sili mikhori nemizaran biyay bala un moghe hast ke taze mifahmi chi shode o kojaro eshtebah rafti ali adama khodeshon masoole tamame balao paeen shodanashoonan gahi enghadr to ojan ke fekre paeen nistan ama faghat ye eshtebah faghat ye eshtebah kafiye ke baese soghot beshe ama uni ke paeene...

faramoosh shode

uni ke paeene ya taze zarbashho khorde hanooz dagheo chizi halish nist ya dardash taze shoro shode va ya dare khob mishe ama jash mondegare ali mundane paeen chenan arameshi dare ke to bala boodan nist inke khodeto bespari be jaryane zendegi o har taraf mikhad beri hata zarabatesh aroom tar az to oj boodane az postet lezat bordam

sepideh

salaaaaaaaam baba kojaee to na posti na javabi vay vay vay che pesare tanbali baba yekam enezhi yekam faaliyat yekarish bokon ali

هانیه

سلام خوبی؟؟ این یکی دوروز برای انجام یه کار شخصی اومدم وبلاگم و سری هم به دوستا قدیمی زدم ظاهرا توهم مثل من دیگه خیلی اینجاها نمیپلکی Anyway اومدم یه دوست قدیمی رو ببینم و برم موفق باشی رفیق