بعدها

بعدها که بیام اینجا نوشته هام رو بخونم می بینم یه مدت مدید نبودم. بعد با خودم فکر میکنم که چه مرگم شده بوده که اینهمه مدت مطلب ننوشته بودم. احتمالا یادم نخواهد اومد و سعی میکنم بیخیال قضیه بشم.

رفتیم علم کوه و من ضعیفتر و مغرورتر از اون بودم که بتونم صعود کنم. یه عده آدم جلوم ایستادن و من حقیقتا میترسم وارد حادثه شون بشم ( خسته ام )

خودم رو درگیر کرده ام. شبها ساعت 10 میرسم خونه. البته اعتراضی ندارم. تو فشار بالا راندمان من بالاتر میره.

دیشب موقع برگشتن به خونه دختر بچه کوچکی رو دیدم که موهاش رو دمب اسبی بسته بود و با شور و شوق داشت مداد سیاه و قرمزی رو مادرش براش خریده بود ورانداز میکرد.( خدایی یه لحظه به اینکه چقدر راحت با دیدن دوتا مداد نو به وجد اومده بود غبطه خوردم ) احتمالا کلاس اول بود. یاد حال و هوای خودم افتادم. اول مهر, بوی دفتر و مداد نو, بوی خاص توی مدرسه و آسفالت کردن دهن ناظم و .....

الان سالهاست که دیگه وقتی اول مهر میشه اون حس و حال سراغم نمی آد. اون دلهره, فکر درس خوندن واسه امتحان و تحمل کردن درسهای مزخرفی که الان یه سر سوزن هم بدرد نمی خوره.

زندگی داره میگذره و من جدیدا فهمیده ام هرچی پیرتر میشی انگار آهنگش سریعتر میشه. کسی میدونه سیگار مونت کریستو رو کجا میشه پیدا کرد؟؟

/ 5 نظر / 2 بازدید
غزل

چقدر نوشتت متفاوت شده... چرا نیستید؟؟؟؟؟؟

شاهزاده

فراموش کردن خیلی سخته ... امیدوارم موفق بشی;)

elena

راستش را بخواهی فاجعه ی رفتن "او" چیزی را تکان نداد . . . من هنوز هم چای میخورم... قدم میزنم... ...هستم! اما... تلخ تر ... تنهاتر ... بی اعتمادتر[ناراحت]

دخترباران

ولی من هنوزاول مهرکه میشه همون دلهره ها واضطرابهارودارم...کاریش هم نمیشه کرد[لبخند]

elena

شهـــامــت مــی خواهــد ســـــرد بــاشــی و گــرم لبخنــد بزنـــی !!!