چشم دل باز کن که جان بینی

بالاخره تونستم خودمو جمع و جور کنم و در جواب حرفهای "پری گلی" و "فراموش شده" از دوستان پست بنویسم. و نتیجه اش این شد که می خونین.

1- علی بعدش چی میشه؟ منظورم بعد از این احساس عاشق شدنه؟ بعدش که مدتی زندگیت پر از هیجان و کشش و لذت شد چه اتفاقی برات میفته؟ جا میزنی؟ می مونی؟ تموم میشه؟ بیشتر میشه؟ واقعا دلم می خواد بدونم بعد از عاشقی که عاشقشی چه اتفاقی میفته.
جواب این سوال دو حالت کلی داره. اسمشون رو گذاشتم حالت ایده آل و حالت واقعی. اول حالت ایده آل رو میگم و بعد به رفتار واقعی ام می پردازم.
حالت ایده آل اینه که طرف از رفتارهای من " بطور موضعی و مقطعی" خوشش میاد یا اینکه برای خودش حل و فصل شون میکنه " ........ علی تو فلان رفتارهات خیلی ناجوره اما در کل شخصیتت و وجودت رو دوست دارم و بخاطر همین باهات میمونم........... ". رفتارهای جالب و عجیب من "...... علی تو عجیب ترین پسری هستی که تاحالا دیدم....... " بزودی از بین میره. اگر از بین نمیرفت و طرف بازم می موند اون وقت من وارد یه بازی دیگه میشدم. میگفتم : خب حالا که باهام میمونه باید امتحانش کنم.
تصورم این بود که اگه من بخوام با این طرف ازدواج کنم باید تمام رفتارها و حالتها و حتی انواع و اقسام رفتارهای ناهنجار منو ببینه و لمس کنه. بنابراین می زدم رو دنده آزادی مطلق. بد حرف زدن و شوخیهای نابجا، رعایت نکردن آداب، لودگی، بچه بازی، نقد تخریب کننده، سواستفاده از محبت و گذشت طرف، تحقیر کردن، زیر پا گذاشتن آزادی و احترام طرف و ....
الان که بهش فکر میکنم می بینم واقعا چه موجود کریه المنظر و غیرقابل تحملی بودم. مسلما می تونین تصور کنین که طرف بعد از مدتی دیدن این رفتارها چه حالی بهش دست میداد. مدتی تحمل میکرد و دلشکسته می رفت یا بلافاصله ول میکرد و می رفت. یا من میذاشتم و می رفتم. و دیگه جواب هیچی رو نمی دادم.
یک حقیقت اینجا هست و اون اینکه من درونا از ازدواج ترسانیده شدم. بنابراین به هیچ دختری اجازه نمیدادم بیش از حد بهم نزدیک بشه. به هیچکس اجازه نمیدادم که از اون حریم امن عبور کنه و شخصیت منو بصورت عریان تماشا کنه. بعضی وقتا با دوستا حرف می زنم و بهشون میگم : "آره مسئولیت بزرگیه" " آزادی آدم سلب میشه و به کارهاش نمیرسه "؛ ولی از همین تریبون اعلام میکنم که اینا همه بهانه و توجیه بی اساس هست. " من می ترسم "  

و اما حالت دوم یا رفتار واقعی ام با آدما.
 ببین شخصیت آدما سه تکه کودک، بالغ و والد داره. والد دو قسمت داره : والد حامی و والد نقاد. هرکدوم از این دو هم دو تکه داره. مثبت و منفی. در وجود من والد حامی منفی و والد نقاد منفی بشدت پررنگه. بعد از اینکه عاشق دختری میشدم شروع میکردم بهش محبت کردن. محبت بی حد و حصر. محبت بی دریغ. اینقدر پیش می رفت که دختره حالش بهم میخورد و می رفت. ضمنا من در کنار این محبت انتظار بازگشت داشتم که خب همیشه اتفاق نمی افتاد. بنابراین وقتی میدیدم طرف اهل جواب دادن نیست شروع میکردم به نقد کردن، تخریب کردن و خرد کردن طرف. و بعد هم قیافه حق به جانب میگرفتم که من عاشق واقعی بودم، صادق، ساده و پر از انرژی بودم و دخترا همه نمک به حروم هستن و قدر نشناس و بی عاطفه و فقط دنبال چیزای ظاهری و ....
و این شده بود بازی محتوم من. یعنی به این نتیجه رسیده بودم که دختری روی زمین وجود نداره که اندازه من عشق تو وجودش باشه. و ضمنا فکر میکردم که سرنوشت من تنها بودن و تک بودنه. و این باور رو اینطور توجیح میکردم که من مثل سیمرغ افسانه ای که اینقدر پاک و منزه هستم که کسی در حد و حدود من نیست. و شکست خوردن و خوب شدنم رو هم مثل سوختن سیمرغ تو آتش خودش تصور میکردم.....
خلاصه یه فانتزی امن و شیرین برای خودم ساخته بودم. اما واقعیت مسلما چیز دیگه ای بود. از اونجا که زندگی آدما منحصر به کار و گرفتاری ها و روزمره گی ها ختم میشد شادی و بی خیالی من مثل یه زنگ تفریح براشون تلقی میشد. اما بعد یه مدت دلزدگی شدید بوجود میومد چون طرف از یه آدم بالغ انتظار رفتارهای متناسب و منطقی رو داره. معمولا بعدش جدایی و ناراحتی و افسردگی و .... پیش میومد. و من می رفتم یه گوشه خلوت بدور از همه کس و همه چیز. و اینقدر غصه میخوردم که حال خودم هم بهم میخورد و برمیگشتم اول بازی ( پیدا کردن یه عشق دیگه). همیشه اول نقش کودک رو داشتم و بعد نقش والد. کمتر پیش میومد بالغ باشم. بهرحال تا زمانی که انسان درونش آسیب دیده باشه " ناخودآگاه " تاکید میکنم " ناخودآگاه" بسمت آدمای اشتباه جذب میشه. دنبال رفتارها و منشهایی هست که در خودش وجود نداره. اینه که تا حالا با هر 10 یا 15 نفری که بودم همین نمایشنامه تکرار شده.
بر خودم لازم میدونم که از تمام دوستهام عذرخواهی کنم. در حال حاضر همه چی تموم شده و من کاری نمیتونم براشون بکنم. شاید بهتر باشه آرزو کنم مسیر زندگی شون بسمتی بره که حال روحی شون خوب بشه و گیر آدمی مثل من نیفتن.

2- قسمت دوم این پست به حرفهای " فراموش شده " برمی گرده.

بالاخره به گوشه ای از حقیقت رسیدم. اینکه رفتار انسان باید چه جوری باشه. باید بی دریغ عاشقی کنه؟ نباید عاشقی کنه؟ باید معقولانه عاشقی کنه؟ همیشه برای خودم مثال بارون و افتاب رو می زدم. ببین، بارون رو سر همه آدما میاد. براش فرقی نداره طرف مومنه، مذهبیه، مسیحیه، لائیکه یا.... و آفتاب، آفتاب به همه جا می تابه. نمیگه فقط قله کوهها رو که بلندتر و رفیعتر هستن رو روشن کنم. حتی به عمیقترین دره ها هم می تابه. اما به این فکر نکردم که بارون، پر هست از بارون. آفتاب پر هست از آفتاب. ذاتشه. و چون ازش بینهایت داره میتونه به همه بده و نگران کم و زیاد شدنش نباشه.
حالا به خودمون برگردیم. آیا ما مالامال از عشق و محبت هستیم؟ آیا عشق از سراپای وجودمون لبریزه؟ نه.
پس تا زمانی که خودمون لبریز از عشق نشدیم حق نداریم بی دریغ و بی حساب به دیگران عشق بورزیم. چون در اونصورت بایستی از عشق به خودمون بگذریم که این اشتباه اندر اشتباهه.

3- هفت شب با رویا رفتیم یه جلسه روح نواز و زندگی بخش. اونجا فهمیدم که تنها چیزی که به زندگی رنگ و بو میده اینه که بری دنبال دلت. کاری کنی که دلت خوش باشه. کاری کنی که دلت کیف کنه. این زندگیه. بدور از تمام وابستگیها و گرفتاریها و حرفای این و اون و روزمرگی ها و .... کاری کنی که احساس کنی از خودت راضی ای. تو این جلسه ها دکتری رو دیدم که تو کنیا طبابت میکرد و مستند سازی که باهاش رفته بود میگفت من جایی که دکتر میخوابید نمی تونستم بخوابم. اما دکتر هیچ شکایتی نداشت و تازه کلی هم عشق میکرد که اونجاست. توی این پروسه انواع و اقسام مریضی ها رو میگیره که حتی شنیدنش هم نفس رو تو سینه حبس میکنه. اما چه باک. چنان دلخوش و سرمست بوده که حتی مریضی هم نتونسته از پا بندازتش. خدایی اینا کی ان؟؟؟ یا از اشخاص دیگه ای صحبت شد که تو کاری یا مشغله ای وارد شدن یا اینکه نظریه پرداز حرکتهای بزرگ و گسترده ای هستن ولی وقتی میری تو زندگیشون میبینی کلا در بند چیزی نیست. فقط دنبال دلش اومده. فقط داره حال میکنه با زندگیش. اما باوری که باهاش زندگی میکنن با چیزی که ما فکر میکنیم زمین تا آسمون فرق داره. اونا فقط و فقط دنبال دلشون بودن و اون طوری که دوست داشتن زندگی کردن.

خلاصه اینکه عقاید و رفتارهام رو دارم به چالش میکشم. بقول دکتر ادبی " نو شدن دوباره در مسیر زندگی" . یه جور دگردیسی یا یه سفر معنوی از برون به درون. از نوجوانی بر این باور بودم که هر اندیشه ای باید به چالش کشیده بشه. اگر بتونه جواب چالش رو بده که قویتر و مستحکمتر میشه. اگه نتونه جواب چالش رو بده در اینصورت خود اون چالش تا روزی که چالش جدیدتری بوجود بیاد غالب باقی میمونه. و نهایتا انسان به جایی می رسه که اندیشه ای بالاتر و بنیادی تر پیدا نمیکنه و اونجا مکان امن یقین هست.

 

/ 7 نظر / 14 بازدید
sepideh

salam omidvaram khob bashi ali ba hamon naghdi ke dari ye javab barat daram shodi beheshti khodet midooni az chi harf mizanam

sepideh

yade beheshti bekheyr yadame to neveshtehat gofti mamanam mige mesle beheshti bash ba in tafasir daghighan shodi beheshti chon momkene to in hame adam yeki asheghe to bashe ama baz to rahe khodeto miri....

.

آرزویی می گوید می آیی حسی می گوید کاش نیایی... این دیدارها به کار هیچ دلتنگی نمی آید!

sepideh

roozi ke fekr kardi yekio az tahe del doost dari velesh nakon momkene dobare tekrar nashe adam vaghti to senosale toe fekr mikone hamishe barash pish miad bayad 10 15 sal begzare ke befahmi hamoon ye bar boode ke halet ba chiz digeyi khoob nemishe eshgh yani halet khob bashe pol chobi

پری گلی

علی یکی دو سال پیش زیر یکی از پستات نوشته بودم که مشکل اساسی ما اینه که فک میکنیم همه باید به شیوه ی ما محبت کنن.در حالی که هر کسی شیوه ای خاص برای عشق ورزیدن داره و همینه که آدم ها رو برای ما خاص میکنه. حرفات برام آشناس.منم بی شباهت به این تفاسیرت از خودت نیستم.اما خووب میدونم اگر کمی منصف تر باشی خواهی دید که هر کدوم از اون آدما تلاش خودشونو برای داشتنت و دوست داشته شدن از طرف تو کرده بودن.هر کدوم به شکلی. زیادم نباید به تفکیکای شخصیتی روانشناسا تکیه کنیم.همیشه ممکنه چیزی بر خلاف همه ی قانون ها رخ بده..

رويا

علي عزيزم نمي دوني چقدر غرق غرور مي شم وقتي مي بينم درست فهميدي كجا هستي ميدونم كه درد زيادي رو بايد تحمل كني اما قطب نماتو صحيح گرفتني اشك نكن بهت افتخارمي كنم كه مي توني بالغانه فكركني حتي اگه دردناك باشه يادت باشه درمسير رشد ممكنه بعضي همسفرها رو ازدست بدي جبريل هم تاآسمان سوم بيشتر نتونست با رسول الله همراه باشه دوستان درفرآيند رشد تا مرحله درك شخصيشون همراه توخواهند بود هرگز براي داشتنشون باج عاطفي نده ممكنه تائيداتشون رو ازدست بدي اما باروش درست آدمهاي جديد وارد زندگيت ميشن نگران نباش انقدر از تفاوتي كه درسبكت ايجاد شده درشگفتم و خرسند كه فقط نابغه باهوشي مثل تو مي تونست به اين سرعت راه رو تشخيص بده زنده باد

faramoosh shode

salam ali jan hame adama be shekl khasi bozorg mishano shekl migiran harki yejoor meyar vase eshgh dare be ghol shariati man asheghe toam to asheghe yeki dige va yeki dige asheghe digari va ine ke hame tanhaeeim pas akhare eshghe tanhayee hastesh