یاد باد آن روزگاران یاد باد

این حرف و چند حرف بعدی که میزنم مال یه زمان بوده. اما مجبور شدم جداش کنم چون سر درد میگرفتین.از بس که زیاد بود.
 
بگذریم... بعضی وقتا هست که دوستان برام ایمیلهایی رو میفرستن که یه مشت قصه کوتاه توش هست که خوندنشون خالی از لطف نیست. بعضی هاش رو خوب و درست بهش عمل میکنم. بعضی ها هست که وقتی میخونیش میفهمی و درستی اش رو درک میکنی اما تو عمل نمیتونی به همون خوبی باشی. داستان زیر یه نمونه از اونا هست :

رسیدن به کمال
در نیویورک، بروکلین، در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی بود، پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود... او با گریه گفت: کمال در بچه من "شاینا" کجاست؟ هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره.کمال خدا در مورد شاینا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند ... پدر شاینا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شاینا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه رو در روشی می گذارد که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شاینا گفت:
یک روز که شاینا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند. شاینا پرسید : بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شاینا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شاینا می تونه بازی کنه؟! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها رو بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم....
درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شاینا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شاینا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شاینا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شاینا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه...اولین توپ که پرتاب شد، شاینا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شاینا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شاینا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شاینا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شاینا، برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شاینا به خط اول ندویده بود! شاینا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شاینا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شاینا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 !!! شاینا بسمت خط دوم دوید. دراین هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند.. همینکه شاینا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!! وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند: شاینا، برو به خط خانه...! شاینا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شاینا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتنند مانند اینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه...
پدر شاینا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت:
اون 18 پسر به کمال رسیدند.....
این روتعمیم بدیم به خودمون و همه کسانی که باهاشون زندگی می کنیم.هیچ کدوم ما کامل نیستیم و جایی از وجودمون ناتوانی هایی داریم.اطرافیان ما هم همین طورند.پس بیاید با آرامش از ناتوانی های اطرافیانمون بگذریم و همدیگر رو به خاطر نقص هامون خرد نکنیم بلکه با عشق، هم خودمون رو به سمت بزرگی و کمال ببریم و هم اطرافیانمون رو.

پ.ن 1 : یه موقع هست که شدید دنبال یه چیزی هستی که ممکنه به نفعت نباشه اما با حماقت کامل بازم برای داشتنش تلاش میکنی. باید یاد بگیرم و بفهمم که همه چی تو دنیا بطور کامل دست ما نیست و وقتی تلاشم رو کردم و اون اتفاقی که میخواستم نیفتاد یعنی : داداش بکش بیرووووووووووون. بیخیال شو و برو پی زندگیت.از این قضیه چیزی به شما نمی ماسه. هنوز که هنوزه نتونستم کامل با این قضیه کنار بیام.

پ.ن 2 : سه شنبه دو هفته پیش یعنی 5 اردیبهشت امتحان زبان داشتم. هوا هم یه مدت بود هی قر و فر میداد. چند دقیقه آفتاب بود و یهو ابر میشد. از امتحان که اومدم بیرون تازه بارون گرفته بود. از اون بارونای بهاری تند که ظرف چند ثانیه تا آخرین چیزی که پوشیدی تر میشه. منم بیخیال زدم به دل بارون. عجب حس غریبی بود. تاحالا لمسش نکرده بودم. حس لحظه ای یه چیز جدید رو داری تجربه میکنی یا وقتیکه از ترسی که داشتی یا چیزی که ازش میترسیدی خلاص میشی. چنان با آرامش و با متانت راه میرفتم انگار که دارن رو سرم گل میریزن و هیچ باکی از خیس شدن یا سرما خوردن ندارم. آدم گاهی باید سخت بخودش نگیره.(مث من که از همون سه شنبه تا همین الان دارم با سرما خوردگی کلنجار میرم).

پ.ن 3 : این روزا به camel و bee gees گوش میدم و الحق و الانصاف خوب مینوازند. بسی آرامش می بخشند. مخصوصا سولو های بی پایان camel.

پ.ن 4 : دلم برای باران خیلی تنگ شده. با اون دستای کوچولوی ظریفش و خنده های بی خیال و دلبرانه اش.لابد تا الان دیگه 4 یا 5 سالش شده.ایکاش می شد بازم ببینمش اما از من خیلی دوره و شاید تقریبا غیر ممکن باشه.

پ.ن 5 : رضا یزدانی، هرجا هستی خدا دست و پنجه ات رو برسونه به ضریح.این آلبوم آخری ات بد رقم ضماد دل بی پیر ما بود.

/ 6 نظر / 7 بازدید
سمیرا

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت سلام بازم مرسی که انقدر قشنگ می نویسی مثل همیشه پر بار بودو به دل نشست موفق باشید.

elena

بگذار باران ببوسدت بگذار چك‌چك به سرت بزند با قطره‌های نقره‌ای بگذار برایت لالایی بخواند باران استخری راكد می‌سازد در پیاده‌رو استخری جاری در جوی باران شب، روی سقفمان ترانه‌ای كوچك و خواب‌آور می‌نوازد من باران را دوست دارم

ع.ذ

با مهر و درود[گل]

راستی من اینجوری زیاد زیر بارون رفتم خیلی عالیه...خیلی

معصومه

وب قشنگی دارین ممنون که سر زدین موفق باشین[گل]